وبلاگ نویسی در ارتفاع ۳۶۰۰۰ پا

 این که آدم در هواپیما نشسته باشد و وبلاگش را به روز کند یکی از معجزات علم مخابرات سیار است. 

عمر سفر به انتها رسید و من حالا جایی بر فراز آسمان اروپا آخرین صفحات سفر را ورق می زنم. به این می اندیشم که چقدر این سفر پر برکت بود و به لطف خدا حتی از دقیقه هایش استفاده کردم۱.

دیروز از تهران که برگشتم در فرودگاه شیراز با مهدی قرار داشتم. فاصله فرودگاه تا خانه را با هم بودیم. من و مهدی ۲۰ سال قبل در اردوی رامسر -مسابقات کشوری- با هم آشنا شدیم. بعد از آن همدیگر را ندیدیم تا اینکه از طریق بهشت دل یکدیگر را پیدا کردیم. لحظات شیرینی با هم داشتیم. مهدی از دایی اش می گفت که روحانی بزرگی است و هر سال دو ماه به روستای زادگاهش می رود تا در بین مردم عادی باشد، سنتی که کم کم فراموش می شود.

غروب رفتم برای خرید کفش. نردیک مغازه مسجدی بود. آخرین نماز جماعت را خواندم پشت سر آقای ادیب. در برگشت از مسجد چشمم به تابلوی مغازه ای افتاد که قبلا متعلق به امیر همکلاسی دانشگاه شیرازم بود. رفتم داخل. امیر هنوز آنجا بود. چند دقیقه گپ زدیم. خاطره دزدیده شدن کفش نویی را که از دبی خریده بود در مراسم ترحیم پدرم نقل کرد. وقتی برگشتم حاج کاظم را دیدم که از مداحان خوب شیراز است و برای او و رفقایش سه شعر خواندم. بعد چمدان ها را پیچیدم و وزن کردم و یک ساعت خوابیدم.

پرواز سه و نیم بامداد بود. با همسرم و پدر به فرودگاه رفتیم. مریم خواب بود و نیامد، دلم نیامد نا آرامش کنم. در سالن ترانزیت دکتر حسنلی را دیدم که شاعر، ادیب و از استادان برجسته دانشگاه شیراز هستند. فعلا در دانشگاه استانبول تدریس می کنند. جالب اینکه دیروز روز سعدی بود و ایشان همان کسی بودند که پیشنهاد گنجاندن روز سعدی و حافظ  در تقویم رسمی را دادند. آن زمانی که من در شیراز دانشجو بودم ایشان مرکز حافظ شناسی را در آرامگاه خواجه تاسیس و مدیریت می کردند.

وقت سوار شدن سینا را دیدم که سلمانی من بود در واترآباد. احوال دوقلوهایش را پرسیدم که حالا باید چهارساله شده باشند. در فرودگاه استانبول هم یکی از رفقای واترآبادی را دیدم که از اصفهان آمده بود و ساعات باقیمانده تا پرواز دوم را با هم بودیم.

خدا حافظ وطن و سلام به کار و تنهایی!

پی نوشت:

۱- خیلی از ملاقات های این سفر را روایت نکرده‌ام اما برای اینکه یادم بماند دو مورد را می نویسم. اول اینکه پنج سنبه شب از تهران تا شیراز با استاد عزیزم دکتر سنگری هم سفر بودم. پرواز دو ساعت تاخیر داشت و ما در سالن تراتزیت مهرآباد با هم گپ می زدیم. هیج وقت این اندازه از تاخیر پرواز خوشحال نشده بودم. از نبوغ پروین اعتصامی و همه فن حریفی سعدی و مهارت های صائب تبریزی می گفتیم. دکتر از ساحت واژه ها می گفت و از خاطراتش با قیصر و دکتر شفیعی کدکنی و از روزهای شیرینی که در ایام جنگ در شیراز و در حرم علی بن حمزه یا به قول شیرازی ها شامیرحمزه داشت.

