سفر به شرق صمیمی

 

گاهی نمی نویسی از بس که حرف داری برای نوشتن و حیران می شوی که از کدام شان شروع کنی و به نتیجه نمی رسی و عاقبت هیچ نمی نویسی.

چند روزی را در سفر بودم و چند روزی با خیالات و خاطرات سفر سرگرم. حالا مثل قایقی که به ساحل رسیده اما هنوز پیچ و تاب امواج دریا را در حافظه دارد تصویرهای سفر در ذهنم موج می زنند.

مقصد ما، شرقی ترین ایالت کانادا (نیوفاندلند Newfoundland ) بود که قسمت اصلی آن جزیره ی پهناوری است. این سفر یک فرق اساسی با گشت و گذارهای دیگر داشت.

 در تضاد با طبیعت سرد این ایالت، مردم روحیه ای گرم و طبعی مهمان نواز داشتند که مرا به یاد شهرهای جنوبی ایران می انداخت که میزبان انگار می خواهد همه چیزش را با مهمان قسمت کند. به همین دلیل از برجستگی های این سفر اوقاتی بود که با مردم محلی سپری می کردیم. حتی مسافرانی که آنجا بودند، توریست نبودند. همه به گمان من گم شده ای داشتند و چیزی بود که ما را به هم نزدیک می کرد

پاتریشیا معلم بازنشسته ای که اولین شب را در خانه او صبح کردیم، کلکسیونی از عروسک های قدیمی داشت. قدیمی ترین عروسک او 120 ساله بود که به گمانم متعلق به مادر مادربزرگش بود. با هیجان درباره هر کدام از عروسک هایش حرف میزد. دو نوع شیرینی خانگی هم با میوه های محلی برای مهمان هایش درست کرده بود که با آب و تاب به خورد آنها می داد. مرا به یاد مادرم می انداخت وقتی که به زور چایی به خورد ما می داد! کلکسیونی ار اشیا عتیقه هم در خانه داشت از اولین مدل چرخ خیاطی تا گرامافون.

شب دوم پانصد کیلومتر دورتر از خانه پاتریشیا، مهمان ماری و هاری بودیم به گمانم هر دو 60 ساله بودند. در حیاط خانه دور آتش نشستیم و برایمان از خاطرات سالهای دور و طبیعت زیبای منطقه گفتند. طعنه می زدند به تبلیغاتی که برای جذب توریست در منطقه راه انداخته بودند. ماری نگاه عمیق و مادرانه ای داشت. از ایامی می گفت که جوان بود و با کوله 25 کیلویی اش کوه و تپه های گراس مورن (Gros Morne) را درنوردیده بود. آرزویی که برای ما در این سفر محقق نشد.  

از بناویستا (Bonavista) که بر می گشتیم از پیرمردی که مشغول چمن زنی بود آدرس جایی را پرسیدیم. پیرمرد کارش را رها کرد پرید توی ماشین اش و به ما گفت که دنبالش راه بیفتیم .

نمونه ها زیادند و شاید نوشتن همه آنها در اینجا برای خواننده ی احتمالی خسته کننده باشد.

و صخره های سحرآمیز تویلین گیت، ساحل خلوت وست بروک،دریاچه وست بروک، گوزن های شمالی، خانه های رنگارنگ تری نیتی و طلوع خورشید در کیپ اسپیر و ...

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بومرنگ

سلام کاش بیشتر می نوشتید ، خواندن از مردمانی که هنوز بی شائبه و چشم داشت عشق می وزند دلم را گرم می کند . از لابلای این نوشته ها و تجربه های عینی زندگی، حتی از چشم یکی دیگر به سادگی می توان نتیجه گرفت ؛ دنیا هنوز علی رغم تمام خبرهای غمگین رسانه ای اش جایی برای زندگی کردن و عشق ورزیدن دارد متشکرم . نوشته امروز شما گرمای عجیبی به روحم داد . ممنونم

عبداله

ممنون از سفرنامه کوتاهتون. منو بردید به دوران کودکی و کارتونهایی که اون دوره می دیدم دوست داشتم یه روز اونا را واقعی درک کنم اما ... به هر حال حس خوبیه.

هیچکس

من دلم کشید.غبطه خوردم.منم سفر و طبیعت و منظره و آدمای خوب می خوام. :)

هیچکس

من ایرانم.این پرچم کجاست کنار کامنتم؟!!!!!!

هیچکس

توی جیمیلم هم پیغام داده از آلمان به جیمیلت وارد شدن پسوردت رو عوض کن.کسی میدونه چه خبره؟

فاطمه

سلام من دانشجوی معماریم داشتم تو نت دنبال مطلب میگشتم ازقضا شماداخل وبلاگتون از عبارت معماری مدرن استفاده کرده بودید خلاصه اولش حالم گرفته شد که بیربط بودولی الان چند روزه که مشغولم کردین من اصولا آدم حسابی میبینم جو گیر میشم مثل حالا که مثلا وسط امتحانامه ولی مثل شما که یک جایی نوشته بودی نمره 16 امتحانتو بیشتر از بعضی 19 و 20 ها دوستش داری منم اینطوری بیشتر حال میکنم موفق باشی آقای آدم حسابی[گل]

حسین

سلام و سلام دلمان برایتان تنگ شده بود .دیدن تک تک این انسان ها ی واقعی سعادت می خواهد که شما داشته اید (واقعا عند ملیک مقتدر بوده اید). دیدن طبیعت زیبای کانادا از آرزوهایم است که با این ذکری که مردمان نیکش کرده اید بر اشتیاقم افزوده شد .برای مردم کشورمان بسیار دعا کنید که بسیار و بسیار از انسانیت و نوع دوستی دور شده ایم و به بیراهه افتاده ایم .

هیچکس

آره.البته برای صفحاتی که فیلتره.نه ویلاگ شما یا جیمیل.

باد صبا

سلام خیلی جالب بود. انگار که خوم هم توی اون سفر بودم از اون آدمهایی که گفتین خوشم اومد. [گل]

اسماعیل

سلام قلم بسیا رصمیمی دارید ممنون میشم حالا که ماه رمضان در پیشه سفرنامه رمضان پارسال رو بنویسید