سدی از بال ملایک

اینکه دلباخته تا مرز عدم می آید

آفتابی است که از شرق حرم می آید

سدی از بال ملایک بگذارید که او

بی خبر از وزش تیغ ستم می آید...

/ 1 نظر / 13 بازدید
yeki

غربت خيلی سخته حرفهای شما رو کاملا می فهمم باز خوش به حال شما که هفته ای يک بار از اين شهر دل گير سفر می کنيد شعر ها تون رو که می خونم يک احساس خاصی به من دست ميده . من بايد ۴ سال اينجا باشم اما شما امسال ميرويد به جاييکه من هم ارزو دارم اونجا باشم نمی دونم ميتونم يا نه .... خيلی حرف دارم که با يک نفر بزنم ولی الان وقته رفتنه شايد به کلاس خود شما... شعر های خيلی قشنگی ميگيد