دوم اینکه عصر شنبه استاد احد ده بزرگی را دیدم که در وادی شعر حق پدری بر گردن من و بسیاری از شاعران این آب و خاک دارند. در شب شعر جهرم میسر نشد که با هم باشیم. بزرگواری کردند و به منزل ما آمدند. از شاعران قدیمی شیراز فقط او باقی مانده. عمرش دراز باد.

/ 8 نظر / 17 بازدید
شهریار

سلام تنهایی مخصوص شما نیست من صبح تا ظهر میام سر کار توی کتابخونه کار میکنم بعدش تا ساعت 10 و 11 شب تنهام خیلی دلم میگیره بعضی موقع ها اعتماد به نفسم رواز دست میدم و فقط یاد خداست که به من آرامش میده خدایی که از یک کسی که در حال احتضار هست به من نزدیکتره. راستی خوش به حالتون این همه دوست خوب دارید همسر مهربونتون رو دارید مریم گلی رو دارید دیگه چرا تنهایی؟

ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟ ...اگر جواب سوالاتتان در موارد معاد، حور، عصمت و ... را گرفتید برای ما هم اشاره ای بنویسید. [لبخند]

خانوم مهندس

سر در وبلاگتون نوشتین: "من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند" واقعا خوشحالم که با وبلاگتون آشنا شدم سوالتون تو پست قبلی که دنبالشین سوال منم هست، معاد و وعده های داده شده و مادی بودن اون میشه لطفا پاسخ هایی که دریافت کردین رو با ما به اشتراک بگذارید؟ ما مثه شما به این افراد دسترسی نداریم شاید پاسخی که خودتون بهش رسیدین حداقل یه نف رو از گمراهی دراره

دختر کویرهای پرستاره

سلام چقدر دلم برای استاد احد ده بزرگی و آقای دکتر سنگری تنگ شده. خیلی بچه بودم که در شب شعر کرمان و شیراز هر دو عزیز را سالی یک بار ملاقات می کردم. حال و هوای آن کلاس ها وجلسات، حال من را برای یک عمر عوض کرده.. سفرتون به خیر آقای دکتر. متاسفانه با یک روز تاخیر از حضور شما در دانشگاه شریف باخبر شدم و خیلی دوست داشتم برای عرض ادب خدمت برسم که نشد. راستی دختر زیبا و دوست داشتنی دارید.خدا حفظش کنه.

مهدي

سلام آقا محمد عزيز ديدار شما براي من خيلي لذت بخش بود و جالب بود كه بعد از بيست سال، رفاقتي كه تنها سابقه اش همون اردوي باصفاي رامسر بود اين همه تر و تازه و باطراوت مانده باشد. براي ديدار مجددتان منتظر مي مانم. يا علي

خانوم مهندس

ممنون بابت پاسخ!

صبا

سلام، اين كره ي خاكي با همه ي عظمتش بازم يه دهكده ي جهاني گرد و كوچيكه. فكر نمي كردم يه روزي ملاقاتتون كنم اما اين اتفاق افتاد. سفرتون براي من هم بركت داشت. دقايق عمرتون همچون گذشته پربركت.

خانوم مهندس

ببخشید که اینو میگم ولی اینجور که از کامنت ها و ملاقات ها و نوشته هاتون بر میاد شما باید آدم خیلی خیلی مهمی باشید ازونجایی که به تازگی به جمع خوانندگانتون پیوستم ،راستش از خوندن یکی درمیون حجم عظیم آرشیوتون چیز دقیقی دستگیرم نشد، پروفایل هم ندارید، اسم نویسنده وبلاگ هم ظاهرا هم نام خودتون نیست که با سرچ به جواب برسم. میشه از خودتون بگید؟ + ممنون بابت پاسخ سوالم و ببخشید که برای دریافت پاسخ عجله کردم