روایتی از کلاس دکتر شفیعی کدکنی

قبل از اینکه برای ادامه تحصیل به تهران بیایم یکی از رویاهایم و مایه دلخوشی ام این بود که در کلاس های قیصر امین پور شرکت کنم. من عاشق شعرهای قیصر بودم . سال 77 مفصل او را در شیراز دیدم و چند روز با هم بودیم. پیش از آمدن من به تهران، ابتدای سال 78 آن تصادف وحشتناک در راه شمال رخ داد که کلیه و طحال قیصر آسیب دید و منجر به درد بسیار و نهایتا مرگ او در 48 سالگی شد. اگر چه یک بار دیگر سال 79 در برنامه ای قیصر را دیدم که شعر هم خواند:

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را ..

اما با چوب زیر بغل راه می رفت و دیگر خیال حضور در کلاس او رویای دوری به نظر می رسید. مدتی بعد هم که برای ادامه تحصیل از ایران رفتم و ناباورانه خبر پرکشیدن او را شنیدم.

تا اینکه، یک روز در سرزمین برف عکسی از کلاس دکتر شفیعی کدکنی دیدم که استاد روی میز نشسته بود و دور تا دور او پر از دانشجوهای علاقه مندی بود که بهضی هایشان روی زمین نشسته بودند. کلاسی به غایت متفاوت با هر کلاس دیگری که در 20 سال دانش آموزی و دانشجویی دیده بودم .شفیعی کدکنی شاعر و ادیب بزرگ روزگار ماست، صاحب آثار بسیار و اشعار به یاد ماندنی. تازه، او استاد راهنمای قیصر هم بود و شعر معروف سه شنبه های قیصر برای اوست:

بهترین لحظه ها

روزها

سالها را

با تمام جوانی

روی این پله های بلند و قدیمی

زیر پا می گذارم

بین بیداری و خواب

رو به روی تو در لحظه ی بی کران می نشینم…

راستی باز هم می توانم

بار دیگر از این پله ها 

خسته

بالا بیایم

تا تو را لحظه ای بی تعارف

روی آن صندلی های چوبی

با همان خنده ی بی تکلف ببینم؟

بهترین لحظه ها…

لحظه هایی که در حلقه ی کوچک ما

قصه از هر که و هر کجای زمین و زمان بود

قصه ی عاشقان بود

راستی روزهای سه شنبه

پایتخت جهان بود!

 همان لحظه آرزو کردم که در کلاس دکتر شرکت کنم اما من هزاران کیلومتر دورتر بودم و خیال حضور در کلاس او رویای دوری به نظر می رسید.

به ایران آمدم اما آنقدر درگیر خانواده و درس و دانشگاه و ببماری شدم که تقریبا در هیچ محفل ادبی حضور پیدا نکردم. تا اینکه روزی، جایی خواندم که در فرهنگسرای هنر و اندیشه برای بزرگداشت مولانا مجلسی با حضور دکتر محمدعلی موحد و دکتر شفیعی کدکنی برگزار می شود. تمام دقیقه هایم را جمع کردم تا در این برنامه شرکت کنم. هر دو بزرگوار را دیدم. مجری برنامه ادعا می کرد که استاد را  راضی می کند که برای شعر خوانی روی سن بیاید. لاف گزافی بود که مجری ناآشنا به روحیات استاد می زد. سالها بود که شفیعی کدکنی در هیچ محفل و مراسمی شعر نخوانده بود. در یک لحظه استاد، چست و چابک از سالن فرار کرد. من دنبال ایشان دویدم تا در کنار خیابان به او رسیدم. سلام و علیک گرمی کرد. فرصتی برای دیدار خواستم و استاد گفت: سه شنبه ها ساعت 10 دانشگاه تهران.

