از عشق و عاشقی (۱۳)

وای به حال مسافری که عاشق شده باشد. مسافری که می داند چند صباح بیشتر در این شهر نیست. که می داند همه سهمش از محبوب شاید یکی دو تماشا بیشتر نباشد. مسافری که همه زندگی اش یک ساک جمع و جور است. مسافری که هر روز بلیت‌اش را عقب می اندازد به امید یک پنجره تماشای بیشتر...

چشم مسافر چو بر جمال تو افتد

عزم رحیل اش بدل شود به اقامت

دل عاشق جز به دیدار آرام نمی شود. نامه و چکامه لحظه ای درد را فرو می نشاند اما چاره ی عاشق نیست. عاشق، جز یار نمی بیند، جز یار نمی خواهد. و دیدار ... هر لحظه اش را باید قاب بگیری و جایی در خیالت آویزان کنی تا رزق روزهای بی کسی ات باشد. 

چه شکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

چو تو روی باز کردی در ماجرا ببستی

دیدار ... حیات حاصل جمع این دقیقه هاست. کاش زمان بایستد کاش شب بی نهایت باشد. کاش تنها او سخن بگوید تا تو سراپا نظاره باشی. کاش زمان همه او باشد، مکان همه او باشد، او باشد و جز او نباشد

 

ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح ...

/ 3 نظر / 14 بازدید
خانوم مهندس

دقيقا همينطوره اما اكه عشق چيزي جز جزبه دو جنس به سمت هم است چرا هم جنس ها چنين عشقي را تجربه نميكنند؟ اميدوارم لياقت تجربه عشق حقيقي و الهي رو داشته باشيم و جز خدا چيزي نبينيم و كارامون براي خدا باشه نه خلقش,

بهار نارنج

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت

خانوم مهندس

مصرع پاسخ تلنكر بجايي بود ممنون