پسا زلزله

چهارشنبه که از دانشگاه برگشتم هوس فیلم دیدن کرده بودم. روز شلوغی داشتم عصر در اوج آلودگی هوا رفته بودم مرکز شهر که برای آزمایشگاهم وسیله بخرم. دلار گران شده و اگر نمی‌رفتم ۱۰٪ همه چیز را گرانتر می‌کردند. حساب و کتاب ها و تست وسایل طول کشید طوری که به بچه ها خبر دادم جلسه حافظ خوانی را نیم ساعت دیرتر شروع می‌کنیم. 

جلسه این هفته شلوغ تر از همیشه بود باید از تاثیر حرف های جشن یلدا باشد. من هم ترتیب غزل های خواجه را به هم زدم و برای این هفته غزل نابی انتخاب کردم

دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان کرد ...

به این بیت که رسیدیم:

مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست

حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

حرف های دیگری زدیم خارج از چهارچوب آجرهای سرخ.

شب همسرم که از کار خانه و دانشگاه فارغ شد با هم صحبت کردیم چه فیلمی ببینیم. از میان فیلم هایی که در خانه داشتیم، قرار شد نفس ساخته نرگس آببار را ببینیم. به تماشای این فیلم خوش ساخت نشستیم. ساعت ۱۱:۲۷ دقیقه شب بود که زمین لرزید. بچه ها هر دو خواب بودند. چند لحظه گیج و منگ بودم. لباس هایم را پوشیدم. بچه ها را لای پتو پیچیدم و آمدیم توی کوچه. همه مردم ریخته بودند بیرون. یک عده سوار ماشین شان شدند و راه افتادند، به کجا؟ کسی نمی دانست.

زلزله این خوبی را داشت که همسایه طبقه بالا را بعد از مدت ها ببینم! مسوولان گفته بودند امشب را هشیار باشید و دست کم یکی از افراد خانه بیدار بماند. ما رفتیم توی ماشین. ماشین راکنار خیابان پارک کردیم. بچه ها را دوباره خواباندیم و تا نزدیک سپیده دم در ماشین ماندیم. این زلزله سیلی محکمی بود که برای چند لحظه از خواب بیدار شویم. از حکمت خداست که کسی خبر ندارد پیمانه‌اش کی و کجا پر می شود. مولا فرمود در کار دنیا چنان باش که گویی همیشه زنده خواهی ماند و در کار آخرت چنان که گویی فردا خواهی مرد. ما فقط قسمت اول فرمایش مولا را عمل می‌کنیم.

شب یلدا دو نفر از دوستان خوب سالهای کانادا که حالا ساکن کالیفرنیا هستند به خانه ما آمدند. فرصت خوبی بودکه دور هم استرس های شب گذشته را فراموش کنیم.

امروز هم که کریسمس بود و چهارم دی ماه و برگ دیگری از سالهای عمر من ورق خورد. صبح چهار تا از دانشجوها با کیک و شمع غافلگیرم کردند. ظهر، مومن، رفیق سابق واترآباد که سفر خاطره انگیز بر ساحل اقبانوس آرام، سال 2006،  در همراهی او رخ داد به دانشگاه آمد و ساعتی با هم بودیم. از مایکروسافت به اوبر رفته و مدیر قسمتی از آنجا شده. ایده هایی داشت که جذاب بودند من اما هوش و حواسم به آسمان بود که بعد از مدت ها ابری شده و قطره ای از سخاوت ابرها روی زمین نشسته بود

کشت زار ما تهی ماند از سخاوت های ابر

حجم بی برگی به هامون می کشاند عمر را

حالا البته کمی دلم گرفته . نمی‌دانم چرا؟ هفته آخر ترم است و فشار چند برابر، من اما اصلا حوصله درس و بحث را ندارم. دلم خلوتی می‌خواهد و قدم زدنی که روزگار از من دریغ می‌کند. آمد‌ه‌ام به کافه پونک که بنویسم و بنوشم و بخوانم. این روزها کتابی از موراکامی را می‌خوانم به نام به آواز باد گوش بسپار که اولین رمان موراکامی است  و هم سن من است. حکایت آدمهایی است که در شتاب روزها له شده اند. فرصتی باشد از او و کتابش بیشتر خواهم نوشت.

/ 2 نظر / 131 بازدید
ناشناس

تابستان امسال از دوستی نزدیک کتاب از دو که حرف می زنم از چه حرف میزنمش را خواندم . روزگار بدی و بی حوصلگی های بسیاری بود آن روز ها اما به یاد دارم این کتاب مرا واداشت چند ماهی با برنامه ی منظم شب ها میرفتم و می دویدم .. حتما میدانید که دونده ی مارتون نیز هست :)‌و این کتابش تنها کتابیست که شرح حال نویسی اوست نه رمان .. شب یلدا که داشتید باره ی اتفاقی که در استادیوم برای شروع نوشتن رمان حرف میزدید بدجوری زنده کرد خاطره ی کتابش را .

كيان

سلام . استاد اگر بخواهم برايتان كتابي پست كنم چطور به دستتان برسانم؟ امكانش هست آدرس بدهيد؟