پله پله تا پاییز


از اتفاقات این ایام، رفتن به سیبستان بود با مریم گلی که روی گردن من بنشیند و دستش را دراز کند و سیبی سرخ از شاخه بچیند و در سبد مادرش بیندازد. 


و دیگر اینکه رفتیم بالای آن تپه و از آنجا پله پله تا بالای آن دکل تا تماشا کنیم پاییز هزار رنگ را، از دروازه آلگان کوین تا دریاچه ماسکوکا. تا زنده شود برای من خاطره پارسال که با پدربزرگ مریم اینجا بودیم و چقدر دلم تنگ شده برایش و صدایش.

و دخترکم، شیرینکم، تند حرف می زند مثل پدر بزرگش.

/ 7 نظر / 11 بازدید

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی! نه غمگساری!

خانوم مهندس

هي فلاني.... زندكي شايد همين باشد!

مهدی

سلام آقامحمد عزیز به فضل خدا عید غدیر کربلا هستم. به دلم افتاده شعری از شما را به نیابت از خودتان در حریم حسینی بخوانم.

خانوم مهندس

وزن و آهنگ شعر کامنت قبلی من رو یاد یکی از اشعار فروغ انداخت http://www.greenpoems.com/Forugh/tavalod13.htm

سوما

و عشق، تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مأنوس

سوما

عذرخواهم آدرس را اشتباه نوشتم چندوقتی می شود توی ان یکی وبلاگ نمی نویسم

امید رهگذر

پاییز را هم می توان زیبا دید نگو خزان است و زردی .. اتفاقات هم حکمت خاص خود را دارند .. همانطور که شاخه های خشک مجموع صدای دل نشین ِ قدم هایمان رامی سازند... خش خش برگ ها هم زیباست اگر بخواهیم... اگر باور کنیم...