قمر! قمر!

ماه رمضان تمام شد و من دوباره برگشتم به همان کافه تا یک فنجان قهوه بنوشم و بنویسم.

مریم گلی بزرگ می شود و دایره کلماتش نیز. حالا برخی خواسته هایش را به زبان می آورد. به گفتگو های من و مادرش هم گوش می دهد و کلماتی را که می شناسد تکرار می کند.

مریم هر روز یک اتفاق تازه برای ما دارد. پریروز دیدم که به من نگاه می کند و می گوید قمر! قمر! اما داستان چه بود:

چند شب سوار مترو بودیم. دیر وقت بود. دستور دادند با مریم گلی حرف بزنم که خوابش نبرد. من هم که جز شعر چیزی بلد نیستم شروع کردم به خواندن آن غزل محشر مولانا:

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو  /  پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

مریم همین طور هاج و واج به من نگاه می کرد تا رسیدم به این مصراع

من به گوش تو سخن های ...

یک دفعه مریم گفت: گوش! گوش! و اشاره کرد به گوش من. بعد گفت: عینک! بعد گفت: دماغ ... خلاصه هر چه از اجزا صورت بلد بود به زبان آورد. ما حسابی خندیدیم، مریم هم. حالا منظورش از قمر قمر این بود که این شعر را بخوانم تا بخندد!

دیروز هم بعد از یک ماه رفتیم دوچرخه سواری. مادر مریم آدم ماجراجویی است. مدتی پیش پیشنهاد داد که برای یک سالگی مریم صندلی کودک بخریم که پشت دوچرخه ی خودش ببندد و بعضی وقت ها مریم را این دور و بر ها بچرخاند. من می دانستم که می شود قصه همان یارو که یک دکمه پیدا کرد رفت خیاطی ...

مدتی بعد گفتند که تو هم دوچرخه ات را راه بینداز تا سه تایی با هم برویم گردش. فردا روزی که برویم ایران حسرتش به دلمان می ماند. من هم دوچرخه را از انبار در آوردم و مرتبش کردم. یک گشت کوتاهی در محله های اطراف زدیم. بعد هم دوچرخه را جایی در اطراف ساختمان بستم. فردا دوچرخه را دزیده بودند من هم خوشحال که دیگر به تکلیف عمل کرده ام و در پیشگاه خدا و ملت سر بلند هستم!  تا اینکه یک روز آمدم خانه دیدم همسر بزرگوار بچه به بغل رفته اند و یک دوچرخه برای من خریده اند. یک قفل گردن کلفت هم خریده بودند که هیچ دزدی حریفش نشود. ما هم که در مقابل این همه بزرگواری شرمنده شده بودیم، یکی دو بار رفتیم گشت و گذار که حقا و انصافا خیلی خوش گذشت.

تا اینکه ماه مبارک رمضان رسید و بک ماهی نجات پیدا کردیم از دوچرخه سواری. اما عید فطر که رسید دوچرخه ما هم از حصر خانگی آزاد شد. معظمٌ لها داشتند برنامه ریزی می کردند برای سفر با دوچرخه. بنده نظرم این بود که برویم یک جایی مثل جناب حافظ بر لب جوی بنشینیم و گذر عمر را ببینیم و سیر انفس کنیم و آیات آفرینش را مرور کنیم. صبح شنبه ساعت 8  فرمودند: من کوله پشتی را بستم! مریم هم کلاه ایمنی اش را گرفت دستش و هی می گفت: بیرون! بیرون! خلاصه چنان ذوق زده پیش من آمد که دلم نرم شد و به خانم گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم برویم!

جای شما خالی خیلی خوش گذشت. اول کار که من هرچه رکاب میزدم از مریم و مادرش عقب می افتادم. چو غنچه غرق عرق بودم و خجالت که این روزه با ما چه کرده و ای جوانی کجایی و ... سه چهار کیلومتر با همین وضع افتضاح رفتیم که همسر گرامی نگاهی کردند و فرمودند چرخ عقب عملا صاف است! به لطف دوست عزیزم گوگل دات کام یک پمپ بنزین باد دار پیدا کردیم و ...

مقصد ما پارکی بود که در واقع پیشرفتگی خاک در دریاچه انتاریو است. ورود خودرو و سگ به پارک ممنوع است. در حاشیه پارک یک جایی یک دفعه رنگ ها عوض شدند تالابی پر از گل های زرد و بنفش مثل کارتونهای دیزنی پدیدار شد. پیاده شدم و مریم را روی گردنم سوار کردم که بهتر فضا را ببیند یک دفعه یک قوی سفید از وسط نیزارها و علف ها بیرون آمد و با وقار از جلوی ما رد شد. مریم هیجان زده شده بود. طفلک چه ذوقی کرد.

بعد هم مادرش کلاه آفتابگیرش را زیر کلاه ایمنی اش بست که کمتر آفتاب بخورد. مریم خوشش نیامد و غر می زد. ما اعتنا نکردیم و راه افتادیم یک دفعه شروع کرد به داد زدن و مثل کسانی که راه چاره ندارند گفت: خدا! خدا! خدا! ما هم دلمان سوخت. ایستادیم و آفتاب گیرش را برداشتیم ...

شکرپاره ای شده برای خودش!

