پرنده ای تنها

حالا در شیراز هستم. شهری زیبا پر از خاطرات شیرین. پر از دوستی های ماندگار. در شیراز هیچوقت دلتنگ نمی‌شوم.
امشب به اهواز می‌روم. برای شروع یک زندگی تازه .
ای سرنوشت شیرین!
پرنده دارد به سوی تو می آید. در شب گلهای چادرت جایی برای او باز کن. این پرنده تنهای تنهاست!

غروب روزی از این روزها
پرنده‌ای تنها
کنار پنجره ات بال بال خواهد زد
برایش آب بیاور
اگر دلت فوران کرد دانه‌ای بگذار

و آن پرنده معصوم
آب و دانه نخواهد خورد
اگر پرنده نمرد
بمان
دو آفتاب نگاهش کن
پس از اذان غروب
پرنده پیدا نیست
پرنده در شب گلهای چادرت جاریست

/ 1 نظر / 77 بازدید
ابوالحسن

با سلام به اخوی گرامی اميدوارم هر کجا که هستی شاد و سلامت و در پناه خداوند موفق باشی شعرت خيلی قشنگ بود ولی يه کم دلم گرفت.ديشب رضا اومد پيشم و ما هم نشستيم پستههايی که جواد پناهی يادش رفته بود بهت بده خورديم و يادت کرديم راستی من ديگه خواستم ميل بزنم با همين جا باهات در تماس خواهم بود خدا نگهدار