ده سالگی بهشت دل

خیلی از شعرهایم را در اینجا نوشته ام. اما چند شعر دارم از گذشته های دور، دوران ماقبل اینترنت و وبلاگ که دوست ندارم فاش بشوند. شعرهایی برای جزیره تنهایی یا خلوتی با رفیق. از طرف دیگر ده سالگی بهشت دل اتفاق مهمی است برای من. این صفحات آینه عمر منند. خیلی حرف ها دارم برای نوشتن اما نه فرصت نوشتن هست و نه شاید گوشی برای شنیدن. یکی از همان شعرها را امشب به همین مناسبت می خواهم بنویسم. شعری به نام مرثیه ای برای پایتخت. شاخه گلی از شاعری گمنام تقدیم به همه عابران ناشناس که رد پایشان بر حافظه هیچ خاکی نمی ماند.

بعد از کنکور، بر خلاف انتظار به تهران نرفتم و در همان شهر خودم شیراز ماندم. می دانستم که امکانات و سطح استادان دانشگاه شیراز به شریف و تهران نمی رسد، این سقف برایم کوتاه است  و ناگزیر روزی به پایتخت خواهم رفت. اما همه چیز که درس نبود، چیزهای دیگری هم بود، خانواده، شعر، حافظ، دوستانی بهتر از آب روان و آرامش. چیزهایی که چهار سال بعد هیچ کدامشان را در تهران و در آن دانشگاه صنعتی نیافتم. وجود من همیشه دو تکه داشته (نیمی سمند سرکش و نیمی کبوترم) و گاهی بدجور این دو تکه به جان هم می افتند.

این شعر را ۱۴ خرداد ۷۶ گفتم وقتی برای شب شعری به تهران دعوت شده بودم، سه سال پیش از هجرت به پایتخت. لازم به گفتن نیست که پایتخت در این شعر یک نماد است و من مخلص همه خوبان تهرانی ام.

این شعر مرا به یاد قیصر می اندازد اولین دیدار من با او  -۷ خرداد سال ۷۷ در تالار فجر دانشگاه شیراز-به خواندن این شعر گذشت. روحش شاد.

 

چون مسافری در ایستگاه

منتظر نشسته ام

این شتاب دایمی

این هراس جاودان          

                       که از قطار جا نمان

لحظه های بودن مرا تباه کرده است

 

شاعران بی شمار دیده ام

که بین چرخ دنده های زندگی

استخوان آبرویشان شکسته است

 

پول ... پول

پایتخت

عشق های کانکریت

در تحیرم که شاعران پایتخت

بین این همه غبار و دود و گاز

در میان این همه

روزنامه های رنگی و دو رنگ

با کدام عشق زنده مانده اند؟

 

سالهاست

بر فراز پایتخت

لاشه خوارها عبور می کنند.

 

حدس می زنم دو یا سه سال بعد

مرگ کوچکی به وسعت خودم

زحمت مرا تمام می کند

رهسپار پایتخت می شوم

این تهوع کثیف فلسفی 

در وجود من حلول می کند

عاشقانه های من حرام می شوند

وای!

وای اگر بدون عشق زندگی کنم!

گرچه گفته اند

شعرهای عاشقانه بازتاب لحظه ایست

من خیال می کنم تمام بودنم

غیر لحظه ای نبوده است.

/ 17 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
saeed

salam.. ziba bood.. payandeh bashi.. .. rasti begoyam ke man roozi yek bar miyayam inja.. injoori la aghal didar tazeh mishavad... . be omide didar.

نسیم

سلام بلاگتون رو دیدم ازش خوشم اومد گفتم شما که توی کار IT هستید حتما فضای مجازی رایگان بدرتون میخوره برید توی سایت دراپ باکس http://db.tt/vGYCKvPX و اونجا یه اکانت درست کنید تا 16 گیگا بایت فضای رایگان میده و میتونید فایلهاتون رو روی گوشی موبایل توی لپ تاپ خونه یا کامپیوتر شرکت یا دانشگاه یا هرجای دیگه بهش دست رسی داشته باشید. البته یه نرم افزار کوچیک هم داره که باید نصب بشه تا بطور کامل و راحت بتونی مثل فولدر های توی ویندوزت ازش استفاده کنی.راستی این پروژه کار یه دانشجوی ایرانی به نام آرش فردوسی و دوست امریکایی است تا حالا بالای 300 میلیون یوزر تونستن جذب کنن . کار منو که خیلی راه انداخت حتما به درد شما هم میخوره

یه دوست

سلام خواندیم و لذت بردیم و باهات همراه شدیم، حیف که هوای پایتخت ادم ها، داره کن کم غبار به دل ادم ها میاره...

زنده رود

راست گفتی مسیح منتظر. توی این شهر خاکستری ما ، تنها چیزی که نیست عشق است.گفتی در عجبم شاعران این شهر با کدام عشق زنده مانده اند.من میگویم در عجب نباش، این شهر خاکستری انگار مدت هاست دیگر شاعری ندارد من شیراز را ندیده ام.اما وصفش را شنیده ام.میگویند هوایش آدم را شاعر میکند .من دلم لک زده برای آن هوا.دلم لک زده برای آرامگاه سعدی که ابیاتش آرامگاه قلب پر تلاطم من است... همه چیز زندگی درس نیست.همه چیز زندگی شعر و شاعری هم نیست.اما کاش تو قید درس و آن داانشگاه صنعتی را میزدی و پیش آن هوای شاعر پرور میماندی.این هوای سربی، این شهر سربی، هیچ چیزش اینقدر ارزش ندارد که آدم بخاطرش از آن بهشت دل بکند..

فاطمه حسینی

نعش یک شهر روی دست من مانده است مثل یک خیال کهنه تار تار بسته وبغض اما امان می دهد من دلم گرفته رودخانه ای برای گریستنم شور شور نمی زند ----------- شعرتان را دوست داشتم وبرای حس های خوبتان تبریک می گویم :)

ریحانه

:)

صنم

عااالی بود بر دل میشینه وصیقلش میده افرین واااای اگر بدون عشق زندگی کنم!

صنم

زیرکی را گفتم این احوااال بین خندید وگفت صعب روزی بوالعجب حالی پریشان عالمی

سودا

سلام خوشحال شدم از اين كه تو وب شما اسمي از قيصر اورده شد من روز جمعه سر مزارش بودم .محفل شعر بود

آرام

سلام چه قدر لذت بردم...چه قدر باید جناب قیصر عزیز از شما تعریف کرده باشد 7 خرداد 77...