نشانه ها

آمده ام به شیکاگو برای کنفرانس. از شهر خوشم نمی آید و ذوقی چنان ندارم برای گشت و گذار. اولین باری است که از مریم دور می شوم اما سفر پر از نشانه های عجیب است، نشانه هایی که باید بنویسم ولو به اختصار.

* از خانه بیرون آمدم. تاکسی گرفتم برای فرودگاه. برای راننده توضیح دادم که توقفی دارم در وسط راه و .. راننده برگشت و  به فارسی گفت: چشم! خسته نباشد! حال شما خوبه؟

تمام طول راه را حرف زدیم. 21 سال پیش از تهران آمده بود. پدرش کنابفروشی داشت در خیابان بوذرجمهر خودش هم تا مدتی شغل پدر را ادامه داد.  فقط کتاب عربی می فروختند. چه حکایت ها کرد! از مشتری هایش می گفت. از استاد جواد فاضل، استاد مینوی، آیت الله مرعشی نجفی، علامه جعفری، ... از بزرگانی می گفت که وقتی می مردند بازماندگانشان کتاب هایشان را می فروختند، از کتاب ها و کتاب خانه هایی می گفت که با یک عمر خون دل خوردن جمع شده بودند و به یک آن از کف می رفتند.

* رفتم به هتل کنفرانس، به میز ثبت نام، تا کارتم را بگیرم، فامیلم را برای پسری که آنجا بود تهجی (اسپل) کردم. برگشت و به زبان فارسی گفت: سلام آقای ... از برنامه افتتاحیه کنفرانس گفت که در موزه شیکاگو برگزار می شد. گفتم که علاقه ای به این جور برنامه ها ندارم. اصرار کرد که حتما شرکت کنم. عصر رفتم به تور قایق سواری که از معماری شهر آسمان خراش ها می گفت. اندکی علاقه ام به شهر بیشتر شد. بعد تحت تاثیر حرف های محمد رضا رفتم به موزه. در همان ابتدای موزه نقاشی های ونگوگ و کلود مونه را آویخته بودند. همین جور تابلوی پل واترلوی لندن را نگاه می کردم. چقدر خوشم آمد از کارهای مونه.

* در نمایشگاه کنفرانس قدم می زدم. چشمم به غرفه شرکتی افتاد که دست و سر انسان را مدل کرده بودند. علاقه مند شدم که بپرسم مدل شان تا چه فرکانسی کار می کند و ... مرد قد بلندی که آنجا بود به سراغم آمد. همان اول کار پرسید اهل کجایی؟ گفتم ایران. اهل ترکیه بود و تا می توانست به من کمک کرد. یک نسخه از نرم افزارشان را هم به من داد...

* اتاقم در هتل کوچک است. دوستش ندارم. صبح که برای نظافت آمده بودند یادشان رفته بود شامپو و کیسه لاندری (خشک شویی) در اتاق بگذارند. زنگ زدم به خدمات. بعد از چندین دقیقه پسری آمد که لباس هایم را بگیرد. جانمازم را که هنوز پهن بود دید. گفت من هم مسلمانم. اسمش عارف بود، اهل بنگلادش. پسر باصفایی بود. رفیق شدیم با هم. شکایت کردم از غذاهای بد و بی کیفیت شیکاگو. زنگ زد به دوستش که راننده تاکسی بود و آدرس رستورانی را به من داد.   

* رفته بودم به فروشگاه نزدیک هتل که به قیمت خون پدر بزرگش میوه ارگانیک می فروشد. میوه خوار شده ام این شب ها. بیرون که امدم سایه چند گدا را دیدم. شهر پر از گداهای شکم گنده است. شهری است بی ظریفان وز هر طرف سیاهی! پریشب یکی از اینها مزاحمم شده بود. قدمهایم را تند کردم و نگاهم را به دور دست ها دوختم. دیدم پیرمرد ریش سفیدی نشسته یاد آن حدیث افتادم که آن افسر عراقی در خانقین برایم گفت : ان الله یستحی من اللحیة البیضا (خدا شرم می کند از ریش سفید...) دست کردم توی جیبم. پیرمرد داشت کارت پستال مینیاتور می فروخت. سکه ها را در کلاهش گذاشتم. گفت تو مسلمانی؟ سلام! سلام کردم و قدم هایم را تند

از ذلت سوال کسانی که واقفند

مهلت به لب گشودن سائل نمی دهند.

پی نوشت:

1- نشسته ام در طبقه دوم مک دونالد. اینترنت اینجا ده برابر از اینترنت هتل سریع تر است. این خواهر و برادر بانمک دهن پله برقی های مک دو نالد را سرویس کردند! آمدند پله برقی بالا رو را خاموش  کردند، حالا پسرک دارد از پله پایین رو سربالا می آید

2- حالا سفر یک لذت تازه دارد برایم. لذت سوغاتی خریدن برای مریم.

/ 9 نظر / 14 بازدید
حسین

سلام قدر بدان که خدا تو را نیز در بازی کار و تلاش راه داده است.قدر بدان این روزها را .و نمی دانی که چه سخت است که مردی را در بازی کار و تلاش راه ندهند و سلب توفیق شود.آنقدر درگیر هستی که شاید نتوانی این جملات را هضم کنی. با احترام

رسانه بهار

بهشت دل قشنگی دارید.. ممنون از کلیک رنجه تان

هیچکس

من شیفته ی این نگاهتان به زندگی هستم.

رهگذر

سلام.. من همان عابر ناشناسی هستم که به صورت اتفاقی گذرم به این کوچه افتاد..من هم عاشق ادبیات بودم. اما تحصیل در رشته مهندسی و ادامه تحصیل های شاید اجباری مرا از عوالم دیگر به دور انداخت. اما اکنون که وارد مقطع دکتری شدم خلا چیزی را حس می کنم. مطالب شما رو که خوندم کمی حسودیم شد..به چند بعدی بودنتون..نمی دونم...شاید دیر باشه اما دوست دارم ی دل مشغولی ای داشته باشم...بازم به وبلاگتون سر خواهم زد و خواهم خواند...

از سیاتل

حالا آخرش از شیکاگو خوشت آمد؟ یک از شهر های چند فرهنگی آمریکاست با فرهنگ خودش. گدایی هم عالمی دارد. آگر پای صحبتشان بنشینی می بینی چه کاره بوده اند و چرا اینطور شده اند. شما که خودت اهل صحبتی...

ریحانه

سلام نفهمیدم! بالاخره از شیکاگو خوشتون اومده یا نه؟ جالب بود.واقعا هم پر بود از نشانه های عجیب! ایام به کام شادی هاتان روز افزون باد

صدرا

سلام خوشحالم ازاینکه این امکان رو دارم که هرچندوقت یکبار بیام و مطالب لذت بخش بخونم. موفق وموید و پایدار باشید

ابوالحسن

سلام مطلب شما رو خوندم ان شا. الله خوش بگذره. اقا ما امروز نماینده بلاگ شما در جشن پرشین بلاگ هستیم

راحله

سلام خوب هستید ممنونم از وبلاگ قشنگتون ازتون کمک می خوام اینکه به دنبال شعری از اخوان ثالث هستم ولی فقط بیت اولش تو ذهنم هست کلی هم گشتم یه دنیا ممنون میشم اگه بتونید کمکم کنید اینم متنش: خوش آن روزی که عاشق بودم ودرگیرودارشوق ...