گوژپشت


پیرمرد گوژپشت کنار خیابان زیر سایه درختی نشسته بود.قیافه ش مثل باغبانها بود. نزدیک تر که رفتم دیدم یک کارتون جلویش گذاشته و کیک می فروشد. گفتم آفرین به شرفش که با این سن و سال گدایی نمی کند و آبرو را با گوشت و خونش می فهمد.
/ 3 نظر / 7 بازدید
fallingrain

هوس شعر اخوان ثالث کرده بودم سرچ کردم قاصدک و گذرم خورد به اینجاسرک کشیدم به بقیه نوشته ها... آدمای دور از دیاری بسان ما عجیب خاطره هاشون شبیه می شه...

سعیده جعفرپور

این دنیای مجازی چه می دهد و چه می گیرد.نه از هم با خبریم نه از بی خبری مان کسی بویی از مر گمان می برد.