تهران بارانی و کارهای نکرده

از روز شنبه نگاهم به آسمان بود، بلکه ابری گشاده دستی کند یا بادی بوزد. قرار بود مریم و مادرش یکشنبه به تهران بیایند.

از دیروز نم نم باران هوا را مسیحایی کرده. 

مریم آمده و من پس از چهارماه احساس شیرین بودن با خانواده را دارم. شب که می آیم کسی از پشت آیفون می گوید سلام بابایی! دوران گذار هنوز ادامه دارد اما ما دیگر با همیم. دیروز دو نویت خانه خودمان بودم. کارگرها مشغول کار بودند و فکر می کنم بعد از ماه صفر برویم به آنجا که به کوه نزدیک تر است و آسمان وسیع تری دارد و هوایش قدری پاک تر. حدوداً هزار کار باقی مانده دارم که با حوصله یکی یکی انجام می دهم. بعضی کارها هم خودشان جور می شوند. من خودم را برای شرایط سخت تری آماده کرده بودم ولی تا به حال که به لطف خدا اوضاع بهتر از انتظارم پیش رفته.

پریروز با رییس دانشکده ملاقات کردم. حدود دو ساعت با هم بودیم. انسانی بسیار شریف و دلسوز. از هر دری سخن گفتیم و با هم در دانشکده قدم زدیم. تک تک آزمایشگاه ها را نشانم داد و مرا به مسوولان آزمایشگاه ها معرفی کرد. یکی دو تایشان مرا به یاد می آوردند. یکی گفت چند سال اینجا نبودی؟ گفتم 12 سال. گفت من 42 سال است که اینجا کار می کنم 12 سال زمان زیادی نیست. خدا او را حفظ کند که جزیی از تاریخ دانشکده است و هنوز فعال و سرزنده.

روز قبلش با استادی که یکی از بهترین معلم های دانشکده است و بسیار معروف، صحبت می کردم. راهنمایی های خوبی می کرد برای درس کارشناسی که قرار است ترم بعد ارایه بدهم و نحوه برخورد با دانشجویان. می گفت بیست سال بعد ثمره این تصمیمی را که گرفتی می بینی. 

این اولین متنی است که از اتاقم می نویسم. اتاقی در طبقه پنجم دانشکده که پنجره دارد.

/ 9 نظر / 10 بازدید
ماریا

چند نفر مثل شما در این دنیا...نه....در این مملکت...نه....در این شهر وجود دارد... خدا امثال چون شمایی را حفظ کند این وبلاگ که بیش از 2 سال پیش توسط آقای برهان(که او نیز چون شما انسان بسیار بسیار شریفی ست) به بنده معرفی شد. آن روزها اصلا فکرش را هم نمی کردم که این روزها شما برگردید و آقای برهان برود(به واترآباد...هرچند که ایشان نیز خیلی زودتر می بایست این تصمیم را میگرفتند) جالب نیست جناب دکتر؟ برای هر دوی شما و خانواده هایتان بهترین ها را آرزومندم[گل]

فهیمه

سلام بزرگوار تقریبا بیشتر نوشته هاتونو خوندم. قلمتون قوی و دلنشبنه. زندگی و تفکراتتون در میان جملات کوتاهتون جاریه. سبک جالبی دارید که منو جذب خودش کرده. دلم میخاد همه ی نوشته هاتونو بخونم. در عین اینکه با ایجاز می نویسین، هیچ نقطه ی مبهمی برای مخاطبتون باقی نمیگذارین. تصاویری که استفاده می کنین زیبا یی نوشتتون رو بیشتر می کنه. در مجموع قلم آرامش دهنده ای دارین که بی شک گویای شخصیت شماست. بهشت دل برای من کوچه ای بود به پهنای یک بزرگراه که در طول مسیرم هر روز از این بزرکراه خواهم گذشت. مانا باشید

خانوم مهندس

اصلا از وقتی برگشتین نمیتونم راحت کامنت بذارم نمیدونم چرا هول میشم [نیشخند] الان در مقام استادی میبینمتون. ایشالا پست های توپی (در راستای همون راحت بودن) از این دفترتون اینجا بذارین. و تبریک به خاطر اتفاقای خوب این روزها و روز های پیش رو

خانوم مهندس

جالبه پیرو کامنت دوست عزیز, منم از وبلاگ آقای برهان به این گذر گه رسیدم!

قاسم

سلام. خوشحالم که خوشحالید. به ویژه اینکه خوشحالتر از اینکه کارهایتان جور شده و می شود. خواستم مثل همیشه دوباره از قلمتان بنویسم و قصه شیفتگی ما و این وبلاگ که شده پاتوق هر روزه؛ که دیدم همراه گرامی به نام فهیمه خیلی جامع تر نوشته این حرفهای دل ما را! پس غلاف کردم این قلم ناقص! به هر حال خوشحالم که خوشحالید.

صدف

میخوام جرات کنم و ی چیزی رو بهتون بگم. بهتون حسودیم میشه!!!

قاسم

سلام و صبح بخیر؛ از اینکه 16 و 34 ثانیه از وقت ارزشمند شما را گرفتم عذر میخواهم اما در دلم بسیار خوشحالم که جسارت کردم و با گفتن درددلهایم با شما که دنیا دیده هستید، آرام شدم. و از اینکه اعتماد کردید و شماره منزل را به یک همشهری خود دادید باز هم تشکر می کنم. از اینکه ادبیات درست و حسابی در کلام من نبود و شاید گاهی زیاده روی کردم، مرا ببخشید. راستی یک چیزی خیلی دلم میخواست بدانم ولی جرأت نکردم بپرسم اینکه سن شما چقدر است؟! من متولد 56 هستم. باز هم این وجه مشترک «همشهری» بودن با شماست که این جسارت را به می دهد!! به هر حال شماره تلفن همراه من را در صورت لیاقت یادداشت بفرمایید و همانطور که گفتم هم «خفر» و هم «ملایر» مشتاقانه منتظر زیارت شما هستم.

سلام مبارک باشه چه دانشگاه خوبی !!!فکر کنم شما با نیمه شاعرانه وجودتون کمی لطافت به محیط خشک و سختگیر اینگونه دانشگاه ها بدین اگر چه تهران از نظر علمی بالاتره ولی دربین کلانشهر ها اصفهان پایتخت الودگی هوا شده و ما رتبه اولیم !!!!ولی شیراز باصفا اصلا الودگی نداره (البته بطور نسبی )و اونجا دیگه نمیخواد چشم به اسمون داشته باشین که بارون بباره

شاگردی از اهواز

سلام یاد دروسی که در اهواز با شما داشتم افتادم شاید بهترین درسهای عمرم بود خوشا به حال بچه هایی که حالا می خواهند استادی مثل شما داشته باشند