قیامت می کنی سعدی!

امشب دلم هوس سعدی کرده بود بدجور! بیتی از سعدی به ذهنم آمده بود و مابقی شعر را نمی دانستم.

دیدار می نمایی و پرهیز می کنی
بازار خویش و آتش ما تیز می کنی

اینترنت خانه هم قطع بود. خوشبختانه کلیات سعدی را همیشه در جزیره ی تنهایی ام دارم اما متاسفانه ترتیب غزلها در این نسخه که من دارم قدری آشفته است...

این شد که حالا چند ساعت است که دارم سعدی می‌خوانم:

نه از چینم حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم

***

  قناعت می‌کنم با درد، چون درمان نمی‌یابم
 تحمل می‌کنم با زخم، چون مرهم نمی‌بینم

***

  رقیب انگشت می‌خاید که سعدی! چشم بر هم نه!
مترس ای باغبان از گل، که می‌بینم، نمی‌چینم!

***

  زمستانست و بی برگی بیا ای باد نوروزم
    بیابانست و تاریکی بتاب ای قرص مهتابم

***

  آفتاب از کوه سر بر می‌زند
    ماه‌روی انگشت بر در می‌زند

***

  کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
    هیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست...

/ 2 نظر / 41 بازدید
حامد

این خانه قشنگ است ولی خانه‎ی من نیست این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست آن دختر چشم آبی گیسوی طلایی طناز سیه چشم چو معشوقه‌ی من نیست آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست در دامن بحر خزر و ساحل گیلان موجی است که در ساحل دریای عدن نیست در پیکر گلهای دلاویز شمیران عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست آواره‎ام و خسته و سرگشته و حیران هرجا که روم هیچ کجا خانه‎ی من نیست آوارگی و خانه به دوشی چه بلایی است دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ؟ در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست هر چند که سرسبز بُُوَد دامنه‎ی آلپ چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست این کوه بلند است ولی نیست دماوند این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست این شهر عظیم است ولی شهر غریب است این خانه قشنگ است ولی خانه‎ی من نیست خسرو فرشیدو

بومرنگ

...در دامن بحر خزر و ساحل گیلان موجی است که در ساحل دریای عدن نیست... چه زیبا و چه غمناک... این روزها همه چیز به طرز غریبی زیبا و غمناک شده!