اندر حکایت چای خوردن مادر

مادرم عادت دارد چایی را توی نعلبکی بخورد. دلم خیلی برای چایی خوردنش تنگ شده. همیشه قند را گوشه‌ی لپش می‌گذارد و نصف استکان را توی نعلبکی خالی می‌کند. نعلبکی را  لبریز می‌کند و نمی‌دانم چرا کج دستش می‌گیرد. کافیست یک جوک تعریف کنی تا نصف چایی را روی دامنش بریزد و در حالیکه چشمهایش از خنده خیس شده نفرینت کند و داد بزند که سوختم! البته چند سالیست که بیشتر چایی‌اش را با خرما می‌خورد. مرحوم پدرم دیابت داشت و چایی‌اش را با توت می‌خورد. یک قندان فلزی داشت که خودش ساخته بود. توتهایش را  توی آن می‌ریخت که البته از دستبرد من و خواهرم در امان نمی‌ماند.

مادرم به زور به آدم چایی می‌دهد. هر وقت یک فلاسک چای دم کند تا همه‌ی آن را به خورد ما ندهد دست از سر ما بر نمی‌دارد. یک بار یک فلاسک کوچک برایش خریدم و همه‌ی خانواده را نجات دادم تا اینکه برادرم از انگلیس یک فلاسک دو لیتری برایش آورد٬ مادرم بال درآورده بود!

خودش هم تا بعد از هر غذا دو تا چایی نخورد از سر جایش بلند نمی‌شود. یک استکان مخصوص هم دارد که میزان چای خوردنش را با آن می‌سنجد و مثلا اگر جایی چای را در استکان کوچکتری بیاورند باید سه تا استکان بخورد.

یک بار با هم رفته بودیم زیارت. جای شما خالی٬ خدا قسمتتان کند٬ رفته بودیم نجف. موقع غذا خوردن زنها و مردها پشت میزهای جداگانه می‌نشستند. بعد از غذا یک دور چایی می‌آوردند. چای عربها غلیظ تر از چای ایرانی هاست به قول شیرازیها سنگین تر است. با خودم گفتم بالاخره شاید از برکت امیرالمومنین عادت دوتا چایی خوردن از سر مادر بپرد. یک بار دیدم همه‌ی زنها رفته اند اما مادرم هنوز نشسته. بعد دیدم جوان عربی که پیشخدمت خانمها بود یک سینی دستش گرفته که توی آن یک استکان چای بود. استکان را توی نعلبکی گذاشته بود و بغلش هم  یک بشقاب خرما. صاف گذاشت جلوی مادرم! نفهمیدم مادر٬ کی عربی یاد گرفته بود که ما خبر نداشتیم! برادر برزگتر آن جوان به اسم فاضل پیشخدمت ما بود. من و این  فاضل داستان جالبی داریم که شاید یک روز بنویسم. خدا می‌داند چقدر دلم می‌خواهد یک بار دیگر او را ببینم.

چای

مادر بنده به جدّ معتقد هستند که چای را باید در استکان بلور خورد که شفاف است و آدم می‌تواند داخلش را  ببیند. ایشان خوردن چای در فنجان چینی و استکانهای دودی را نشانه‌ی نفوذ مدرنیسم و فرهنگ منحط غرب و به فرموده‌ی خودشان قرتی بازی می‌دانند. اگر مهمان داشته باشیم مادرم توی لیوان لرکروک فرانسوی چای می‌ریزد. قدیم قدیم ها توی استکان بادریق چایی می‌ریخت اما من و خواهرم اینقدر مسخره بازی درآوردیم و در قالب نافرمانی مدنی این استکان ها را شکستیم که منصرف شد. فقط وقتی پدربزرگ به خانه‌ی ما می‌آمد برایش توی استکان بادریق چای می‌ریخت. من از مرحوم پدربزرگم یک میلیون خاطره دارم و تا حالا  فقط دویست سیصد هزارتایش را برای دوستان نزدیکم تعریف کرده‌ام. امیدوارم خدا یک دویست سیصد سال دیگر به من عمر بدهد تا مابقی‌اش را هم بگویم. بزرگا مردا که این پدربزرگم بود! پدربزرگم گاهی ترانه ی بانمکی در دستگاه شور می خواند که می گفت: چای و دارچین تازه دم کردم/ واسه آقای حاجی دم کردم ... ضمنا چایی را با هل هم دم می کنند. بوی هل قدری تند است و ممکن است برای همه خوشایند نباشد. همسر کشمیری یکی از استادهایم نوعی نوشیدنی گرم با هل درست می‌کند که شبیه چای است و ظاهرا بین عربها هم مرسوم است به ویژه در مهمانی ها و اعیاد.

