مرگ ایوان ایلیچ

تولستوی، داستانی دارد با عنوان مرگ ایوان ایلیچ. داستان با خبر مرگ ایوان ایلیچ، قاضی چهل و چند ساله، و حضور دوستانش در منزل او شروع می‌شود و با روایت زندگی او ادامه و با توصیف لحظه مرگ او پایان می‌یابد. موضوع داستان مرگ است. همه چیز بسیار عادی است. زوال ایوان از یک اتفاق معمولی و دردی کوچک شروع می‌شود. درد کم کم زیاد می‌شود. ایوان به طبیبان مختلف مراجعه می‌کند و داروهای گوناگونی مصرف می‌کند. بیماری درمان نمی‌شود، درد بیشتر می‌شود و ایوان ذره ذره تحلیل می‌رود تا اینکه می‌میرد.

در روزهای بی‌تابی که او خانه نشین شده، می‌فهمد که هیچ‌کس با او صادق نیست و با اینکه همه منتظر مرگ او هستند، طوری رفتار می‌کنند که انگار هیچ خبری نیست. بی‌توجهی اطرافیان درد روحی او را بیشتر می‌کند و به نفرت از همسر و خانواده می‌انجامد. تنها کسی که با او صادق است و سایه مرگ را بر سر او انکار نمی‌کند گراسیم نوکر جوان و روستایی اوست. گراسیم تنها کسی است که ایوان در کنار او احساس آسایش می‌کند.

ایوان ایلیچ، مثل همه آدمهای دیگر فکر می‌کند زندگی خوبی دارشته و کار بدی نکرده که سزاوار این همه درد باشد.اما تنها هنگامی که اعتراف می‌کند که زندگی بدی داشته درد دست از سر او بر می‌دارد و مرگ می‌آید.

این داستان روایت بی‌نقاب مرگ است به همین خاطر تلخ است و هیچ واقعه غافلگیر کننده‌ای در آن رخ نمی‌دهد. اما جملات، صحنه‌ها و روایت های صادقانه ای در آن وجود دارد که خواننده را به فکر می‌برد که ایوان ایلیچ خود اوست.

/ 0 نظر / 385 بازدید