آمدی!

مقاله ی من در آخرین قسمت کنفرانس بود. خیلی ها رفته بودند. شب قبل کلی روی اسلایدها کار کرده بودم و امروز صبح هم مشغول مطالعه چند مقاله بودم تا اگر حضار سوال سختی پرسیدند آماده باشم. اما حالا سالن خلوت بود و من هیجانم را از دست داده بودم.

اسلاید اول را که رد کردم دیدم استاد بزرگ وارد شد. استاد خودم هم در کنارش بود.

 آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم!

 

پی نوشت:

1- استاد بزرگ استاد استاد من است که بیش از 80 سال سن دارد. آدم کار درستی است.

2- ارائه دهنده آخرین مقاله کنفرانس آقایی بود از دانشگاه حسن الدین اندونزی. چون مقاله آخر بود دیگر رئیس جلسه کاری به کارش نداشت و او هم هر چقدر دلش خواست حرف زد. حتی یک بار وسط ارائه، عکس هایی از ولایت خودشان را نشان داد و گفت که اینجا خیلی قشنگه حتما به ما سر بزنید. یک دفعه دیگر هم دیواری را نشان داد و گفت که این دیوار را درسال 1524 فلان پادشاه ساخت و بعد شروع کرد به گفتن تاریخ پادشاهان آن دوره دیگر کم مانده بود اسامی کسانی را که روی دیوار یادگاری نوشته بودند برای ما بگوید. یگ بار هم عکس خانمی محلی را از دور نشان داد (از همان هایی که یک روسری سفید بلند دارند) و گفت حیف که من نمی توانم چهره زیبای او را به شما نشان بدهم. خلاصه آنقدر خندیدیم که خستگی یک روز طولانی از تن مان رفت

/ 3 نظر / 8 بازدید
رضا کرمی

سلام... اینکه دغدغه شما در غربت حضرت ابوالمعانی بیدل دهلوی ست برای من بسیار جالب است شرحی تازه از این حقیر را بر یکی از غزلیات آن حضرت در سایت پارسی زبانان قرائت بفرمایید http://www.irafta.com/showtext.aspx?id=1650

saeed

agha salam.... omidvaram ke shad a maovafgh bashi... ma hamishe mehmane in behesht hasteem...

آزاد

سلام دوست گرامی ، با یک مطلب جدید بروز هستم ، فرصت داشتید خوشحال می شوم یک سری بزنید. موفق و سربلند باشید چشمه ریگی | http://blog.cheshmehregi.com/