 

وقتی مهمانی می‌آمد که مادرم با آنها رودرواسی داشت٬ چای و زعفران دم می‌کرد. آن هم نه هر زعفرانی: زعفران قرمز دستچین شده ی صابونات (استهبان). به قائناتی ها بر نخورد اما زعفران صابونات یک چیز دیگری است. من هم این سنت حسنه را حفظ کرده‌ام و به کانادا صادر کرده‌ام. البته قندهای اینجا تا توی دهن می‌گذاری آب می‌شوند و لذت چای خوردن را از آدم دریغ می‌کنند. اینجا در عوض دویست مدل چای کیسه‌ای دارند. بهتربنشان به سلیقه‌ی من چای با طعم گلابی است و بعد هلو و بعد لیمو و با دو رقم معنی دار فاصله٬ چای و دارچین.

 جهرم که می‌رفتیم برایمان چای و تارونه tarooneh دم می‌کردند. تارونه قسمتی از درخت نخل است که هر بهار می‌روید و بسیار معطر است. مردانی که به آنها مُهر (mohar) می گویند با طنابهای حلقه شکلی از درخت نخل بالا می روند و تارونه های اضافی را می چینند . 

اما چای با عطر بهارنارنج طعم دیگری دارد خاصه در شیراز   که برکند دل مرد مسافر از وطنش!

/ 14 نظر / 680 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهشت دل جواب

1- همین یک دلیل برای رفتن به کرمان کافیست! ای شاه ماهان رخصتی! 2- داستان من و فاضل یک مقدار غم انگیزه ... ترجیح می دهم حضورا تعریف کنم تا اینکه در بهشت بنویسم 3- ممنون

رooحi

کرمان هم فرصت نشد تشریف ببرین، اگه اینوری اومدین چایی با هِل در خدمتتون هستیم! آی که چقدر miss you چایی بیدمشک

تار هفتاد و دوم

شما که از پدر بزرگتان ۱ ميليون خاطره داری و تازه چند صد هزار تا شو تعريف کرديد‌ خدا داند که از مادر بزرگوارتان چه قدر خاطره داريد؟ اگه می شه هر هفته يکی از آنها را تعريف کنيد چون من هم مثل شما از فقط! مادرم دورم و ميخواهم بدونم که ديگه چقدر مادرهای ايرانی به هم شبيه اند!

محمد

جدا چه قدر مادرهاي ايراني به هم شباهت دارند.مادر من حتي در مهماني هاي به قول خودمان هاي كلاس اگر چايي بدون نلبكي بياورند يكي را صدا ميزند ارام مي گويد:بي زحمت يك نلبكي بدهيد هرچه من وخواهران و برادرانم سعي كرديم اين عادت مادر ترك نشد اگر هم جايي توي فنجان كه به قول خودش چايي از داخلش مشخص نشود وقتي خانه رسيد اگر هم ده تا خورده باشد باز مي گويد نفهميدم چي خوردم برم يه چايي دم كنم سلام خدا بر همه ي مادرها

حسين

چای و بهار نارنج گفتی و مرا به ياد دوران خدمت در شيراز انداختی . يادش به خير

محسن

آقا با این احتساب، این مایع داغی که این مدت ما تناول می کزده ایم آّب کاه بوده!!! ابوی بنده فرموده ای دارند که؛ چای میوه ی بهشت است نه هسته دارد نه پوسته! تازه خستگی های جسمانی راهم از بین می برد!! یک جرعه خوری هزار علت ببرد. . . نوش جان

بهشت دل- جواب

خدا را شکر که آب بوده چیز دیگری نبوده. البته آب کاه هم به آن چیز دیگر بی شباهت نیست

باران

چنين مادری بايد چنين پسری تربيت کنه قدرشو بدنيد.يا علی

سپهر

دیشب خواب مادربزرگم رو دیدم. چند سال پیش رفت ،وقتی بعد از مدتها (سالی یکبار تقریا) به خونه بر میگشتم رفتن به سراغش جزو اولین کارها بود ، اولین دهها کار ناکرده،خلاصه اینکه هر بار تا چهار پنج استکان چای غلیظ تلخ توی گلوت خالی نمی کرد دست بردار نبود،تلخی ای که تا همیشه جای شیرین ترین خاطرات نشست،چای رو توی استکان بادریق می ریخت. وقتی رفت توی اون خونه من فقط دنبال استکانهای بادریقش گشتم. حالا تنها چیزی که ازمادریزرگ باقی مانده یک دست استکان بادریق.گاهی وقتا به یادش توی اونها چای می ریزم. القصه داشتم بادریق رو سرچ میکردم به شما رسیدم ،دست نوشته ها تون به دل نشست ،ممنون ، تا بعد.

صنم

قربون تو ومادرت بشم من می بیغش میخواهم الان چه کنم رفیق شفیق پشمینه پوش در غار تنهایی دارد بروم بگیرانم؟؟؟؟!!