آنچنان

پریروز آمد. گفتیم و گفتیم و گفتیم. انگار دو ساعت زمین بر مدار ما می چرخید. از برخورد بعضیها ناراحت بود گاهی بغض می کرد. گفتم این حرفهایی که می زنند در مقایسه با سختیهایی که می کشم حکم نقل و نبات را دارد.

 داستان پیامبر با آن پیرزن یهودی را برایش گفتم. پیرزن هر روز در مسیر حرکت پیامبر قرار می گرفت و از بالای پشت بام خاکستر و خاکروبه می ریخت. یک روز پیامبر  مثل هرروز از همانجا رد شد و دید خبری از خاکستر و خاکروبه نیست. از همسایه ها سراغ پیرزن را گرفت. فرمود : ما در اینجا دوستی داشتیم که هرروز یادمان می کرد اما امروز پیدایش نیست. همسایه ها گفتند مریض شده. پیامبر به عیادتش رفت ... پیرزن گفت : اشهد ان لا اله الا الله

گفت مردم وقتی قدر چیزی را می فهمند که از دست بدهند. صحبتهایمان که تمام شد یک جورهایی دلم گرفت و این شعر را گفتم

مهربان نیستند آدمها

همزبان نیستند آدمها

بی تو یک عمر زنده می مانند

مثل جان نیستند آدمها

گفتم از عشق بارها و دریغ

نکته دان نیستند آدمها

در سماعی چنین خیال انگیز

دف زنان نیستند آدمها

چون زمین پایمال و در زنجیر

آسمان نیستند آدمها

اینچنین سرد اینچنین بی مهر

آنچنان نیستند آدمها !

/ 3 نظر / 11 بازدید
.....

مگه خود ما واسه بقيه غير از اینیم؟

احسان

باسلام. حقير توفيق آشنائی ديرينه با وبلاگ شما دارم. آنچه تصور می کنم اين است که جنابعالی شاعر هستيد. در صورت تمايل بسيار خوشحال خواهيم شد تا از شما بهره مند شويم. اولين آشنائی حقير شعر شما در مورد کربلا (بياد کربلا اقتاده ام باز...) بود. منتظر ياري سبزتان هستيم.ehsan_mir2001@yahoo.com ضمنا وبلاگ ما را نيز مزين فرمائيد.ياعلي

مهدی

ياری اندرکس نمی بينيم ياران را چه شد ؟