بادکنک ها

دیروز جشن تولد مریم بود. حس می کنم مریم خیلی عاقل شده اما دیروز زیاد توجیه نبود چه خبر است. شاید چون جشن را خارج از خانه گرفتیم. جشن تولد یک سالگی اش که بود خیلی هیجان داشت و خودش هم دست می زد و تولدت مبارک می خواند. البته اوج داستان دیروز وقتی بود که شمع روی کیک را روشن کردیم که فوت کند.  همه منتظر بودند که خانم فوت کند، اما مریم انگشتش را کرد توی کیک و با حوصله و بی اعتنا به همه شروع کردن به خوردن و لیس زدن انگشتها. یک سوراخ عمیق در کیک به یادگار ماند. 

همسرم و دوستان خوبمان بسیار زحمت کشیدند برای برنامه دیروز. بهانه شیرینی بود که دور هم جمع شویم. آدم تنها نیست با این همه رفیق گل.

حالا خانه کوچک ما پر از بادکنک های رنگی است.

/ 5 نظر / 9 بازدید
صبا

ایشاالله خانه کوچکتان همیشه پر از شادی باشد. [گل]

سوما

سلام دیشب، شب ولادت امام سجاد، حرم بودم و برای دوستان دیده و نادیده‌ام دعا کردم. همان جا، جلوی ضریح، یادم به شما افتاد و برای شما و همسرو ریم کوچکتان سلامت و سعادت طلب کردم.

باد صبا

سلام به به چه نوشته و عکس قشنگی تولدشو تبریک میگم و امیدوارم سالهای زیاد زیر سایه پدر و مادر سربلند و شاد و موفق و پیروز زندگی کنه. کاش ما هم می بودیم.

خانوم مهندس

توجیه نبود یا متوجه نبود؟

کودک فهیم

متن شیرینیه