سفر در خاطرات

سفر به کجاها می کشد مرا؟ نشسته ام در ایستگاه قطار مونترال. من پر از بوی سفرم. از کجا برایت بگویم؟ ناگهان سر از شهری در آوردم که از آن خاطرات خوشی دارم. شهری که در آن کیلومترها قدم زده ام و غزل گفته ام: 

قدم می زنم راه را می شمارم

همین عمر کوتاه را می شمارم ...

از این شهر ، از این ایستگاه قطار، حتی از همین صندلی که روی آن نشسته ام خاطره ها دارم. باران به شدت تمام می بارد. دم غروب هوا کمی باز می شود. خودم را مقابل کلیسای بلند می بینم کلیسای یوسف مقدس. من از این کلیسا، از تماشای غروب بر بلندای پلکان این کلیسا خاطره ها دارم. باید به سرعت از پله ها بالا بروم تا باقیمانده غروب را تماشا کنم. رنگین کمان در آسمان است. گل گلی ذوق می کند می خواهد پله ها را آن همه پله را یکی یکی بالا بیاید. تا به بالکن وسیع کلیسا برسیم خورشید محو شده اما ابرهای سرخ آتشین هنوز رنگ تماشا دارند.

این شهر وقت مرا خوش می کند. حسن اش ملاحتی دارد.

/ 4 نظر / 5 بازدید
گرفت یار

گو پناه به ساغی، بگو پناه به عشق پناه می برم از شر هر گناه به عشق پناه می برم از شر این شب مسموم به دست های ستاره، به روی ماه، به عشق پناه می برم از چشم های وسوسه گر حرام باشد اگر بی تو یک نگاه به عشق پناه می برم از فتنۀ صدورالناس نمی برند بدین شیوه هیچ راه به عشق تو ربّ من، ملک من، اله من هستی مرا بخواه به مستی، مرا بخواه به عشق ............ .... .. http://darmasiran.mihanblog.com/post/49

لادن

خوبه که با این که توی این کشور نیستید، اما زیباتر از ما ادبیات رو به کار میگیرید...

خانوم مهندس

دکتز این اواخر یه حس عدم رضایت از حال و زندگی تو نوشته هاتون میبینم چرا به دنبال رضایت درونیتون نمیرید؟ البته اگه اشتباه نکرده باشم و سوالم به صورت مودبانه کنجکاوی تلقی نشه