خوشه پروین

مریم برگشته، شیرین تر شده و کمی لاغر. حالا کلمات بیشتری را به زبان می آورد. به حرف های من و مادرش گوش می دهد و تا کلمه آشنایی پیدا می کند تکرار می کند. یکی از کلمات تازه اش "دبّه" است که با ملاحت و حلاوت ادا می کند. یک دبه پلاستیکی هم از شیراز آورده اند که بهانه ای باشد برای تکرار این کلمه. به آب سیب هم می گوید آب ایب. هفته قبل هر سه مریض شدیم. تنها چیزی که مریم می خورد همین آب سیب بود. چه سخت می گذرد روزهای بیماری اش.

جسته و گریخته دارم آثار شاعران دوره مشروطه را می خوانم، بیشتر عارف قزوینی و ایرج میرزا خجالت و از آنجا رسیدم به پروین اعتصامی که بعد از مشروطه بوده. آن شبی که با دکتر سنگری در فرودگاه مهرآباد بودیم بسیار از پروین سخن رفت. مترصد فرصتی بودم که پروین را دوباره بخوانم. یکی از اولین کتابهای شعری که در دوره دبستان خواندم دیوان پروین بود. مادرم هم چند شعر پروین را از بر بود و با سوز و اشک برای ما می خواند:

کودکی کوزه ای شکست و گریست   که مرا پای خانه رفتن نیست

چه کنم اوستاد اگر پُرسد؟       کوزه ی آب از اوست از من نیست

زین شکسته شدن دلم بشکست   کار ایام جز شکستن نیست ...

اگر چه شعرهای مشابه در دیوان او زیاد است اما معمولا در هر شعر یکی دو بیت پیدا می شود که خواننده را به وجد می آورد. تا اینجا تاثیر دهخدا و ایرج بر زبان پروین برایم محرز شده. ابتدا باید اشاره کنم که نکته و دقیقه شعر ایرج زبان ساده و محاوره ای اوست:

دگر باره مهار از دست در رفت      مرا دیگ سخن جوشید و سر رفت...

گرت یک نکته گویم دوستانه      به خرجت می رود آن نکته یا نِه؟

این نوع بیان، هم ضرب المثل ساز است و هم به زیبایی می توان ضرب المثل های رایج را در دل آن آورد و لذت مخاطب را از شنیدن شعر افزون کرد:

ز گل نازک ترت گویند و رنجی
مجنب از جای خود عارف که گنجی

یکی گوید که این عارف خیالی است
یکی گوید که مغزش پاک خالی است

یکی گوید که آب زیر کاه است ...

پروین در برخی از شعرها زبانش به زبان ایرج نزدیک می شود و مثل او ضرب المثل ها را به راحتی در شعر خود جای می دهد مثلا در حکایت زیبای مور و سلیمان می گوید:

برو جایی که جای چاره‌سازی است   که ما را از سلیمان، بی نیازی است نیفتد با کسی ما را سر و کار   که خود، هم توشه داریم و هم انبار ... مرو راهی که پایت را ببندند   مکن کاری که هشیاران بخندند گه تدبیر، عاقل باش و بینا   ره امروز را مسپار فردا بکوش اندر بهار زندگانی   که شد پیرایه‌ی پیری، جوانی حساب خود، نه کم گیر و نه افزون   منه پای از گلیم خویش بیرون

 درباره تاثیر دهخدا بر پروین هم امیدوارم در فرصت دیگری بتوانم بنویسم

پی نوشت:

1- رفته بودم برای مریم گلی ماهیچه گوسفندی بخرم. از مترو که پیاده شدم خانم محترمی پای پله برقی از من پرسید: آقا راه غرب از کدام طرف است؟ می خواستم بگویم مادر راه شرق را از من بپرس . دیدم خودم هم بین شرق و غرب گیجم.

ره میخانه و مسجد کدام است؟     که هر دو بر من مسکین حرام است

از پله که بالا آمدم، سه جوانک آدرس عرق فروشی را از من پرسیدند!

2- شعر ایرج مشکلاتی دارد. زبانش عفیف نیست و همین موضوع مدت ها مرا از مطالعه شعر او بر حذر داشته بود. اما در کتابهایی که ادبیات مشروطه را نقد می کنند ( مثلا با چراغ و آیینه دکتر شفیعی کدکنی یا سنت و نو آوری در شعر معاصر دکتر قیصر امین پور) تعابیر بسیار سنگینی در ستایش شعر او دیدم. مثلا معتقدند او می توانست قوی ترین شاعر دوره مشروطه باشد ...

3- اینکه روی ضرب المثل تاکید دارم به خاطر این است که به باور من وقتی شعری ضرب المثل می شود یعنی از صدها غربال گذشته و به مذاق عامه مردم خوش آمده به تعبیر دیگری چنین شعری جزیی از فرهنگ ما شده و به جاودانگی رسیده.

