باد نشی- سفرنامه قشم

آمده ام  به کافه ای در کناره پهنه نیلگون این خلیج. صاحب کافه ایرانی نیست ، اسم خودش و کافه اش اولگا ست.

این دو سه هفته بسیار خسته بودم. روحم تحمل این فشارها را نداشت. از اول ترم خستگی ها روی هم انباشته شده بودند و حالا سرریز شدند. پاییز، بی باران و برف، بدجور مرا کلافه می کند. دنبال فرصتی بودم برای آرامش و قدری آسایش. از طرف دیگر سه سالم تمام شده و پرنده درونم خود را به در و دیوار می زند. فرصت کوتاهی برایم پیش آمده که بروم رم، شهری که دوستش دارم، کافه های تابستانی اش را، پیازاهایش را، رود تیبر را و کلیسای سن پیتر را. اما...

 

صبح  می خواستیم به جزیره رنگارنگ هرمز برویم. باد نشی وزیدن گرفته بود و دریا مواج بود. به یاد خواجه شیراز افتادم که روزی روزگاری دلش از آب و هوای پارس و قدر ناشناسی ها گرفت و تصمیم گرفت این قند پارسی را به بنگاله ببرد. سوار کشتی شد اما دریا طوفانی شد. خواجه ترسید و به جزیره هرمز که رسید غزلی برای پادشاه هند سرود و به شیراز برگشت:

 

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است

کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد

چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود

غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد

 

راننده که اسمش عبدالباسط بود به جای هرمز ما را به جزیره هنگام و چند جای دیگر جزیره برد. جزایر خلیج همه زیبایند اما با این دو وروجک عزیز کمتر فرصتی برای لذت بردن از این زیبایی ها می ماند. بر خلاف کیش، قشم چندان آباد نیست و برای کسی که با کودک سفر می کند آماده نیست. بیم آن دارم که گسترش توریسم به حای آبادانی این جزایر به ویرانی آنها بینجامد. همین خاک رنگارنگی را که مادر طبیعت در میلیون ها سال ذره ذره گرد آورده، توریست ها به توبره می کشد و برای عمه جانشان سوغاتی می برند. یادم هست در پارک های حفاظت شده کانادا و آمریکا تابلوهایی بود که روی آن نوشته بود حتی یک سنگ را هم از اینجا خارج نکنید. هر چه اینحاست متعلق به اموسیستم اینجاست.

در جزیزه هنگام جایی بود به اسم ساحل نقره ای عبدالباسط می گفت تا همین چند سال پیش اینجا مثل نقره برق می زد اما مسافران همه خاکش را بردند و الان ساحل ماسه ای شده.

بعد از جزیره هنگام و تماشای دلفین ها عبدالباسط، ما را برد به چاهکوه. به گمانم زیباترین جای قشم است معماگونه و اسرار آمیز. روزگاری، زمین اینجا شکافته شاید بر اثر زلزله ای و بعد فرسایش باد و باران این شکاف را ساییده و به دره ای تبدیل کرده. چاهکوه 90 کیلومتر از شهر قشم دور است و خیلی ها از آن بی خبرند. ناهار هم جای شما خالی قلیه ماهی خوردیم در روستای سهیلی در خانه ناخدا عبدالله صالح که چند اتاق داشت. کف اتاق با حصیر خرما فرش شده بود و سقف اتاق بادگیر جنوبی داشت. اتاق در اختیار خودت بود متکا هم داشت، ما هم که خسته و ...

 

/ 0 نظر / 25 بازدید