روز دهم

امروز گودبای پارتی خانم لیان و خانم سیندی دو تا از بچه های قدیمی شرکت بود. لیان مدیر داخلی و سیندی حسابدار شرکت بود. رفتن آن ها با رفتن من همزمان شده. مدیر شرکت خواسته درباره رفتن ام به کسی چیزی نگویم تا جو  به هم نریزد. من هم که علاقه‌ای به گودبای پارتی و این برنامه ها ندارم استقبال کردم اما بچه ها یکی یکی خبردار می‌شوند. مثلا امروز صبح کریگ مرا دید. مدیر گروه دیجیتال است، اهل انگلیس و طرفدار تیم لیورپول. با لهجه زیبایش اظهار تاسف می کرد از رفتنم.

دوشنبه هفته پیش، لیان ماژول‌های جدید را که از کالیفرنیا آمده بودند برایم آورد و با ایما و اشاره به من حالی کرد که دارد از شرکت می‌رود. رفتیم بیرون تا راحت تر حرف بزنیم. گفت که شغل جدیدش در یک بیمارستان است هم حقوق بهتری می گیرد هم بازنشستگی بهتری دارد. من هم گفتم که دارم می‌روم، گفت حدس زده بودم ... من و لیان و جناب سرهنگ قدیمی های شرکت هستیم و مناسبات ما با هم از جنس دیگری است. اوایل از لیان خوشم نمی‌آمد. دختر جوانی بود با اخلاق خاص خودش اما بعد خیلی به من کمک کرد و در این چند سال هوای مرا داشت. محذوریت های دینی مرا می‌دانست و مراقب بود. وقت نماز  یکی از اتاق ها را برایم خالی می‌کرد. ماه رمضان هم رعایت مرا می‌کرد. گمانم یک روز هم برای همدردی با من (!) روزه گرفت یا تلاش کرد. وقتی فهمید چرا در مهمانی های شرکت حاضر نمی‌شوم ساعت سرو شراب را از ساعت مهمانی جدا کرد و هرچه من اصرار کردم که شما حال و حولتان را بکنید گفت ما همه یک تیم هستیم و باید به هم احترام بگذاریم. البته این نوع رفتار برخاسته از اخلاق والای کانادایی هاست. این طور تربیت شده اند. امیدوارم ما ایرانی هم روزی یاد بگیریم که به حقوق اقلیت -حتی اگر یک نفر باشد- احترام بگذاریم.

فردا آخرین روز لیان است.

 من چندین ماه قبل تصمیم گرفته بودم از شرکت بروم. چند دقیقه با من حرف زد فهمیدم که خودش هم با مدرک لیسانس از کاری که می کند راضی نیست اما به خاطر پرداخت شهریه همسرش به حقوق شرکت احتیاج دارد. بعد چیزی گفت که در نهان خانه دل من باقی می ماند. حسی آمیخته به شادی و غم دارم. دلم برایش تنگ می‌شود.

 

پی نوشت:

همسر گرامی یکی از کرامات خانم لیان را یادآوری کردند. یک بار قرار بود از طرف شرکت به تایوان بروم. پرواز من از ونکوور به تایپه بود و لازم بود یک پرواز 5 ساعته داخلی از تورنتو به ونکوور داشته باشم. از بس که این کشور پت و پهن است. صبح پرواز متوجه شدم لیان پرواز داخلی را یک روز بعد از پرواز خارجی گرفته. بماند که چه استرسی به من وارد شد تا خودم را به ونکوور رساندم. بعد از آن تصمیم گرفتم زیاد در کارهای اداری مزاحم ایشان نشوم.

/ 6 نظر / 9 بازدید
فانوس سوخته

من وقتی نوشته های شما را میخوانم یک حس عرفانی در آنها دیده میشود حتی با چند تا نوشته هایتان هم آنقدر ارتباط برقرار کردم که پایانشان هم حدس زدم خیلی خوبه که خاطراتتون را مینویسی و همانطور که در این خط بالایی نوشتید حداقل یک نفر ! هم که معرفتی که شما بهش دست پیدا کردید خواهد رسید عالیه هرچند میدانم که تعداد آنها بیشتر است + من نمیدانم خوشحال باشم به ایران باز میگردید یا نه ولی خب جای خوشحالی است حداقل خودمان برای درستی میهنمان تلاش کنیم نه افرادی که هیچ شناختی ندارند

صبا

فهمیدم!! روز شمار برگشتن تون هست؟ کاش ما هم بتونیم این جمله رو تو ایران جا بندازیم "گفت ما همه یک تیم هستیم و باید به هم احترام بگذاریم." حداقل به هم تیمی خودمون احرتام بگذاریم و حمایتش کنیم.

رضا خسروی

سلام از چیزی که متنفرم جدایی و خداحافظیه...خصوصا کسایی که باهاشون جور هستم...روزشمارتون به 1 برسه دیگه اشکم در اومده!!!

ناتمام

درود بر شما.[گل][گل] با اینکه نمی شناسمتان ولی دوستتان دارم همشهری![گل]

سلام پيشاپيش خيرمقدم، انشاالله امسال شب شعر عاشورا هستين؟؟

خانوم مهندس

لایک به پینوشت :)))))))