طرحی تازه

روز پنج شنبه ایست. نشسته ام در اتاق کارم. صبح، باران زده و هوا مسیح نفس شده. پنجره باز است و آسمان را قاب گرفته. نسیم خنکی سکوت هوا را ورق می زند. دانشکده آرام است. جان می دهد برای کار کردن. 

بچه ها رفته اند شیراز. دلم برای مریم گلی تنگ شده بود. زنگ زدم تا صدایش را بشنوم و از او بپرسم که پرتقال تامپسون جنوب را بیشتر دوست دارد یا پرتقال تامپسون شمال را؟ و قدری فارغ شوم از احوال خودم که مدتی است دنبال پرتقال فروش می‌گردم. 

دیروز جلسه دوم آزمایشگاه بود. بیشتر بچه ها، بار اولی بود که پی سی بی طراحی می کردند، هویه دست می‌گرفتند و لحیم کاری می‌کردند. اکثرا خیلی خوب جواب گرفتند. باور کردنی نبود. قبل از شروع ترم تیم  خوبی از بچه های سال بالاتر تشکیل دادم تا دستور کار آزمایشگاه را بازنویسی کنند و نرم افزارهای لازم را به بچه ها آموزش بدهند. دستور کار اول را که آماده کردند حسابی کیف کردم از بس که خوب و هدف گرا نوشته شده بود. هر دوشنبه برای بررسی آزمایش های هفته بعد با دستیارها جلسه داریم. جزء ساعات خوب زندگی من است.

فضای آزمایشگاه بد طراحی شده. مشخص است که هیچ ذوق هنری در آرایش میزها نبوده. به یاد آزمایشگاهی افتادم که یازده سال قبل در دانشگاه اهواز راه انداختیم. میزهای آزمایشگاه یک دایره می ساختند. پشت بچه ها به سمت مرکز دایره بود. استاد می‌توانست به راحتی همه میزها را ببیند و هم اینکه از طریق کامپیوترش روند پیشرفت تک تک گروهها را ارزیابی کند. بعضی وقت ها می گفتم: بچه ها می خوام سخنرانی کنم! همه با لبخند بر می گشتند به سمت من و با هم گپ می زدیم. یک بار حمید، یکی از بچه های کلاس، در شهرستان مریض شده بود و نمی‌توانست سر کلاس ها بیاید. بچه ها سال آخری بودند و در آستانه فارغ التحصیلی. به نظرم رسید از تک تک بچه ها نظرخواهی کنم که چه نمره ای به او بدهم. با همه به توافق رسیدم. فضای آزمایشگاه شاد و پرنشاط بود. از بچه های آن کلاس یکی شان دیشب خانه ما بود.

طرحی تازه می کشم برای آزمایشگاه...

/ 5 نظر / 34 بازدید
Raha

سلااام و درود،داشتم در مورد بایزید بسطامی دنبال مطلبی میگشتم که با وبلاگ شما آشنا شدم با اینکه هیچ کدوم از پستا ها رو کامل نخوندم با نگاهی گذرا فهمیدم که همونیه که قراره به دلم بچسبه...و چه اسمی هم داره،بهشت دلها....عالیه و از این به بعد تا جایی که وقت کنم دنبال خواهم کرد این وبلاگ رو!!!مث اینکه خیلی چیزا واسه من داره...به امید خداا [گل][گل]

سبحان

اینکه یک نفر در این دانشکده به فضای آزمایشگاه هم فکر می کند خودش کلی مایه ی امیدواری است ! مایه ی زندگی :) بعد از شش ترم این دو جلسه ی اخیر آزمایشگاه شاید تنها جلسات آزمایشگاهی بود که از آنها واقعا لذت بردم و نتیجه ی دلخواه گرفتم ! بدون ذره ای تعارف ، شش ترم متوالی جلسات آزمایشگاه و دنگ و فنگ کارهایی که قبل و بعد از آن باید انجام می دادیم کابوس تمام هفته ی من بود ! می دانم دلیل عمده ی آن ضعف خود من در این رشته است اما تنها دلیلش این نبوده ... به هم گروهیم گفتم : یک نفر پیدا شد که ما ها را خازن نمی بیند ! وقت می گذارد و می آید با تک تکمان حرف می زند و نمی ترسی اگر بخواهی لبخندی بزنی آن وسط ها ... با تمام وجود خوشحالم که با شما آشنا شده ام استاد عزیز

بیقرار

سلام. این جمله «... تا دستور کار آزمایشگاه را بازنویسی کنند و نرم افزارهای لازم را به بچه ها آموزش بدهند.» بسیار ایده خوب و مفیدی است. به نظر من خیلی از این دستور کارها نیاز به بازنگری دارند. نه در آزمایشگاه؛ که در همه جا حتی در شهر بی قانون! خوشحالم از اینکه شروع کارتان را با انرژی و نشاط شروع کرده اید. این مطلبتان را که خواندم کلی روحیه ام تغییر مثبت داشت!

سید مهدی

ز تراوش اندیشه شدم لبریز! فدای آن بهشت دلت، مسیح عزیز! در ضمن، لطفا فراموش مكن وقت دعاي سحرم. سپاس! :)

دوست ناشناس و نديده!

خواستم احوالت رو بپرسم و چند شعر از شاعران همشهريم را برايت بخوانم تا حالش رو ببري!: با نگاه صميمي اش انگار، با دلم صحبتي دگر دارد گوئي از سينه شررجوشم، بهتر از هركسي، خبر دارد در قدمهاي نازكش شعري است، مثل اغاز مبهم آدم با بهشتي كه غرق در آن است، باز سوي زمين نظر دارد. ... در قحط وفا و موسم دمسردي صد ديده به راه بوده تا برگردي از بخت بلندم شده اي مهمانم اي عشق خوش آمدي، محبت كردي!