گاهی دلش می گیرد

 

داشتم نماز مغرب می خواندم، دیدم مادر رفته کنار پنجره، پرده را کنار زده و دارد بیرون را تماشا می کند. فهمیدم دلش گرفته. هرچه زود از سر کار بیایم باز هم دیر است. 

شب که رفیق شفیقم آمد به خانه ما، با هم رفتیم به بازار ایرانی ها. بد هم نشد! مادر فهمید که اینجا همه چیز گیر می آید و ما از گرسنگی نمی میریم. شلغم سوا کرد، لیمو شیرین برداشت، پنیر لیقوان، خیار شور، بربری تازه از تنور در آمده. بعد رفتیم به کافه گل سرخ، شیرینی سنتی خوردیم جای شما خالی. من و مادر و رفیق شفیق خاطرات مشترکی داریم از سیزده سال قبل که ما را به هم گره می زند ...

 

شما که دستتان به آسمان می رسد بگویید چرخ را آهسته تر بچرخاند. به همین زودی یک هفته گذشت. 

/ 6 نظر / 13 بازدید
شاید خودم

کسی چوب لای چرخ زمین بگذارد، داریم تمام می‌شویم... رضا کاظمی

یگانه(ن.ف)

خوب این را که خواندم به طرز "عاقلانه ای" فکر کردم لابد خوبست که مدار زمین طبق روال دل ما گردشش را تند و کند نمی کند وگرنه چه ریتم عجیب و غریبی داشت! .. خدا حفظ کند مادرتان را..

بومرنگ

با تمام وجود آرزو می کنم خدا مادر را برایتان حفظ کند و سایه ی مهرش همیشه بر سرتان باشد ...

لیلی

من هم زیاد دلم می گیرد

ریحانه

انشالا که نگاه گرما بخش مادرتون همیشه پا بر جا باشه