4- اما اوضاع و احوال این روزهای کشور. به نظرم تندبادی وزیده و فضا پر از گرد و غبار شده. شاید در این چند روز و هفته اتفاقات عجیب تری هم رخ بدهد. باید کمی منتظر باشیم تا این غبارها فرو کش کند شاید دوباره آسمان آفتابی شود.

/ 16 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميترا

من-یعنی عقیلی- و ایرج به دیدن ادیب نیشابوری رفتیم...ادیب چندان محلی نگذاشت. باز ایرج بر تفصیل تعریف و معرفی من افزود. آخر ادیب به من گفت بیا جلوتر خوب ببینمت و با ربع چشم که داشت به چهره من خیره شد. بعد گفت: من خیالم حضرت والا که این قدر تعریف می‌کند با یک جوان لایبلغ الحلم، حالا می‌بینیم با یک داش علم آمده و این دو بیت مشهور سعدی را با اندکی تصرف خواند: آن روز که خط شاهدش بود صاحب نظر از نظر برانده امروز بیامده به دیدار کش فتحه و ضمه برنشانده ایرج عصبانی شد و گفت: آخر خدای نکرده به شما می‌گویند ادیب، به جوان‌های مردم ادب می‌آموزید، راستی این حرفها از شما قباحت دارد، نه که خیلی هم به اسباب نظر بازی و صاحب نظری مجهز هستید! و به من گفت بیا برویم و بی خداحافظی از نزد ادیب رفت. ادیب، وقتی ایرج رفت به من گفت...در طرف های ما مثلی هست از این قرار که: چلو صافی به آفتابه می‌گوید: برو، دو سوراخه! قصدش این بود که تو با آن همه هزل رکیک که در شعرت هست، چطور تحمل دو کلمه هزل ملایم نداری؟!... من[ یعنی اخوان] راستش هنوز نتوانسته ام این تضاد را برای خود بدر

ميترا

من[ یعنی اخوان] راستش هنوز نتوانسته ام این تضاد را برای خود بدرستی حل و هضم کنم)).

خانوم مهندس

اینارو ولش کن عروسک و بچسب، دوباره سرما نخوره یه وخ

عماره

سلام نمی دانم هنوز باید دعوتتان کنم یا خسته و ناامید به گوشه ای از وبتان بخزم و فقط در سکوت بخوانم آنچه از اعماق وجود می نویسید اما فعلا خسته نمی شوم زیرا که بچه های جنوب سخت کوش و زود جوشند. پس اجازه می خواهم یکبار دیگر دعوت کنم تشریف بیاورید و حقیر را از نظر کارشناسی خود در رابطه با پست اسماعیل مستفیض گردانید. منتظر حضور سبزتان هستم.

عماره خانم از بس کامنت گذاشته بودی که به من سر بزنین (البته برای بهشت دل)من یه سری زدم فکر کنم شما خیلی جوون باشی ...امیدوارم به مرور وبلاگت روز به روز زیبا تر شود

عماره

سلام کسی که نمی شناسمت از دلم اگر بپرسید کودکی بازیگوش و بی تاب و قرار که بی دلیل می خندد و به هزار دلیل می گرید. کودکی که کودکانه هایش را از پس دیوار بلند بزرگ شدن به رخ می کشد، کودکانه می گوید، کودکانه می نویسد، کودکانه می خندد و می گرید و کودکانه دوست می دارد اما از شناسنامه ام اگر بپرسید روزهای ابتدایی جنگ را به یاد خواهد آورد با تمام تلخی ها و شیرینی هایش، جنگ زدگی، جیره بندی ارزاق، شهادت پسر و پدر همسایه، هم دلی ها و یک رنگی ها، با هم بودن ها و برای هم بودن ها بگذریم که نمی دانم آدرس از کجا آوردید و چگونه به وبگاه خودتان سر زدید. پایدار و سربلند باشید

عابر ناشناس

طوطیی را به خیال شکری دل خوش بود ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد ..............کاشکی حال شما خوب باشد

عابر ناشناس

بله قابل پیش بینی بود ولی ارزو میکردم ایکاش این چنین نشود

عماره خانم ازلینک بهشت دل رفتم وبتو خوندم تو کامنت قبلی روم نشد راستشو بگم خیلی کار کن تا وبلاگت خوب بشه از خودت بیشتر مطلب بزار

عماره

سلام دوست ناشناس تشکر که قدم رنجه فرمودید و سپاسگزارم که برای بهتر شدن از راهنمایی های سارنده خود بهره مندمان می کنید باید عرض کنم به غیر از مطالبی که جنبه ی خبری دارند مابقی مطالب به قلم عماره هستند کاش آدرس میگذاشتید تا مزاحم آقای صاحب خانه نشویم