غزل های غزالی

چشم تو چـراغی است در این کوچه‌ی خالی

آبی است که جان داده به این جسـمِ سفالی 

آن چشمه‌ی در متنِ کویری که چشیدند

از سطح تو وُ کم نشد از حجــمِ زلالی

یوسف تر از آنی که در این چاه بگنجی 

بـالاتــــری از قلّـه ی ادراکِ اهــالی 

انگار که برگشته‌ام از خاک به خورشید 

می‌جوشدَم از سینه غزل های غزالی 

یک غنچه بخند ای گلِ صدبرگِ بهاران 

باشد که تحمّل کنم از عمـر، دو سالی 

هر گوشه، خروش‌ام من و در پیش تو خاموش 

تو طوطی ایــن باغــی و مـن آخــرِ لالی 

 

                                    فرانکفورت - تیر ۹۴

/ 6 نظر / 43 بازدید
خانوم مهندس

عالی بود یه سرو گردن از سه چهارتا شعر آخری که اینجا گذاشتین سر تر بود خداروشکر که این چشمه نخشکید

حسین

دوست عزیز چهار سالی میشه که وبلاگ شما رو می خونم و از مطالبش لذت می برم! اشکالی نداره از شعراتون تو وبلاگم استفاده کنم؟

خانوم مهندس

طبیعتا منظورم در قیاس با سه چهار شعر اخیر از خودتون بود :) عید شما هم خانواده محترمتون هم مبارک

قاسم

سلام همشهری. شعر بسیار زیبا بود. راستی من با اینکه مدتی از اینجا قهر کرده بودم؛ اما بودم به صورت همان عابر ناشناس.

قاسم

یوسف تر از آنی که در این چاه بگنجی بالاتری از قله ی ادراک اهالی (راستی داستان این فرانکفورت چیه؟)

قاسم

دخترم «روژان» فردا ظهر ان شاءالله دنیا میاد. (این حضور ذهنتون آفرین داره)