از ممفیس تا بخارا

آمده‌ام به شهر ممفیس برای کنفرانس سالانه. شهری بر کناره‌ی رود می‌سی‌سی‌پی، شهر الویس و گروه بلوز. تنها هستم و زیاد خوش نمی‌گذرد. عصر دلم گرفته بود. زدم بیرون. دنبال جایی بودم در این خراب آباد که میوه بخرم. مغازه‌ای پیدا کردم نزدیک خیابان مشهور بیل که چند نوع میوه را دانه‌ای می فروخت. وقت حساب کردن مغازه دار گفت خیلی وقته ندیدمت. خندیدم معلوم بود که آمریکایی نیست. از من پرسید: اصالتا اهل کجایی گفتم ایران. یک دفعه کانالش را عوض کرد و گفت من هم فارسی بلدم. گفتم اهل تاجیکستانی! گفت از کجا فهمیدی؟ گفتم از چهره ات. قیافه اش شبیه پدر اریکا بود و چه زود بحث کشید به پدر اریکا. از ماجرایش خبر داشت. گفت که اهل لوشان است که نزدیک خاروغ است. صحبت مان گل انداخته بود که دیدم پشت سر من چند نفر صف کشیده اند. گفتم: من دوست دارم بخارا را ببینم و خواندم: میر سرو است و بخارا بوستان  او هم ادامه داد: سرو سوی بوستان آید همی ...

دلم باز شد. بیرون که آمدم رگبار و توقان شده بود.

پی نوشت:

در تقسیمات فعلی بخارا (و سمرقند هم) جز ازبکستان است اما شهری تاجیک نشین است و فارسی زبان. لوشان را نتوانستم در نقشه پیدا کنم. 

/ 3 نظر / 11 بازدید

[گل]

صبا

دنیا با همه بزرگیش بعضی موقع ها چه کوچیک میشه!

علیرضا

من واقعا خوشم امد از این سایت وازشما سپاسگزارم دوست گل من من شعر هم میگویم اگر دستور فرمایید کمی از اشعار خود را در اختیارتان بگذارم