ابر

       

عاشق ابری شدم...

                     باران گرفت

داستان عشق ما پایان گرفت

اول مهر 88

 

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین

سلام سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی دوست عزیز در این شبی آغاز شده می بینم دل و دماغ نوشتن شما نیز کمتر شده است امیدوار گشایشیم انشاا...

یاس

آدم واقعا دوست داره بشینه یه دل سیر گریه کنه [گریه]

...

خیلی قشنگ بود...خیلی... بعد از مدتها یه شعر غیر سیاسی دلچسب خوندم. ممنون.

حسین

دوست گرامی تکبر چیز خوبی نیست

یاس

شاید هم خودتون دریا بودین داشتین به ابر نگاه می کردین حالا ابر هم شده جزئی از شما [لبخند]

بهار

سلام هر وقت یاد گذشته می افتم صفحه بهشت دل رو میخونم این بیت شعر آخر یک شاهکاره. یادش به خیر اهواز سر کلاسهای شما همیشه به یادتون هستم

زهرا

سلام استاد به نظر می رسه فضای سیاسی داره کم رنگ می شه [لبخند]، نمیدونم چی بگم، مثلا بگیم ابر ناپایداره ، یا بگیم چشمامون بارونی شده که ابرو ندیدیم . استاد ، فکر کنم چیزی نگم بهتره چون مطمئنم که نفهمیدم ولی ساده بود و زیبا شاد باشید

حسین

بسیار زیبا بود. همیشه شاد و سلامت باشید

صنم

نه یادم نرفته منتها به تبعیت از حااافظ عمل میکنم: تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جاان میده چوگرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم