غروب در فلورانس

من با دلی که انگار همه عاشقی های جهان را در آن ریخته اند،

و زبانی که انگار سنگین ترین قفل های عالم را بر آن نهاده اند،

رو به رود ایستاده ام و تو را نگاه می کنم، معلق و بلا تکلیف.

با زبان بی زبانی به تو می گویم گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو ...

هیچ احساسی از لابه لای خطوط نگاه تو قابل خواندن نیست. راهی نمی دانم تا رازی را که در دل دارم به تو برسانم.

تو تندیس جان داری هستی رو به غروب، که خورشید با گیسوان تو بازی می کند و من از پشت سر رنگ آمیزی باد و نور و گیسو را تماشا می کنم.

تا خورشید هست تو برنخواهی گشت. خورشید هم که برود مرا نخواهی دید.

تپه های فلورانس دم غروب عجیب هوایی می کنند آدم را.

photo : Florence Sunset by Peter Hammer

/ 8 نظر / 59 بازدید
هیچکس

متن و تصویر عالی بود.مرسی.

جراحت

طعم این نوشته ها را دوست می دارم.

از سیاتل

متعلق و بلاتکلیف...بسیار زیبا

يك موج

حس جمله ي اول و ذوق خوندنش چندين بار من رو به اين مطلب بازگردوند."دلي كه انگار همه ي عاشقي هاي جهان را در آن ريخته باشند"اين دل چقدر خوش به حال خودش و صاحبش هست.روحت شاد.روحم شاده از اين تعبير. :) سال نو فرخنده.[گل]

امید

سلام و درود بر شما ...[لبخند] پیشاپیش سال نو را به شما تبریک گفته و برایتان آرزوی موفقیت دارم .. [گل][گل]

رند تبریزی

سلام دوست گرامی... وبلاگ پرباری دارید... از خواندنش سیر نشدم

حسین

سلام و عید شما مبارک.انشاا... در سال جدید هر روزتان بهتر از روز قبلتان باشد و بتوانید برای جامعه سودمند باشید و اعمال صالحی انجام دهید که مورد رضایت خداوند باشد.

آزاد

واقعا زیباست... مدتها بود به دنبال وبلاگی بودم که با اون گذر زمان رو حس نکنم ... به گمانم یافتمش... ممنون