او که زنگ می زند

"او" که زنگ می‌زند خوش‌حال می‌شود آنقدر خوش‌حال که می‌خواهد پرواز کند و من هیچ احساس حسادت نمی‌کنم چرا که می‌دانم آدم چقدر به یک دوست خوب احتیاج دارد آن هم دوستی مثل "او" که داشتن اش هدیه‌ای است...

امسال "او" هم به حج آمده بود. این هم یکی دیگر از آن کارهایی بود که فقط خدا می‌تواند جور کند. وقتی آن دو را - که همه فکر می کردند خواهرند- در چادر سفید می دیدم انگار فرشتگان خدا را می دیدم که به زمین آمده بودند تا سلام خدا را برسانند و دعای بندگان خدا را به آسمان ببرند. می دانستم که این دو فرشته باید با هم باشند... شاید سایه‌ی بالهایشان من راه نشین را هم از خاک بردارد.

"او" همیشه لبخند می‌زند آن طور که از دور خیال می‌کنی هیچ غم و غصه ای ندارد.  به یاد آن دخترک داستان می‌افتم که هرجا می رفت پشت سرش باران شکوفه‌ می‌بارید!

/ 4 نظر / 7 بازدید
باد صبا

سلام سال نوتون مبارک (ببخشید با تاخیر) این چند تا نوشته اخیرتون خیلی جالب بودند. موفق باشید و به امید فردایی بهتر

زهرا

وصف خوب شما از این دوست من یاد یکی از بچه های خوابگاه انداخت، من از دور باهاش آشنا شدم، به قول شما مثل انسان های بی غم بود در حالی که اگه از نزدیک بررسی می کردی می د یدی که تو به هیچ وجه نمی تونی حتی برای یک روز خودت رو جاش بذاری، به نظر من خیلی بزرگ بود و فرشته سان، هر چند که بهارهای برابری رو دیده بودیم... امیدوارم سلامتی و شادی مهمونش باشه

ع.ر

سلام .سال نو مبارک به قلب ما لینک شده اید .سلام برسانید

یاس

بس لطیف بود به دلم نشست [قلب]