نامه‌ای به دوست (۸)

نشان اهل خدا عاشقی است با خود دار

که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم.

 

نور دیده ام و یار شوریده ام،

نامه ی پر شور شما رسید و شراره بر شب تاریک من پاشید. جای شادمانی است که  در این ایام نومیدی کسی از ساختن کشتی نوح و فرصت کم، دم می زند.

 

برای کسی که با دنیای نهج البلاغه آشنا باشد تحمل این دنیا گاهی بسیار دشوار می شود. آدم تا دماوند را ندیده باشد همین بابا کوهی برایش بلندترین قله ی دنیاست. وقتی قرار باشد انسان از غصه ی زن یهودی که خلخال از پایش بیرون کشیده اند بمیرد با اندوه بانوی پزشک مسلمانی که جان از کالبدش بیرون کشیده اند چه باید بکند؟ یا با ماجرای دختر دانشجویی که در زنجان ...

 

استادان ما به ما می گفتند اگر هر کس خودش و اطرافیانش را اصلاح کند جامعه اصلاح می شود و حتی از مصحف شریف نشانه می آوردند که قو انفسکم و اهلیکم نارا که با این دیدگاه تفسیر خودمانی اش این است که کلاه خودت را بچسب و می گفتند که جامعه باید از پایین به بالا اصلاح شود اما این چند سال تفکر و تدبر در این گوشه ی بی رنج عالم به من آموخت که این تفکر راه غیر مستقیم حل مساله است ...

 

به یاد آن روز افتاده‌ام که شما را در حیاط دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران ملاقات کردم. من از آن سر دنیا و شما از آن سر تهران، خودمان را رساندیم کنار مجسمه‌ی فردوسی پاکزاد. تو خط سیرت را می‌گفتی که از اوستا  آغاز کردی و تورات و انجیل را خواندی و بعد به قرآن رسیدی و جواب سوالهایت را در آنجا یافتی. ساعت خوشی با هم داشتیم تو مثل کودکی بودی که در لحظه‌ی آغاز دانایی زاده شده بود. صفای هر سخن از دل برآمده ای، نم اشکی بر چشمانت می نشاند و اسب نگاهت را در چمنزار اندیشه های دوردست رها می کرد،

 

یک نفس با دوست بودن هم نفس

آرزوی عاشقان این است و بس...

خسته ام از دست دلهایی چنین

پیش پا افتاده تر از خار و خس

ارتفاع بالها: سطح هوا

فرصت پروازها: سقف قفس

خسته از دل،خسته از این دست دل،

ای خوشا دلهای دور از دسترس!

 

از همین امروز به فکر آزادی خودت باشد  که هرچه بگذرد زنجیرها سنگین تر می شوند و دیوارها بلندتر... تا کم کم کشتی ات ساخته شود

 

این نامه را بارها در خیالم نوشتم و پاک کردم و پردازشگرهای موازی ذهنم هنوز هم مشغول کارند اما ترجیح می دهم زیاده ننویسم چرا که درخانه اگر کس است همان بیت اول برایش بس است و

باقی بقایتان

 

۲۹ خرداد

 

پی نوشت:

۱-بابا کوهی نام کوه کوتاهی است در شمال شیراز

۲-در این غرب لامذهب قانونی هست علیه آزار جنسی  se xedual harrasment  که فلسفه ی بسیار ساده ای دارد: می گوید قانون باید مدافع انسان ضعیف باشد. نمره در دست استاد است پس او قوی است و دانشجو ضعیف. این قدرت نباید ابزار سوءاستفاده شود. اگر استادی پیشنهادی به دانشجویی بدهد چنان پدرش را درمی آورند که مجبور شود استعفا دهد و به ایالتی دیگر کوچ کند...

/ 9 نظر / 10 بازدید
ღ♀ღ ايده ღ♀ღ

بسان رود که در نشیب دره، سر به سنگ می زند رونده باش امید هیچ معجزه ای ز مرده نیست زنـــــــده بـاش

غریب آشنا

با اینکه با بعضی قسمتهای این پست موافق نیستم. ولی بسیار جالب و جسور بود و خیلی به دل نشست. ممنون!

امین

سلام. [گل][گل][گل][گل][گل]

رضا

سلام. یک سوال: چرا این غرب، لامذهب حساب میشه و کشور ما مذهبی؟ تعریف مذهب چیه؟ پوشش و تظاهر؟ یا وجدان و رعایت حقوق دیگران؟

حسین

بسیلر عالی نوشته اید...و حالا قرار است آن دختر را گوشمالی دهند ..........پناه می بریم به خدا از این ظلمی که در مملکت جاری است ....نتیجه سهمیه و دکترای کیلویی دادن همین است ....درصد بالایی از کسانی که در مقاطع بالای دانشگاه قبول می شوند با غصب جایگاه دیگران به این عنوان ها دست می یابند.

غریب آشنا

بابا محمد تو که باز منو پاک کردی... این جمله "خاک بر سر..." رو چندین سال پیش برادر همین آقای لاریجانی رییس فعلی مجلس توی مجلس فریاد زد... خیلی جدی میگیری...

بهشت دل-جواب

پاکش نکردم غیر فعال کردم. مشکلم با آنجای پیامت بود که ملت را مورد عنایت قرار داده بودید و الا تکلیف دولت که معلوم است.

غریب آشنا

اختیار این فضای مجازی با شماست ولی ملت و دولت خیلی هم جدا از هم نیستند... این دولت هم از فضا که نیامده ... از ماست که بر ماست...

یکی مثله بقیه

دیگه فقط خدا پیامبر امام خسته شدم بس الکی ازشون دفاع کردم نمیگم ایدال فکر میکنم اما میگم چرا از دین دارن میخورن؟