جمل در ته سوزن

این مدت به امکان کسی دل بسته بودم که جمل را در ته سوزن می کند.

امروز پس از چهارمین مراجعه به قلعه اژدها در چهار روز گذشته نامه را گرفتم. روز اول مشاور وزیر نبود. دو ساعت و نیم نشستم تا آمدند. کلاس آزمایشگاهم رفت روی هوا. آمدند و دستور دادند اما خانم تایپیست ایشان نبود. در ساختمانی به آن عظمت مگر می شود تایپیست دیگری نباشد؟ روز دوم تایپیست بود اما آقای مشاور نبود که نامه تایپ شده را امضا کند. روز سوم آقای مشاور بود و تایپیست بود اما آقای منشی نبود که نامه را به من بدهد. خانم منشی هم انگار گلدانی که او را در گوشه اتاق کاشته باشند از هیچ چیزی خبر نداشت و مدام گله می کرد که بر اثر کار زیاد چشمش اذیت شده و وقت نمی کند برود قطره بخرد و در این سه روز من ندیدم که حتی یک کار مفید بکند. 

روز چهارم تایپیست بود و منشی بود و مشاور وزیر بود اما نامه رفته بود دبیرخانه و خانم کارمند که داشت با گوشی تلفن حرف می زد می گفت که نامه نیامده و من از طبقه همکف رفتم به طبقه چهارده و خانم رییس دبیرخانه گفت تو با آسانسور برو پایین و من خودم می آیم و نامه ات را پیدا می کنم.

طبیعی بود که من بروم طبقه اول اما خانم رییس نیاید و کارمند مردی که آنجا بود را دل بر حال من بسوخت و از هر دو نامه پرینت گرفت و به من داد و من ساعتی است که از قلعه اژدها بیرون آمده ام اما هنوز نمی دانم که خانم رییس به طبقه اول رسیده یا نه و می پندارم اگر به جای برخی از این خانم ها که در ادارات دولتی استخدام شده اند گلدان بکارند هم برای محیط زیست بهتر است و هم برای اعصاب ارباب رجوع و بودجه مملکت.

/ 8 نظر / 13 بازدید
پریسا

خیلی خوب بود، حتی خندیدم! البته ب خانم و آقا بودنش ربط نداره، بجای بیشتر کارمندا درختکاری کنن خوبه![لبخند]

Hossein

و ایضا بسیاری از آقایون

از سیاتل

متأسفانه این رفتار را که با یک استاد دانشگاه بکنند، چقدر به وقت بقیه ارزش قایلند! انشا الله بجای گلدان این کارهای بیهوده خودکار می شود. روز پدر مبارک، اعیاد مبارک، رجب...همه چیز

مهدی

سلام و خیرمقدم دلتنگتان شده بودم. چقدر زیبا می نویسید . . .

سید مهدی

دریافت نامه مبارک باد دکتر! لطفا بلند بخوانید ببینیم چه نوشته شده؟ [خرخون]

ماریا

خب صحبتم رو اینجوری شروع می کنم [خنده][خنده][خنده] چون منو یاد یه لطیفه ای راجب ایرانیا و بهشت و جهنم انداخت سلام استاد بزرگوار مشابه این مشکل برای من هم اتفاق افتاد فقط تنها تفاوت من و شما در این بود که شما با اژدهاخانه سر و کار داشتید و 4 روزه نامه رو گرفتید ولی من با اژدهاکده یک اژدهاگاه سرو کار داشتم که هنوز بعد از چند ماه کارم روی هواست. جالب است که آن اژدهاگاه خود بسان جنگلی انبوه می ماند و من در این فکرم که اگر بجای آن همه کارمند و منشی و تایپیست بی بخار اگر بخواهند درخت بکارند کجا جایش می شود. آنجا کلاغ هم زیاد دارد. نمیدانم چه چیز جایگزینشان کنم که در خیالاتم دلم خوش باشد[رویا]

بیقرار

به نظر من تقصیر خودتان است دکتر جان! هنوز شما به سیستم و نظم و انضباط کانادا عادت دارید و انتظار دارید که اینجا هم مثل آنجا باشد. با دعا کردنم چیزی درست نمی شود فقط از خدا میخواهم که صبرتان بدهد تا رنج این «هبوط» از جهان اول به جهان سوم را بر شما آسان گرداند.

صبا

من در این شهر بی قانون به جایی رسیده ام که این انسان های گلدان نما را ترجیح می دهم بر افرادی که همه چیز این مملکت را ارث پدری شان می دانند و تلاش مضاعفی هم در تقسیم این ارث پدری بین خودشان و نزدیکانشان دارند. همان قضیه مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان.