بیل زدن در برهوت!

lunar eclipse  ماه گرفتگی

این شبهای ماه گرفتگی دل من هم عجیب گرفته. من از دلتنگی نمی‌نالم و حتی اعتراف می‌کنم که دلتنگی را دوست دارم چرا که دلتنگی مرا بزرگتر می‌کند. اما تنها ایراد دلتنگی این است که نمی فهمد تو لباس ماده بر تن داری و محصور در ماده‌ای و محکوم به بیل زدن در برهوت! دلتنگی تو را جدا و تنها می‌خواهد٬ ساکن و ساکت٬ مبهوت و متفکر ... و مردم تو را شاد  می‌خواهند و  پرخنده و سرزنده ... و وقتی خودت را از این کاروان رونده‌ی پر هیاهو جدا می‌کنی و برای ساعتی بر روی تکه سنگی کنار جاده درنگ می‌کنی٬ می‌فهمی که چقدر همه از ظن خود یار تو شده‌اند و چقدر با همه فرق می‌کنی. به همین دلیل است که وقتی می‌گویی موسی دلتنگ خدا شده بود و تاب تحمل نداشت و تشنه‌ی دیدار بود٬ به تو می‌خندند و نمی‌فهمند که خدا از شدت محبت به موسی گفت «لن ترانی» و الا چه لزومی داشت که بر کوه جلوه کند؟

می‌گویند موسی حاجت قومش را به خدا گفت که « لن نومن لک حتی نری الله جهرة» پس چرا موسی قبل از آن چهل شب در میقات تنها بود؟ برای بیان همین حاجت مبتذل قومش؟

دلتنگی من از جنس دلتنگی موسی نیست. من نه صبر موسی را دارم نه سادگی و صداقت او را. و اگر می‌گویم موسی صبور بود تعجب نکن و آن آیات سوره‌ی کهف را  به یاد من نیاور... تنها خواستم بگویم موسی هم گاهی دلتنگ می شد و من با موسی بیشتر از عیسی و ابراهیم انس و الفت دارم. ابراهیم که قله‌ی تقوی بود و عیسی نظرکرده‌ی خدا و کلمه‌ی او. موسی اما٬ عصبانی می‌شد٬ می‌ترسید٬ کتک می‌زد٬ غیرتی می‌شد و ... عاشق هم می‌شد.  حالا تو تا صبح بگو که این حرفها با عصمت پیامبران سازگاری ندارد. بله موسی معصوم بود  اما موسی دل هم داشت و مگر دل یعنی گناه؟

این شبهای ماه گرفتگی دل من هم عجیب گرفته. در حاشیه‌ی دلتنگی ها تصویر ساعتی شنی را دیدم که نصف آن خالی شده بود. به دلم افتاد که بادهای اردبیهشتی آنقدر همت دارند که مرا از این ساحل صخره‌ای بردارند و به آن سوی دریا برسانند.

گر نبودی خلق محجوب و کثیف٬           
ور نبودی حلق ها تنگ و ضعیف٬

در مدیحت داد معنی دادمی                 
غیر این معنی لبی بگشادمی

مدح تو حیف است با زندانیان             
گویم  اندر مجمع روحانیان

/ 6 نظر / 7 بازدید
عادل

سلام سبو سبو می فدای چشمت پیاله از پی فدای چشمت همه بخارا همه سمرقند تمامی ری فدای چشمت قصیده لطفی اگر ندارد غزل پیاپی فدای چشمت هزار دفتر هزار دیوان دو مثنوی نی فدای چشمت رمه رمه دشت شبان شبان عشق نوای هی هی فدای چشمت دو تیسفون و دو تخت جمشید امارت کی فدای چشمت به پای بسته همه جهان را اگر کنم طی فدای چشمت شکسته حالم مپرس از من چقدر تا کی فدای چشمت اگر من من جسارتی کرد ببخش بر وی فدای چشمت پرویز بیگي حبيب ابادی دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی تو هیچ از من و این ماجرا نمی فهمی رفیق نسبت من می رسد به جنون اه وعشق سهم من است و شما نمی فهمی بدون انکه بفهمم شدم دچار عشق تو خنده می کنی اما مرا نمی فهمی! خیال می کنی ایا که من پشیمانم؟ خیال می کنی ایا و یا نمی فهمی؟ منم که شهره ی شهرم به عشق ورزيدن خيال توبه ندارم چرا نمی فهمی ز عشق گفتم و ها...حاضرم به تکرارش بگو که حرف مرا تا کجا نمی فهمی وحرف اخر من عشق اختياری نيست دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی رضا ا

م ف

قویی است که می خواندم از سمت سواحل

حسین

وحی آمد سوی موسی از خدا بنده‌ی ما را ز ما کردی جدا تو برای وصل کردن آمدی یا برای فصل کردن آمدی هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام هر کسی را اصطلاحی داده‌ام در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سم هندوان را اصطلاح هند مدح سندیان را اصطلاح سند مدح

حسین

نبینم دلتنگ باشی عزیز.من با شبانی که مولوی در داستان موسی و شبان از آن یاد میکند حال میکنم دید موسی یک شبانی را براه کو همی‌گفت ای گزیننده اله تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت جامه‌ات شویم شپشهاات کشم شیر پیشت آورم ای محتشم دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب آید بروبم جایکت ای فدای تو همه بزهای من ای بیادت هیهی و هیهای من این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان گفت موسی با کی است این ای فلان ................ گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی جامه را بدرید و آهی کرد تفت سر نهاد اندر بیابانی و رفت

صنم

عاالی وجذاب بود دلتنگی وقتی حلاوت پیدا میکنه که صبرت بره بالا اون وقته که با دلتنگیاتم سماع میرقصی این عشق الهیست این شور خداییست حق لا یتناهیست ...