یاران موافق

اول این نوشته ده سال قبل را بخوانید تا برایتان بگویم ( فقط بند اولش را).

دنیا چرخید و چرخید و حالا من و سعید همسایه و همکار شده‌ایم! امشب خانه آنها که طبقه بالای ماست مراسم بود و عده ای از دوستان واترآبادی، که یکی از دیگری بهترند و حالا هر کدام در دانشگاهی مشغول‌اند، آمده بودند.

هنوز خانه آماده نشده و نهصد و شصت و چند کار باقی مانده که لاک پشت وار برای انجام آنها کمر همت بسته‌ام. از میدان کاج به میدان انقلاب می‌روم. تاکسی را عوض می‌کنم از انقلاب به راه‌آهن، از راه‌آهن به شوش. ایستگاه قند و شکر را پیدا می‌کنم. گاراژ کرمان و تهران را رد می کنم تا برسم به بنگاه سیف احمدی. پنج دقیقه صبر می کنم تا پسرک سرش را بالا بیاورد و جواب مرا بدهد. می‌روم به حیاط دوم. بارهایی که از شیراز آمده آنجاست. راننده پنجاه تومان می‌خواهد، انباردار چهل تومان، کارگر سی تومان. سوار نیسان گاوی می شوم از جنوب به شمال. فکرم در قلعه اژدهاست اما غمی ندارم. چمدان های خسته تا ساعتی دیگر قرار می گیرند. سطل و طی می‌خرم. یکی از اتاق ها را مثل دسته گل آماده می کنم. یکی از قالی های شش متری را پهن می کنم. تکه سنگی را که در کوچه پیدا کردم می شویم. نماز ظهر و عصر را در خانه خودم می‌خوانم.

عصر در فاصله بین تحویل یخچال و سرویس سیستم گرمایش خانه، سعید را در پارکینگ دیدم که مشغول تمیز کردن ماشین‌اش بود. بیشتر حرف های ما در این یک سال درباره استخدام و خرید و کاسه و کوزه بوده اما امروز فرصتی شد که حرف های دیگری بزنیم. از اینکه زنجیره اسباب و علل گسترده تر از شناخت ماست و خیلی اوقات اتفاق ها از مجرایی غیر از انتظار ما رخ می دهند و اینکه آدم باید زره بپوشد... به همین ها سرخوشم. یارا! بهشت صحبت یاران همدم است.

دیشب هم خانه یکی از دوستان حلقه تورنتو بودیم در شرق تهران با گروهی از رفقا و همسایه های تورنتو. صحبت از نهج‌البلاغه بود و همام و المتقون فیها هُمْ أهْلُ الْفَضائِلِ، مَنْطِقُهُمُ الصَّوابُ، وَ مَلْبَسُهُمُ الاِقْتِصادُ، وَ مَشْیُهُمُ التَّواضُعُ.

قبل از بازگشت، امید روشنی داشتم که دوستان خوبی در تهران دارم که دیدار آنها وقت را خوش می‌کند، اما  پروای پنهانی داشتم که ابعاد این شهر بی در و پیکر آدم ها را از هم دور می کند. این دو شب دیدم که رشته پیوندهای قدیم فاصله ها را کوتاه می‌کند.

راستی، امروز روز تولدم بود. چهار سال بیشتر نمانده تا چهل سالگی. وقت زیادی ندارم.

/ 9 نظر / 15 بازدید
صبا

اینکه از دیدار دوستان خوبتون در تهران می نویسید امید رو در دل من خواننده هم زنده میکنه. تولدتون مبارک[گل]

قاسم

سلام استاد. خدا را شکر که کارهایتان در حال رو به راه شدن است. وقتی این جملات را میخواندم یادم آمد زمانی که داشتید از واترآباد برمیگشتید و مسافران شرکتهای هواپیمایی ایران قاطی شده و به آن شیوه در حال سوار شدن بودند و برداشت شما هم این بود که «ورود به جهان سوم» است!! حالا هم این شیوه ارسال و تحویل چمدان ها و با تاکسی از اینجا و آنجا رفتنها و مطالبه 50 و 40 و سی تومن ها همه به هم می آیند در این جهان سوم. ولی من جای شما باشم خیلی سختم می شود؛ یازده سال به آن شیوه و آن نظم زندگی و انضباط اجتماعی عادت کرده باشید و الان... در مورد فاصله دوستان و رفقا هم تجربه هایتان شیرین تر بادا! اما من حس میکنم به ویژه در این چند سال اخیر مردم کمی که نه؛ خیلی از هم فاصله گرفته اند؛ خیلی؛ همه ظاهر هستند و باطن چیز دیگری است؛ امیدوارم شما تجربه نکنید که همه که نه ولی اغلب «نقاب» دارند!

قاسم

یادم رفت تولدتان را تبریک بگویم؛ واقعا تولد انسانهایی مثل شما ارزش جشن گرفتن دارد. خدا را به خاطر عمر با برکت شما سپاس.

دکتر تولدتون مبارک شما زیاد اینجا مشکل پیدا نمیکنین ...عجیب حس میکنم رزق شما علاوه بر موارد دیگه در همنشین خوب هم هست مثل همین اقا سعید ...من خودم هم در جامعه به لطف خدا بیشتر خوبی دیدم تا بدی .البته من همه عمرم ایران بودم بجز چند سفر چند روزه از کشور خارج نشده ام .تجربه زندگی توی کلانشهرها که طبعا بی قانونی بیشتره را از بدو تولد دارم ولی خب تطابق سخته البته شما که یاران نازنین بسیاری دارید طبعا این تغییر فضا سهل تر هم خواهد بود به امید خدا

شاگرد

سلام تولدتان مبارک...انشالله سایه ی لطف خداوند همیشه بر سر زندگیتون مستدام باشه.

غریبه

دوست گرامی اینکه به فکر وطن هستید و دلتان برای وطن می سوزد قابل تحسین است. منتها یک توصیه به شما دوست گرامی که فقط از طریق وبلاگتان می شناسم دارم. من نیز از نزدیکی های همان واترآباد برگشته ام و الان در ایران دانشیار هستم! اما توصیه من این است که ارتباطتتان را با واترآباد یا نزدیکی های آن قطع نکنید که خود این ارتباط هم نعمت بزرگی هم برای شما و هم ایران می تواند باشد.

بیقرار

[گل] Good Morning. We are So eager to read more from you.

سحر

باسلام....خوش آمدید ... موفق باشید...

سمیه

سلام آقای دکتر. از خوندن این قسمت وبلاگتون ناراحت شدم ... شما فقط دو سال از من بزرگترید ولی دنیا دنیا از من جلوتر ... خودم رو به خاطر عدم پشتکار و داشتن این زندگی معمولی سرزنش می کنم. براتون روزهای خوب رو آرزو می کنم.