شب محاسبه

ماجرای امشب از آنجا شروع شد که بک دفعه یادم آمد این جانماز رنگ و رو رفته ی نخ کش شده بیست سالش شده...

سال 72 سال خاصی در زندگی من بود با آدم هایی آشنا شدم که هر کدام بر بخشی از شخصیت و زندگی ام تاثیر گذاشته اند. این جانماز هم هدیه ایست که بیست سال قبل یکی از آنها در اردوگاه رامسر به من داد و از آن روز تا به امروز همسفرم بوده، در شیراز، تهران، اهواز، واترآباد، تورنتو و ...

بیست سالگی برای من خیلی معنا دارد. زمان تحول است، زمان بلوغ. یادم آمد که یک شعر گفته بودم برای بیست سالگی خودم. امشب دفتر شعرم را ورق زدم تا آن شعر را برای خودم بخوانم. پیدایش نکردم. 

رفتم پرونده شعر های ناتمامم را باز کردم از همان برگه اول هجوم خاطره ها شروع شد. ( قیصر یک شعری دارد که می گوید: رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم/ و سطر سطر نامه ها را/ دنبال آن افسانه ی موهوم/ دنبال آن مجهول می گشتم). بالاخره آن شعر را پشت برگه ای پیدا کردم. بخش از این شعر را می نویسم:

 

... هشت ماه

مثل قایق شکسته ای در آب

مثل غنچه ای در آرزوی آفتاب

دست و پا زدم

 

ای که چشمهای تو

نردبان مستی من است

این گناه تلخ را ببخش

 

لحظه ها چقدر بی مروت اند

روزها چقدر بی اصالت اند

ابرها به آسمان نمی رسند

آب ها به تشنگان نمی رسند

درس

زندگی

بیست سالگی

قطره قطره خشک می شوم

در کویر این کتاب های کور ...

 

امشب نبض آسمان بی قرار است. هر دقیقه برقی می درخشد. امشب، دارم مرور می کنم این بیست سال را. شب سختی است: شب محاسبه.

پی نوشت:

امشب وقتی روی آن نیمکت نمناک نشسته بودیم به تو گفتم: معلوم نیست ما چه مدت با هم باشیم پنج ماه؟ یک سال؟ اما مهم این است که در خاطره هایمان حتی به اندازه نوشیدن یک فنجان قهوه مطبوع، جایی برای هم داشته باشیم. زندگی حاصل جمع همین خاطره هاست.

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عابر جديد ناشناس

نه مريم خانم بود ونه ... ميشه بگيد منظور از .... چيه ؟

کودک فهیم

نوشته های این پستتون هم بوی دلتنگی میده مثل پست قبلی که ادمو پرت میکنه یه جایی که مدت هاست بهش سر نزده و تازه خاطره بازی ها شروع میشه امان از گذشت روزگار

ميترا

خيلي خوبه كه آدم بتونه گذشته را محاسبه كنه . من كه تو محاسباتم از گذشته چند سالي اضافه مي آورم يعني واقعا نمي دونم تو اون سالها چكار كردم ، باعث تاسفه. يك جايي خواندم كه :  " بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم" البته فقط بعضي ها مون

شهریار

سلام قبول باشه طاعاتتون شما یک هفته زودتر به پیشواز شب قدر رفتید هر چند که برای بزرگوارانی چون شما هر شب شب قدره. حسبی من هو حسبی[گل] راستی توی دعاهاتون مایی که براتون کامنت میذاریم هم یاد کنید دعا کنید عاقبت به خیر شیم دعا کنید به آرزوهای کوچیکمون برسیم. ممنون

سلام

[گل]

سلام

سلام نماز وروزه هاتون قبول! یه شعر زیبا داشتم خواستم بزارم اما.....[قهر]

سلام

ی حافظ شیراز شده مات نگاهت درگیر غزل گفتنی از چشم سیاهت چون موج می آیی ودل ازشوق رسیدن عمری است که چون صخره نشسته سرراهت فرقی که ندارد به خدا هر شب وهرروز روزم همه چون جنگل موهای سیاهت مانند پر کاه شناور شده ام باز در جذبه نقاشی آن چهره ماهت رویا و بخار و شبح وهاله به هم ریخت از هرم نفس های زمستانی آهت تصویرتوبا دلهره واشک عجین است تا بوی سفر می رسد از شال و کلاهت هرگز نرسیدیم به هم گرچه موازی چون پیرهن خط خطی راه به راهت حیف است که یک لحظه کسی چشم ببندد بر خنده پرشیطنت گاه به گاهت ای کاش که تا ریشه وتا پوست بسوزم ای کاش که در گستره هرم گناهت بگذار در اندوه نبود تو بسوزم

سلام

این شعر کدوم بیتش عالیه جناب استاد؟

صنم

همش پر از راز ونکته است ومن اینجا زهر گونه چشیدم ای که چشمهای تو نردبان مستی من است این گناه تلخ را ببخش