اولین روزهای ۴۰ سالگی


بک کافه دنج در دانشگاه پیدا کرده‌ام که حداقل، حالا که ترم تمام شده و دانشجویان فرجه دارند خلوت است. باید این متن را هفته گذشته می‌نوشتم اما مادرم تا جمعه تهران بود و نمی‌خواستم لذت با او بودن را از دست بدهم.

بله، حوالی ۴۰ سالگی من سال پر بارانی است، هوا خوب است و آسمان خوشرنگ و دلفریب. چند کتاب ادبی دارم برای خواندن از جمله، زبان شعر در نثر صوفیه نوشته استاد شفیعی کدکنی. همان ابتدای کتاب نوشته شده تقدیم به محمدعلی موحد و این شعر حافظ را نوشته که تا قبل از خواندن این کتاب به آن دقت نکرده بودم: 

رطل گرانم ده ای مرید خرابات

شادی شیخی که خانقاه ندارد   

نمی‌توانم از ۴۰ سالگی بنویسم، به همین خاطر از چیزهای دیگر می‌نویسم. روز تولدم روز آخر کلاسهایم بود. درس زودتر تمام شد و نیم ساعتی برای بچه ها حرف زدم. ۳۶ نفر از ۴۰ دانشجو در کلاس بودند. خودم را به موقعیتی بردم که امروز آنها هستند در سن و سال آنها. آن روز ها من تازه، ترم اول دانشگاه را تمام کرده بودم و از فشار المپیاد و کنکور و بار ذهنی آنها رها شده بودم. فرصتی شده بود که دوباره خودم را پیدا کنم، خودم را که مدتی بین کتاب و درس و مساله گم کرده بودم.  

یادم می‌آید که تازه کتابخانه میرزای شیرازی دانشگاه شیراز را که بالای تپه بود در مرتفع ترین نقطه آن، کشف کرده بودم. سیستم کتابخانه باز بود اما به دانشجویان مهندسی کتاب امانت نمی‌داد. من باید همانجا مطالعه می کردم. ردیف رمان های خارجی را پیدا کردم. هر روز همانجا بین قفسه ها می‌نشستم و رمان می‌خواندم. آنجا بود که گابریل گارسیا مارکز را کشف کردم و کتاب گزارش یک قتل را خواندم. 

یک روز کتابی دیدم به نام اندرزهایی به یک نویسنده جوان، نوشته آندره ژید. آن کتاب با من چه کرد! انگار با فاصله صد سال، پیرمرد داشت با من حرف می‌زد. به هیجان می‌آمدم از خواندن سطر سطر کتاب.

عمو آندره می‌گفت: هنرمندها دو دسته اند: آنهایی که سوال مطرح می‌کنند و گروهی که جواب می‌دهند اما به سوالاتی که هنوز مطرح نشده اند و برای همین ناشناخته می‌مانند. شاید از همان روز بود که قبای گمنامی را پوشیدم. به قول رضا امیرخانی: طوبی للغرباء!

در ۴۰ سالگی به سکوت رسیده ام اما سکون نه. کی شود این روان من ساکن؟ کار دنیا و حرف دیگران خیلی برایم اهمیتی ندارد. بارها دیده ام که آدمها مرا نمی بینند و متوجه حضورم نمی شوند و چه لذتی دارد این هیچ بودن. برآیند زندگی هم مرا به این سمت و سو برده:

بسیار شدم به حیله ای کاست مرا

از حلقه دوستان جدا خواست مرا

آورد میان برف و عریانم کرد

آنگه به لباس صبر آراست مرا

از دوستان قدیم، جز چندتایی خبری ندارم. شاید کم وفا شده باشم. نوستالژی کمتر مرا دچار می کند. یاد گرفته ام که در حال زندگی کنم به قول وودی آلن Nostalgia is the denial, denial of the painful present

در چهل سالگی به سکوت رسیده ام و گذران عمر را تماشا می کنم. مدتی قبل نشستم و منتخبی از شعرهایم را جمع و جور کردم، ۱۶۷ صفحه شد. اسمش را هم انتخاب کردم : من از آسمان ماه را چیده‌ام... می‌خواستم در چهل سالگی اولین کتابم را چاپ کنم اما یک هفته بعد، آن شور و حال اولیه خاموش شد. وبلاگ و کانال هم بعد از آن نا به سامانی ها و فیلتر کردن ها از دلم رفته و شور و شوقی برای به روز کردن ندارم. مخاطب هم خاموش و بی حال و گرفتار است.

در چهل سالگی از بزرگترین لذتها دنیا برایم، بودن با کودکانم است. خوشحالم که زندگی اینقدر مرا درگیر نکرده که وقتی برای آنها نداشته باشم. شبهایی که باشم، برایشان قصه می گویم و تخیلم همراه آنها پر می کشد.

در چهل سالگی احساس پیری نمی‌کنم و آدمها را مثل قبل دوست دارم و با دیدن شان پرنده ای در من بال می‌زند. اما به چشم هایم صبوری را یاد داده ام. ولی آدمها ... انگار عوض شده اند ... 

دانشجوها آمدند!


/ 0 نظر / 56 بازدید