ای عمر تو مثل آه کوتاه

در چند سال گذشته دهه‌ی دوم فاطمیه مهمان دوستی در کرج بودم که سه شب مراسم می‌گرفت و من هم در یکی از شبها شعر می‌خواندم. اگرچه افراد مختلفی به آنجا می‌آمدند -از قبیل برخی قهرمانان ورزشی و مسوولان لشکری- اما عمده‌ی حاضران آذریهای مقیم کرج بودند که با آداب و زبان خودشان عزاداری می‌کردند. با اینکه ترکی بلد نبودم اما آنها آنقدر خالصانه و از صمیم دل احساسات خود را عیان می‌کردند که قایق شکسته‌ی چشمان من هم از برکت امواج امن‌شان به ساحل باران می‌رسید. وقتی شعر می‌خواندی اگر بیتی یا مصراعی به چشمشان زیبا می‌آمد آنچنان تو را تشویق می‌کردند که شگفت زده می‌شدی. به جرات می‌گویم که در این سیزده سال شنوندگانی به پرشوری آذریهای کرج ندیده‌ام.

هر سال مداحی از اردبیل به این مراسم می‌آمد به اسم حاج شهروز که صدای بی نظیری داشت. با تمام توان در اوج می‌خواند، انگار خستگی برای او معنا نداشت، شعر شناس بود، شعرهای سخیف و توهین آمیزی را که در شان اهل بیت نبودند نمی‌خواند، اول یک شعر بلند فارسی را به صورت خطابه می‌خواند اگر به بیتی می‌رسید که تاثیر گذار بود حق آن را ادا می‌کرد و لذت آن را به همه می‌چشاند. گاهی بعضی بیتها آنچنان او را به هیجان می‌آورد که اختیارش را از کف می‌داد٬ دیگر طاقت نمی‌آورد و به زبان ترکی شاعر را تشویق می‌کرد. یک سال داشت شعر زیبایی از آقای ده‌بزرگی را می‌خواند که تصویر شاعرانه‌ای از وصیت حضرت زهرا (س) به دختر کوچکش در آخرین لحظات حیات بود :

زینبم ای دختر غم‌پرورم
لحظه‌ای بنشین کنار بسترم ...

وقتی رسید به این بیت (که حضرت زهرا به زینب وصیت می‌کند در عصر عاشورا زیر گلوی امام حسین را ببوسد)

مادری کن ماه رویش را ببوس
جای من زیر گلویش را ببوس

چنان به وجد آمد که بلند بلند گریست و بعد آقای ده بزرگی را که کنارش نشسته بود بوسید.
سال آخری که به آنجا رفتم (سال 82) - یادش بخیر دو تا از رفقای خوبم حامد و ابوالحسن همراهم بودند- ناگاه یکی از شعرهای مرا خواند:

تو آبی و ما سراب زهرا
ما سایه تو آفتاب زهرا
با یاد تو پر شده ست جانم
از بوی خوش گلاب، زهرا
مستم که به آستان عشقت
خوردم می بی حساب، زهرا
از آتش فتنه ای که برخاست
ماییم و دلی کباب، زهرا
افسوس که پشت در ورق شد
آیاتی از این کتاب، زهرا
برخیز که سیل اشک جاریست
از دیده‌ی بوتراب زهرا:
بعد از تو شبم همیشگی شد
گم کرده‌ام آفتاب زهرا
چشمان کبوتران خانه
گردیده تهی ز خواب زهرا
ای عمر تو مثل آه کوتاه
اینقدر مکن شتاب زهرا ...

خدایا! این روزها در این سرای بی‌کسی چقدر دلتنگ آن روزهای خوبم! اینجا بی شمیم بانوی بهشت چیزی کم دارد.

یا زهرا!

 

/ 9 نظر / 37 بازدید
72tar

سلام. پروانه ی سوخته بال هنوز گرد شمعش می گردد .......دلتنگم......... به چهار مضراب شور رسیده ام . دیگر نواختن ها آنقدر طولانی شده که زمان را برایم بی معنی می کند . بعد از اتمام سبک می شوی و از فرط جابجایی دست ها به نفس نفس می افتی . هيچ وقت اين گونه در خود سبک بالی احساس نکرده بودم ................. یا زهرای مرضیه یاریم ده . این اسم چه سوزی به همراه دارد ! .... يا حق

سیدحامد

سلام آقا محمد حسابی من بردی تو حال و هوا چون من هم تو یکی از اون مراسمهایی که وصف کردی بودم خدا همه رو اجر بده التماس دعا

محسن

هزار نقش برآید زکلک صنع ویکی به دلپذیری نقش نگار ما نرسد

a.m.

خدايا! اين روزها چقدر دلتنگم !!!

رضا

محمد جان سلام امشب من و سعيد (كبير) و كريم به اتفاق زائر وبلاگ شما شديم. التماس دعا...

میثاق

سلام استاد.احوال شما.خوبیید.هنوز می خوانم دنبال دلم می گردم یا حق

ابوالحسن

سلام يادش به خير اون شب كه حاج شهروز چه حالي داد

][

طيب ا... ان شا‌ء ا... .

علی

سلام دوباره استاد عزيز اينجا واقعا بهشت دل است . زيرا امروز تنها وبلاگی که توانست اشک مرا جاری کند وبلاگ شما و شعرهای زيبايتان بود که در آن گنجانده بودی خداوند انشا الله به حق اهل بيت اجر جزيل به شماعنايت نمايد و دم ميسحايی شما را گرم کند اگر ممکن است برايتان و زحمتی نیست شعری را که حاج شهروز آنروز خوانده بود و شما دو بيتش را در بالا آورده ايد برايم بفرستيد . فرموده پيمبر خاتم است من از حسينم و حسين از من است روح الامين گفته به روز الست حسين(ع) زهرا(س) شفيع همه است او که بود قافله سالار عشق پور علی هست علمدار عشق چند بيت فوق نيز تحفه نا قابلی بود به ساحت مقدس چهارده معصوم عليها سلام