کمتر از دو سال طول کشید تا آن سه شنبه رویایی برسد. تقریبا تمام سه شنبه ها در شهر آجرهای سرخ، در کوچه کهربایی، کلاس داشتم. در این مدت، بارها خواندم و از دوستان شنیدم که این آخرین ترمی است که دکتر تدریس می کند و می خواهد بقیت عمر را گوشه ای بنشیند و کارهای ناتمامش را تمام کند. اما خوشبختانه، هر بار اصرار دانشجویان تصمیم دکتر را یک ترم به تعویق می انداخت. اما مگر چقدر فرصت داشتیم؟ استاد متولد18 مهر سال 1318 بود.

بالاخره سه شنبه 17 مهرماه 97 کلاس اول صبحم که تمام شد، یادداشت های کلاس بعدی را برداشتم و یک ماژیک وایت برد در جیبم گذاشتم و راه افتادم به سمت مترو. حساب کرده بودم که استاد کلاسش را ساعت 10 شروع می کند و حداکثر 11:30 تمام می کند و من نیم ساعت وقت دارم که به کلاس بعدیم که ساعت 12 بود برسم اما محض احتیاط به دانشجوها ایمیل زدم که کلاس ساعت 12:15 شروع می شود.

 قبل از شروع کلاس رسیدم اما کلاس پر بود و حتی در آستانه در آدمها ایستاده بودند تقریبا نا امید بودم از اینکه جایی برای نشستن پیدا کنم اما خوشبختانه در آخر یکی از ردیف ها کنار دوربینی که کلاس را ضیط می کرد جای آسایشی برای من بود. ساعت 10 شد و استاد نیامد اما علاقه مندان هنوز می آمدند. عده ای روی نیمکت ها جایی پیدا می کردند. عده ای روی زمین می نشستند و بیشترشان گوشه ای می ایستادند. سریع شمردم بیش از 120 نفر در کلاس بودند. بعدا گفتند امروز 150 نفر آمده بودند و رکورد حضور در کلاس استاد، شکسته شد. استاد هنوز نیامده بود ساعت به 10:30 نزدیک شد و من نگران کلاس بعدی ام بودم. چه کنم اگر استاد نیاید؟ آیا دیگر فرصتی خواهد شد که من اینجا بیایم؟ ساعت 10:30 موجی در راهرو و ورودی کلاس ایجاد شد جمعیت به احترام ایستاد و استاد روی صندلی نشست. بلافاصله شروع کرد به حرف زدن، اما چیزی شنیده نمی شد .داشت دلیل تاخیرش را توضیح می داد تا اینکه کلاس کاملا ساکت شد و میکروفون را نصب کردند. بعد کاغذی به دست استاد دادند که سوال یکی از دانشجویان دکترا بود درباره اینکه چه ویزگی ها باعث می شود که یک اثر هنری شاخص شود و ممتاز از آثار هم عصر خود؟

استاد چشمهایش را بست و با صدای آهنگین خود مقدمه بحث را چید. به قول قیصر قصه از هر که و هر کجای زمین و زمان بود:

از سنایی می گفت، از حافظ مثال می زد، از صائب، از احمد کسروی، از یاقوت حموی، از رشید الدین میبدی، از احسن التقاسیم شمس الدین مقدسی، از کریستین اندرسون. گاهی شعری چاشنی حرفهایش می کرد:

دوش ما را در خراباتی سر معراج بود

مدتی هم از اسلوب معادله گفت و این شعر حافظ را مثال زد:

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن   شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

ساعت 11:30 شد. من تقریبا کلاس و دانشگاه را فراموش کزده بودم که ناگهان استاد گفت خسته شده و دیگر ادامه نمی دهد. بچه ها می توانند سوال بپرسند اما چون سمعکش را نیاورده طبیعتا چیزی نخواهد شنید! یک نفر سوالی روی کاغذی نوشت. ساعت 11:36 بود که آن خواب شیرین تمام شد.

ساعت 12:15 در شهر آجرهای سرخ بودم، در کوچه کهربایی و سعی می کردم خودم را برگردانم به دنیای مهندسی و پردازش آرایه ای.

پی نوشت:

همین حالا که آتش نوشتن در من زبانه می کشد علی دست از سرم بر نمی دارد و من در تناقضی عجیب بین دو دوست داشتن گیر کرده ام.

/ 0 نظر / 102 بازدید