سعید غیر معروف و اورهان پاموک

دیشب سعید غیر معروف از سوئد آمده بود و یک دل سیر با هم حرف و قدم زدیم. می گفت دو تا رمان نوشته و رمان سومش دارد تکمیل می شود. دو نمایشنامه اش هم دارد تمرین می شود. از شعرهایش می گفت و ۱۵ واحد کلاس تئاتر و نویسندگی که در سوئد رفته و از کارهای استریندبرگ و میس ژولی ...

من هم چند تا دوبیتی برایش خواندم:

 

دلی آشفته دارم مهربان باش

کنارم باش و سلطان جهان باش 

بمان تا آرزوها جان بگیرند

تو عمر عاشقانی جاودان باش ...

 

از قیصر امین پور می گفتیم و خاطره جشنواره سال ۷۷ که قیصر آمده بود به دانشگاه شیراز و بسیاری حرف های دیگر...

سعید سه سالی از من بزرگتر است. دانشجوی برق دانشگاه شیراز یود و سال بالایی ما بود. به شعر و هنر علاقه مند بود که همین باعث شد با هم آشنا شویم. در سابقه این وبلاگ نشانه های زیادی از او هست. غبطه می خوردم به حالش که چقدر فرصت و انگیزه دارد اما گفت که شب ها کمتر می‌خوابد که بیشتر بنویسد و نمی داند چقدر فرصت برایش باقی مانده و باید کاری بکند. به من اصرار می کرد که شعرها و داستان ها و نوشته های بهشت را چاپ کنم و البته میخ آهنین در سنگ نمی رفت! تا اینکه خاطره ای برایم گفت از سخنرانی اورهان پاموک که در مراسم اعطای جایزه نوبل ادبیات در سال ۲۰۰۶ بیان کرده بود با عنوان چمدان پدرم: 

 

 پدرم دو سال قبل از مرگش چمدانی کوچک به من داد که پر بود از کاغذها و نوشته‌ها و دفترهایش‌. مثل همیشه با لحنی شوخ و بشاش گفت که می‌خواهد پس از او، یعنی پس از مرگش‌، آن‌ها را بخوانم‌. با کمی خجالت گفت‌: «یک نگاهی به این‌ها بینداز و ببین چیز به درد بخوری بینشان هست یا نه‌. شاید بعد از من انتخاب کنی و منتشر کنی‌.».....

بقیه داستان را از اینجا (+) بخوانید.

تا چهل سالگی چند قدم کوتاه مانده. فکر می کنم باید فضای زندگی ام را عوض کنم. باید کاری کنم.

بر سر آنم که گر ز دست برآید ...

/ 0 نظر / 40 بازدید