سمو، سیگارفروش محل

سمو (Somoo)، سیگار فروش محله ما بود. یک دکه چرخ دار داشت که سیگار و پفک و آدامس می فروخت. عرب بود، اهل خرمشهر و فارسی را به سختی حرف می زد. جنگ او را به شیراز و محله ما آورده بود. مادر بعدا برایم گفت که همسر سمو در جنگ کشته شده بود.

بچه های محل اذیتش می کردند. سمو چاق بود و قد بلند و چشمهای ریزی داشت. یک تکه شلنگ داشت که بچه ها را با آن تهدید می کرد و می گذاشت دنبالشان. کاری به من نداشت یکی به احترام پدرم که خوزستانی بود و دیگر اینکه من اذیتش نمی کردم. هنوز هم نمی دانم اسم واقعی اش چه بود. پدربزرگم که تنها سیگاری خانواده ما بود و 55 سال با عزت و افتخار سیگار همای فیلتر دار کشید وقتی به خانه ما می آمد مشتری او بود. پدر بزرگ هم سال ها در آبادان زندگی کرده بود و همین باعث دوستی اش با سمو شده بود. فقط نمی دانم چرا به او می گفت: سمور!

یک روز دکه سمو را دزدیدند. سمو مثل شیری شده یود که یال و کوپالش ریخته. دیگر آن ترسناکی همیشه را نداشت. تا مدتی سمو در پیاده رو می نشست و یک کارتن می گذاشت جلویش با چند تا جعبه سیگار. بعد هم محو شد در غبار خاطره ها.

جنگ خیلی از خوزستانی ها را یه شیراز آورد. خانواده ما هم به خاطر کار پدر و پدر بزرگ سال ها در آبادان زندگی کرده بود. در احمدآباد لین 1، لین 2، بهمنشیر، ... البته دایی های من ساکن شیراز بودند و خانواده ما هم خانه کوچکی در شیراز داشت که در گرمای تابستان خوزستان به آنجا پناه می آورد.

سال 70 که جنگ تمام شده بود و اجازه سفر به آبادان دادند من و مادرم نوروز را به آبادان رفتیم و مهمان پدر شدیم که در پالابشگاه آبادان کار می کرد. خیلی دوست داشتم خانه ای را که در آن به دنیا آمده بودم ببینم. خاطره من از آن خانه چند عکس بود و قصه هایی که مادر می گفت از باغچه پرگلی که داشتیم و گل های لاله عباسی و بوته های رز درختی. یکی از این عکس ها مرا نشان می دهد میان چند گل که با نگاهی مظلومانه به دوربین خیره شده ام... یک گلوله توپ خورده بود وسط خانه و دیوارها را خراب کرده بود. آجرها پخش شده بودند توی کوچه و حیاط خانه. هنوز بعضی وسایل ما و تعدادی از کتاب های برادرانم در خانه بود و اسباب بازیهای کودکی ما.

جنگ چیز کثیفی است  ...

پی نوشت:

این، آن عکس که اشاره کردم نیست ولی من و خواهرم را در حیاط همان خانه در آبادان نشان می دهد.

/ 14 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
azam

سلام یه بار براتون نوشتم ایرانیو که نخبه هاش برای ارامش داشتن مجبورن ازش فرار کننو دوست ندارم حالا اما فکر میکنم ایرانو دوست دارم به خاطر غیرتی که تو رگ مردمش جارییه به خاطر همه منارهاش که به اسمون میرسن به خاطر مردمی که چه سردشون باشه چه گرمشون پای سرد وگرم روزگاری که بگاهی اوقات بهشون تحمیل میشه میمونن

این کلمه نوستالژیک لین برا خوزستانی ها عجب عزیزه مخصوصا برا جناب خان!

قاسم

سلام. از جنگ نوشتی و پلیدی آن. هفته کتاب جالب و مفیدی در این زمینه مطالعه کردم. اسم کتاب «آن بیست و سه نفر» بود. به نظر من که کتاب جالب و شیرینی بود. مطالعه آن را پیشنهاد میکنم. لحظه هایتان آرام.

خانوم مهندس

کاش این عکستونو ما هم میدیدیم

سید مهدی

سلام دکتر، بنده هم مانند خانم مهندس، مشتاق دیدار آن عکسم. آیا شود؟ :) امیدوارم در صلح و آرامش تمیزی باشید همیشه.

ناشناس ندیده

سلام نه، من اهل ایلام هستم. اما بمبارانها را از اولین روزهائی که به کلاس اول رفتم یعنی سال 59 به یاد دارم. اینکه علاوه بر ضد هوائی های اطراف شهر یک ضد هوائی در وسط شهر و نزدیک خانه ما بود. اینکه سالهای اول جنگ شهر را ترک نکردیم. یعنی اصلا نمیدانستیم که وقت بمباران باید از شهر خارج شویم. و وقتی که برای 3 یا 4 ماه از شهر خارج می شدیم... چقدر دلتنگ شهر و خانه و مدرسه و همکلاسیها و معلمها میشدم ... و قصه ظهر جمعه ... داستان کودک اواره جنوبی ... . یک روی جنگ کثیف است، یک روی جنگ جنون امیز و یک روی جنگ حیرت انگیز و یک روی دیگر آن افتخار آمیز. چون گاهی اوقات مجبوری بجنگی .... باید همه داشته هایت را سلاح کنی و از هستی ات و از شرفت دفاع کنی... . بگذریم ... راستی داستان کوتاه "دلاویز تر از سبز " علی موذنی را خوانده ای؟

خانوم مهندس

عجب گلهایی و حیاط باصفایی انگار وسط پارک هستین + چهره عمه خانوم من و یاد مریم گلی انداخت

داره اجحاف میشود عکس از همه گذاشید جز علی درسته کوچکلو ولی دوس داره ماها عسکشو ببینیم و قضاوت کنیم هندسام شده؟][مغرور]

ما ایشان را سوموم می گفتیم جلویه یه مبل فروشی بساط میچید نرسیده فخر اباد

امیر

سلام من مدرسه راهنماییم اون طرف ها بود الان ۱۵ سال از اون سال ها می گذره ولی دیگه مدت هاست ندیدم ایشون رو