یادی از گذشته...

امشب پس از چند ماه پرفشار و بیقرار فرصتی حاصل شد. تصمیم گرفته بودم یک روز کامل سراغ کاغذ و کتاب نروم... نشستم دفتر شعرم را پس از مدتها ورق زدم. غرق شدم در سالهای دور... خیلی دور... ١۵ سال پیش بود

باور نکنی که جز تو یاری دارم

غم دارم و جز تو غمگساری دارم

باور نکنی که صبح و شب، شام و سحر

جز فکر تو، جز ذکر تو کاری دارم

***

آرام مرا به باغ رویا بردی

خاکستر من به دشت و صحرا بردی

یک عمر به جستجوی راهت بودم

یک لحظه رسیدی و .... دلم را بردی!

***

در دفتر گل ورق ورق گوهر بود

از اشک، سرانگشت نگاهم تر بود

چیزی که به من توان زاری می‌داد

قنداقه‌ی خون گرفته‌ی اصغر بود

                   رامسر- مرداد ۷۲

پی نوشت: یک سال از سفر قیصر گذشت... زمان با شتابی فراتر از تصور ما پیش می رود. اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا...

/ 8 نظر / 6 بازدید
saeed

salam.... va ziba bood... aram ..asheghaneh va por maghz......ghalamt payandeh bashad ...

دون توپولو

صحبت از غالیه مویی و عطر رویی است تو چه دانی که چه شبها چه سحرها دارم . . . بازم به شما که از فراغتتون یک چیزی واسه ما ها هم میارید. یک بار با مست راستین حرف میزدم می گفت یکی از سلامتی های مورد علاقه اش اینه : "یاد اونایی که قبلا با ما می نوشیدند و الان یا اسیر خاک اند یا اسیر دنیا " با اسیر دنیا خیلی حال کردم . .

میم

بشوی اوراق اگر هم درس مایی ...

قبیله سبز

سلام، گاهی بایدبه گذشته برگشت و تاملی کرد تا گذشته را چراغ راه آینده گردانید،وچه جالب است اگر همه داشته ها ونداشته های گذشته را با حال که در آن قرار داریم مقایسه کنیم.پایدار باشید.

امین

سلام به منتظر مسیحا دمم. دلتنگ گوش دادن شعرات با صدای خودت هستم. [لبخند]

u3f

عجب بلاگ قشنگی دارید از بابت نوشته های زیباتون ممنونم لذت بردم واقعا قلم زیبا و نافذی دارید

یه آشنای قدیمی

ناگهان چه زود دیر میشود؟

fatemeh

[گل]سلام ممنون از نوشتن سفرنامه تون .