از عشق و عاشقی (۶)

زاهد بودم ترانه گویم کردی          سر فتنه‌ی بزم و باده‌جویم کردی 
سجاده‌نشین با وقارم دیدی          بازیچه‌ی کودکان کویم کردی
 


می‌خواهم از شگفت ترین معمای تاریخ ادبیات و عرفان ایران زمین بنویسم. می‌خواهم از آتشی که شمس در جان مولوی برپاکرد بنویسم. حالا که قرار است پنجشنبه در جمع گروهی از ایرانیان درباره کتاب قمار عاشقانه صحبت کنم٬ بگذار خلاصه‌ای از مقاله اول این کتاب را برایت بنویسم:


مولوی پیش از ملاقات با شمس مثل غزٌالی٬ کوهی از علم و معرفت و ترس از خداوند بود. سجاده‌نشین با وقاری بود٬ مجتهد در فقه و شرع بود اما مولوی نبود! شمس وقتی مولوی را دید تشخیص داد که با کوه آتشفشانی روبرو شد که دهانه‌ی آن بسته است٬ عقابی را دید که دست و پای آن بسته است٬ شمس عشق را به مولوی هدیه داد تا او را زنده کند:
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم   دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم 
اولین سخنی که شمس به مولوی گفت این بود که شرط ورود به آن عرصه نورانی دست کشیدن از عقل عرفی و ملاحظات ظاهری است. شمس به مولوی گفت تو مرید داری محبوب شده‌ای این مریدان تو را بنده خود کرده‌اند:
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی   جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم 
شمس به مولوی گفت تو سازوبرگ و امکانات و حشمت و جاه داری :
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم   در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم  
 شمس به مولوی پیشنهاد یک قمار کرد٬ قماری که در آن هیچ امیدی به برد وجود نداشت. شمس گفت تنها پاداش تو این است که بتوانی در قماری که امید برد در آن نیست شرکت کنی٬ شجاعت شرکت در این قمار همان پاداش توست. عشق لاابالی و بی‌پرواست٬ عاقبت اندیش نیست٬ در باغ سبز به کسی نشان نمی‌دهد٬ عشق از عاشق پاکبازی می‌خواهد؛ پاکبازی یعنی باختن همه چیز بدون امید به برد.

مولوی به دعوت شمس پاسخ گفت٬ خود را دربست به عشق سپرد از آبرو و مکنت و مقام دست کشید و عشق هم به او وفا کرد:

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم   اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم 
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق   بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم 
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم   یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
 
عشق به او سینه‌ای داد که شرابخانه عالم شد و دسته کلیدی داد که درهای بسته را با آن بگشاید. مولوی پا را در آتش عشق نهاد و این آتش بر او گلستان شد:
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش       که نماند هیچش الا هوس قمار دیگر
این قمارباز نه تنها آرزوی برد ندارد بلکه همه آرزویش این است که بتواند یکبار دیگر قمار کند٬ تجربه باخت را تکرار کند٬ اصلا دنبال سود و برد نیست.
آیا مرام خداوند هم اینگونه نیست؟ خداوند هر چیزی را از روی کرامت پایان ناپذیر خویش بدون اینکه طرف مقابل استحقاقی داشته باشد عنایت کرده. مولوی می‌گوید بنده خوب و شایسته خدا بودن با تشبه به او حاصل می‌شود. یکی از اصول مهم عشق در دیدگاه آن بزرگوار این است که بتوانیم آنچه را خداوند بدون غرض و توقع به ما داده بدون غرض و توقع به او بازگردانیم. این همان حقیقت جود است که با سودجویی منافات دارد....
می‌توان گفت مولوی همه ما را به یک قمار عاشقانه دعوت می‌کند

/ 9 نظر / 20 بازدید
bohlool michaieeli

سلام وبلاگ زيبا و مفيدی داری موفق باشی ........

ebrahim

سلام محمد جان ... خوشحالم که سر حالی ... امروز دلم برای جلسه و خوندن نهج البلاغه و البته افطاريهاش تنگ شده بود ... ما رو هم دعا کن ... ابراهیم ...

محمد

سلام حاجی ... ممنون از راهنمایی شما ... ان شاالله یه روزی جبران کنم ..... دیدید آدم وقتی حتی داره از عشق می نویسه دلش پرپر میزنه؟!!! هر جوری بخواد اون چیزی که توی دلشه بیان کنه از پسش بر نمی یاد. دوست داره داد بزنه . به همه بگه نمی خواد حج برید !! همینجاست بیایید!! بعد از آغاز(مهم نیست نقطه شروع کجاست)وقتی معشوق به بی نهایت میل کرد تازه میفهمی چقدر پرت بودی و معشوق توی همین الرحمن الرحیمی بوده که هر روز 20 بار می گفتی ... ولش کنید ....!!! اگه بخوام بنویسم باید..... سر من از ناله من دور نیست ولی امثال شما کمه که مگه اونم خودش عطا کنه ....... خدایا شکرت....دیدید آخر این تیکه نوشته هم به خدا رسید .... هر روایتی از عشق یه روزی به خودش می رسه......هر روایتی بلا استثنا ...اگه نرسه اسمش عشق نیست ... التماس دعا.

چماق

سبحان ا... .

a visitor

when truth happens,it's non-verbal,it is silent. it's so profound,it cannot be expressed through words. then sooner or later people will come who will put it into words,who will systemaize it, and in their very systematization it is killed ... fekr nemikonin hame chyz unghadra ham goftani nist ???

Gh.N

سلام. اينکه می بينم مطلب {از عشق و عاشقی } را همچنان ادامه داده ای برایم جالب است . ما هم سعی می کنیم از مطالب آن بهره ببریم و در حد توان خود آنها را درک کنیم. امیدوارم در ادامه دادن این بحث موفق باشی.

محمد هاشم

سلام دوتا متن آخر خيلی به دلم نشست مچکرم زحمت کشيدی راستش با اجازتون اين دوتا رو برای دوستام ميل کردم بازهم ازتون تشکر می کنم .

عباس

[لبخند]بسیار زیبا بود استفاده بردم .با تشکر از زحمات شما.

محمد ضیاالحق شمس ابوی

با اظهار امتنان، با سلام و درود، سلامی از سوی خدا و فقیر خدا. سلامتی همیشگی برایتان دعا میکنم. بلی، نوشتید، عابری ازین راه گذشت و خواند، نظرش افتاد و غزالی و مولانا رح لحظاتی او را بر خود برای خودش گریانیدند. اما، انجا که من ایستاده بود تا داستان فرار حضرت غزالی را با تمام آب و تابش بشنوم، نشد، خواهشم همین که از دایرة المعارف که آقای سروش مقاله اش را نوشته این قسمت را علاوه کنید. حد اقل برای دلهای تنگ، برای عاشقان سیر شده از همه چیز، برای دلسوختگانی که هیچ چیز جز یاد دوست و مهربانی قاصد خوشحال شان نمیکند. شمس شما کابل، افغانستان