رضا

خلبان گفت: صلوات خاصه امام رضا و صدای حاج رضا انصاریان در هواپیما پیچید. من دوباره دلم گرفت. دیشب هم دلم گرفت وقتی فیلم آخرین اجرایش در شب شعر عاشورا را می دیدم: حسین .. آرام جانم ...

صبر کردیم تا نماز جمعه تمام شود و مریم گلی به خواب نیمروزی برود اما مریم نخوابید. از پشت بام خانه حرم را دیده بودم. یک دقیقه بیشتر فاصله نبود و دلم بی تاب دیدار. این سفر به این راحتی در آخرین روزهای اقامت من (در حالیکه ناامید بودم از زیارت آقا) جور شده بود و من هنوز تشنه بودم. فرزند، بدجور آدم را مقید می کند، رام می کند ... راه افتادیم به سمت حرم. وسط راه مریم خواست که بغل اش کنم. درجا خوابش برد.

هوس کردم که نماز ظهر و عصر را در بالاسر بخوانم. تا چشمم به ضریح افتاد یاد مهدی افتادم که صبح ما را تا فرودگاه رساند. از روز اولی که آمدم شیراز می خواستم او را ببینم و درست در آخرین لحظات این اتفاق افتاد. چه صبری دارد این بشر و چه ایمان استواری دارد همسر او که ده سال است درد را با شکر تحمل می کند:

لطفی است که می کند غمت با دل من / ور نه دل تنگ من چه جای غم توست

یاد داستان سه خرما افتادم و برای سومین شهد زندگی شان دعا کردم. حرم شلوغ بود مثل همیشه. پیرمردی که داشت در بالاسر نماز می خواند به من اشاره کرد که بیا و جایش را به من داد. اول دو رکعت نماز خواندم برای پدرم. چهارشنبه سر خاک اش بودم. غر زدم که من دیگه حوصله ندارم و چند دقیقه بعد آن اتفاق شیرین افتاد که اگر روزی روزگاری ماجرای این شش ماهه را بنویسم خواهید دید که دعا بر سر خاک پدر چه می کند! نماز که تمام شد بیرون آمدم که بروم سر قبر حاج رضا خیلی دلم تنگ بود. قالبیاف شهردار تهران را دیدم و مسیرم را کج کردم به سمت قبر شیخ بهایی که زیارتش مرا به یاد داستانی شیرین می اندازد که 20 سال قبل آقای حسان برایم تعریف کرد. بدین مضمون که وقتی امام رضا هست از دیگری چیزی نخواهید. من اما در زندگی و حرفه ام قول و قراری دارم با شیخ بهاء.

و رفتم به صحن آزادی، بهشت ثامن، مزار حاج رضا. گریه سبک می کند آدم را.

پی نوشت:

عذر می خواهم از مخاطب برای این قدر تلگرافی نوشتن.

/ 6 نظر / 15 بازدید
از سیاتل

سلام دکتر. نمی دانم هنوز مشهد هستید یا نه، التماس دعا.

خانوم مهندس

کاش قبل از بازگشت سعادت دیدار نصیب ما هم میشد! عجیب علاقمندم نگارنده رو ببینم عجیب این روزها احساس خلا میکنم ، خلا عدم حضور افرادی با طرز تفکری مثل شما چرا کشور باید رفته رفته خالی از اینجور افراد بشه چرا من وقتی اینجا رو میخونم مصمم تر میشم که کشور رو ترک کنم چرا؟

سعید

سلام یعنی برگشتید...!؟ از ایران رفتید!؟ مگه نیومده بودید که بمونید!؟

حسین

دکتر جان دلم گرفت وقتی امروز گفتی داری برای همیشه بر می گردی ایران: جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی ولیک ناله بیچارگان خوشست بنال امید آنکه قدر گوهری چون تو را در سرزمین پدری بدانند که: بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید خیر و خوبی همیشگی را برایت آرزومندم

عاطفه

سلام اول میخواستم بابت اینجا واقعا ازتون تشکر کنم و بهتون بگم که قدر این حال و هواتون و بدونید چون خداوند این ذوق و فکر و حتی درد و به هرکسی برکت نمی کنه. من مدتهاست که فقط میخونم و درس میگیرم اما خاموش، اغلب اوقات هم بارونی از غربتتون گفتید-از سفرنامه هاتون-از تجربه هاتون-از جواب دادن به نامه های دوستان-از راهنمایی کردن به دوستان-از شیراز و حافظیه و سعدی-از مادرتون-از مریم گل گلی دی مایا و خیلییای دیگه... فقط می تونم خدارو شکر کنم که من تو خوندن این مطالب شکریکم، درسته که خیلی از حرفاتون شخصی هست و مربوط به زندگی خصوصیتون هست اما درس میگیرم و پیام خداوندو از خوندن مطالبتون می گیرم دعای خیرم همراهتونه و خیرتون توی دلخواستتون باشه

عاطفه

اگه لطف کنید کتابی رو معرفی کنید که بتونم زندگی و منش شیخ بهایی بزرگ رو بهتر درک کنم