/ 19 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی

ببخشین منظورم اینه که تصور منم در مورد شما همینه که اشاره کردم ...یعنی این تصور انتظاراتی را هم ایجاد میکنه که بیان شد

کودک فهیم

داشتم کامنت های این پست و میخوندم شاخ دراوردم از خشک مغزی این جماعت! نمی خوام اساعه ی ادب کرده باشم اما این کل چیزی بود که خوانندگان این پست دریافت کردن!! خیلی ناامید شدم، واقعاً فاجعه است اونم تو جماعت وبلاگ خونی که خواننده این وبلاگی با این مختصات هستن! واقعاً داریم کجا میریم؟ حیفه به خدا، زنگ خطرش رو شنیدم که میگم بچه های این دهه های اخیر از اولین روزهای تجربه های اجتماعیشون دنیای اطرافشون رو با دید جنسی نگاه میکنن، حیفه به خدا! نشون میده که اگر چه ظاهراً در زمینه فرهنگ دینی سرمایه گذاری شده انگار اما خشت اول کج گذاشته شده که یه همچین معماری ....

بحث خشک مغزی نیست جناب کودک فهیم از قضا بحث دید جنسی هم نیست احتمالا بحث جو سازی وشانتاژ هم نیست بحث حکم خدا در مورد رعایت حجاب وحدود ان و برداشت های متفاوت نسبت به این حدود است که نظر اقای دکتر با نظر من متفاوت است همین!! من خودم یک زن هستم با تحصیلات دکترا بستگان بی حجابم بیشتر از باحجاب است در محیط بسته زندگی نمیکنم هیچ کجای دین نگفته اگر تحریک جنسی شدید به موی یک زن نگاه نکنید کلا گفته اند نگاه به مو واندام زنان نکنید یک دختر 9ساله که به سن تکلیف شرعی رسیده برای عموم مردان جذابیت کودکانه دارد نه جنسی ولی شرع میگوید به موی او هم نگاه نکن حکمت احکام الهی را ما نمیدانیم

ميترا

عزيز من حكم الهي را چرا انقدر سخت مي كنيد رعايت حجاب خيلي ساده است حكمتش هم خيلي واضح . البته اصل مطلب را خود ايشان در تفاوت حجاب عرفي و شرعي فرمودند . حقيقت هم اين است كه اين حجاب عرفي تعريف محكم و درست و حسابي و قابل دفاعي ندارد براي همين هم ربط به حكمت الهي داده مي شود . تصورش را بكنيد ، خداوند حكم به اين سادگي داده ولي حكمتش را براي ما مخفي كرده . من كه نمي پذيرم

بهشت دل جای بحث جدلی نیست ولی ظاهرا گریزی نیست اختلاف نظر روی حجاب شرعیست وگر نه عرف تعاریف خاص خودش را دارد چند سال قبل که بحث دو چرخه سواری بانوان مطرح شد بسیاری از مراجع تقلید ان را صحیح نمیدانستند در ایران در باغ های ویژه بانوان با امکانات نسبتا خوب دوچرخه سواری میکنند من معتقدم هر کسی در زمینه رشته خودش صاحب نظر است در مسائل شرعی به مجتهد مربوطه مراجعه میکنم حکمت حجاب را شهید مطهری در کتاب مساله حجاب به طور کامل تبیین کرده اند منظور من از حکمت احکام حجاب - احکام فرعی ان مثل حدود حجاب که دستها وصورت را اکثر علما مجاز دانسته اند میباشد ...مثلا چرا دست از مچ به پایین برای رعایت حجاب استثناست و مثلا از ساعد به پایین چرا این حکم را ندارد در این مورد حکمت دقیقا مشخص نیست نه در چرایی حجاب رعایت حجاب اقایان وخانم ها همزمان با هم سفارش شده یعنی نمیشود یک خانم حجابش را رعایت نکند و از اقایان بخواهد نگاه نکنند اگر چه اقایان هم نباید نگاه کنند

خانوم مهندس

خدا نکنه به جایی برسیم که به اعتقاداتمون شک کنیم... این شک پدر دربیار و بیچاره کننده است! دیدم که میگم.. کاش میشد این بحث رو ادامه داد در محضر معتقد متفکری چون شما شاید میشد شبهات و برطرف شود. والا آدم میترسه بره شبهاتش رو از اهلش بپرسه، میترسه یهو خفتش کنن بگن تو کافر و مرتد و مفسد فی الارضیی بگیرین بکشینش[اضطراب]

کودک فهیم

فک کنم همه ما (منظور خوانندگان این وبلاگ ) یه معذرت خواهی هم به خودمون و هم به نویسنده بدهکاریم پست بیچاره رو بردیم گوشه رینگ تا جایی که تونستیم حسابی بهش ضربه زدیم تا جایی که نویسنده محترم حالا حالا ها هوای نوشتن به سرش نزنه

نارایانا

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو بسم الله الرحمن الرحیم من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو سلام ... سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

نگین

سلام بلاگتون رو دیدم مطالب خوبی داشت ازش استفاده کردم اگه دوست داشتید از وب سایت ما هم دیدن کنید مطالبش راجع ساختمان هوشمند هستش مثل بیاری گیاهان و تغذیه حیوانات خانه هوشمند دسترسي و كنترل از راه دور خانه هوشمند سیستم های صوتی و تصویری خانه هوشمند کنترل روشنایی خانه هوشمند و .. اگه از مطالب وب سایت ما خوشتون اومد لطفا مارو لینک کنید ممنون که به من سر میزنید http://mehestan.org

عابر ناشناس

سلام اقای دکتر خیلی سخت نگیرید ان عابری که منتظرش هستید به بهشت شما سر زده لیکن هر کدام از خوانندگان شما با بخشی از نوشته هایتان همراه شده واز خواندنش لذت وافر برده اند این سهم هم دلی در بین عابران این کوی طبعا یکسان نیست هیچ دو نفری هم در همه ابعاد مثل هم فکر نمیکنند تضارب ارا هم بد نیست این عابران همه به اینجا علاقمندند وگر نه امثال ما اهل وبگردی نیستیم ولی حال و هوای بهشت شما ما را سر به هوا کرده ...باز هم بنویسید مثل گذشته ها ...زیبا وپر از احساس و زلال ...منتظریم ...ممنون