تالاپ

نشسته ام در کافه امیر شکلات، جای دنجی در شرق تهران. فرصتی دارم که بنویسم و بیندیشم و از یک فنجان قهوه و تکه ای کیک شکلاتی لذت ببرم.

دو هفته دیگر ترم شروع می شود و من باید ذهنم را خالی کنم از خیالات غم افزا و جانم را پر کنم از ترانه های روح افزا. زندگی جاری است چه من توقف کنم چه بدوم. بهتر آنکه آدم به این موج جاری بپیوندد نه اینکه بایستد و حسرت بخورد. زندگی ام این روز ها همان بیت حافظ است که از خلاف آمد عادت بطلب کام ... می اندیشم که اگر آدم خودش را بسپارد به موجی که نقاش ازل بر پرده، ترسیم می کند بادها بال پرستو می شوند و سختی ها آسان. 

چند تا از بچه هایی که ترم قبل با من درس داشتند حالا دستیارم شده اند. آن نردبانی که دلم می خواست، پله پله شکل می گیرد. هیجانی دارم برای شروع ترم و دیدار دانشجوهای تازه و کشف دنیاهای جدید، یکی از دلخوشی های من در این دنیایی که انگار آدم در آن غریب ازلی است:

دل پاییزی من گرمی بارانت کو

ای غریب ازلی حلقه یارانت کو ؟

بادش بخیر با برادر برهان تا نیمه شب در خیابان آلبرت و فیلیپس قدم می زدیم و این شعر را برایش می خواندم و از شبهای مه آلود واترآباد می گفتم که از دست ندهد این معجزه‌ی سالی دو سه بار را.

و آن شب را که با ماهان کنار زمین تنیس نشسته بودیم در پارکی که پاییز را به یاد من می آورد و برایش از چشمی می خواندم که چراغی بود در کوچه خالی و یوسف و چاه و حجم زلالی ...

و  آن شب رویایی را که با سامان قدم می زدیم در ساحل پیسمو در حاشیه ی آرامش اقیانوس. مردم دسته دسته، با فاصله نشسته بودند و آتش روشن کرده بودند. آن شب تصویر دیگری از غرب در ذهن من شکل گرفت که در کالیفرنیا که آخر دنیاست اینقدر آدم با حال پیدا می شود که شبی، نیمه شبی کنار اقیانوس گعده برپا کنند و دم را غنیمت بشمارند.  تو کفش هایت را می کنی و کیلومترها در مرز تلاقی آب و خاک قدم می زنی بی آنکه احساس تنهایی کنی یا کسی آرامشت را خط خطی کند. مثل روزی که در دامن دنا، در حاشیه شمالی سی سخت، روی تنه درختی که بر روی رود خم شده بود  خوابیده بودم و سر انگشتانم سرمای آب را هاشور می زد. من خاطره آن آرامش نیمروزی را با نیم دنیا عوض نمی کنم ... و چوپان نابینایی کنار تاکستان فرودست نی می زد.

دلم کوه می خواهد و آب باریکه ای که با مریم گلی کنارش بنشینیم و همه سنگ های دنیا را پرت کنیم توی آن و از صدای تالاپش غش غش بخندیم. و مریم که احساس می کند رستم دستان شده سنگ بزرگی را نشانه کند و من بیندازمش توی آب و نصف لباسمان خیس بشود و ...

 فنجانم را نگاه می کنم

فال قهوه ام بارانی است

/ 7 نظر / 10 بازدید
خانوم مهندس

نمیدونم چرا احساس میکنم زیاد تو گذشته سیر میکنید. البته دلیلش که واضحه نوشته هاتون عمدتا تو گذشته و خاطرات گذشته اند +من هم برای ترم جدید هیجان دارم از نوع منفی همراه با استرس. اولین تجربه تدریسم را خواهم داشت با دانشجویان ترم آخر خدا به خیر بگذراند میکروپروسسور! تو عصر پردازنده های چند هسته ای هنوزم باید از 80x86 بگیم! اگه توصیه ای در زمینه کلاس داری دارین منت میذارید بنده رو از نصایح گرانقدرتون مستفیذ کنید. +اوه چقدر جدی و ادبی شد

دعا می کنیم پاییز هم بارانی باشد

خانوم مهندس

ممنون از راهنماییتون..

حسین

این کلیپ رو از دست نده استاد: https://www.youtube.com/watch?v=bKyZsHK7NTM

قاسم

سلام. بسیار دلنشین. آرامش زیبایی است هاشور زدن خنکای آب در آغوش کوه و چه دلنشین سازی ست تالاپ تالاپ این ساز بی تار. سنگ و آب؛ و هر چه سنگ بزرگتر تالاپ قویتر و قهقهه بلندتر.

صدف

باسلام. من هم این ترم اولین تجربه ی تدریس مستقل را خواهم داشت. البته برای گرفتن این دو درس بسیار دوندگی کردم! پیش تر تدریس دروس آزمایشگاهی و کارگاهی را بسیار تجربه کرده ام. آنچه در تدریس برایم لذت بخش است، شور بچه ها و برق نگاهشان پس از جا افتادن یک مطلب در ذهنشان است.. خوشحال میشوم به بنده نیز در زمینه تدریس توصیه هایی کنید. البته رشته من مهندسی شیمی است..[لبخند]

حسين

اين هم نسخه آپاراتي اش دكتر جان: http://www.aparat.com/v/nTwCE/حان_جهان_شحربان_دانشجویان_کلمبیایی_بهادر_باقری