دفتری از سال های دور

نشسته‌ام در خانه خودم. برای منی که چارده سال مثل مسافر زندگی کردم این یعنی شروع روز و شبهای واقعی. خیلی اتفاق ها افتاده در این یک ماهی که به تهران آمده‌ام. خیلی هایش را نمی‌توانم یا نمی‌خواهم بنویسم. آدم های جالبی را دیده‌ام و احساس کلی ام این است که به یک معدن طلا رسیده‌ام. سختی‌ها و تلخی ها هستند اما از بن بست ها و سرزنش ها نمی هراسم وَلاَ یَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ ...

ملاقات با دکتر فرجی دانا انگیزه‌ام را بیشتر کرد. نمی‌دانستم که او هم، ورودی دانشگاه شیراز بوده. می‌گفت دور هم که می‌نشینید از بدی ها نگویید این کار به قول برقی ها فیدبک مثبت ایجاد می‌کند و سیستم را ناپایدار می‌کند. فکر می کردم بی مهری های اخیر انگیزه اش را کم کرده باشد اما او را کوهی دیدم استوار.

شیراز که بودم دفتری را دیدم که یادداشت های سال های ۷۲  تا ۷۶ مرا در خود داشت، سال های دبیرستان و المپیاد و کنکور و شروع دانشگاه. اولین نوشته مربوط است به اول اردبیهشت ۷۲ که یک دوست بسیار عزیز را بعد از دو سال بی خبری به ناگهان در مدرسه علامه حلی تهران دیدم و آخرین نوشته گزارش مبسوطی است از فضا و حال و هوای انتخابات دوم خرداد.

ساعتی است که درگیر این دفترم. این دفتر پر از شعر است. شعر های سال های نوجوانی. مثل این یکی:

 

یک نفس آرام نشد جان من  

چیست دوای دل و درمان من؟

با دل من یک نفر آویخته  

چار ستون بدنم ریخته

مطرب ما او شد و رقاص من  

این همه عام اند ولی خاص من

جان به فدای تو و آواز تو   

نفخه‌ی صور است در این ساز تو

یاد تو در سینه غزل می شود 

سخت ترین مساله حل می شود

ای که تو دریایی و آبی ترین  

خشکی اندیشه ما را ببین

طاقت اندوه ندارد دلم  

مرکز این دایره مشکلم

هر طرفی رفته ام آنجا بدی است 

هیچ کسی اهل وفا نیست نیست

هیچ کسی نیست که عاشق شود

عاشق و جویای حقایق شود

جمله مَجاز است که ما دیده ایم

شام دراز است که ما دیده ایم ...

بهمن ۱۳۷۲

/ 9 نظر / 39 بازدید
صبا

واقعا خوشحالم از اینکه حستون حس رسیدن به معدن طلاست[گل] شعر سال های دورتون خیلی عالی بود، من که واقعا لذت برم. اشعارتون رو چاپ نمیکنید؟

محمد رضا

خوب خدا را شکر! گویا مفاتیح دعا کار ساز شدن! ایشالا شاه کلید آرامش را برسید بهش باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایّام را

از سیاتل

کاش از دکتر می پرسیدید آیا ما اصلا سیستم فیدبک داریم؟ این یک مشکل ایدئولوژیکی هست که داریم. پیشنهاد ایشان واقعا غیر علمی هست. پیشنهاد ایشان در عمل هیچ فرقی ندارد با پیشنهاد آن عده که از ترس سوء استفاده دشمن مشکلات را بیان نمی کند (من می گوید سر پوش). مثل اینکه آزمایش را قبول داشته باشیم ولی خطا را قبول نداشته باشیم و لذا راجع به آن صحبت نکنیم. البته در صحبتهای دکتر روحانی هم که اندی پیش بیان کرد این گفته شد که از قبل تصمیم گرفته ایم چه نتیجه ای را از یک آزمایش توقع داشته باشیم و اصولا نیازی به آزمایش نیست. می گوید شرایط عده ای را وادار به خود سانسوری می کند...

بیقرار

سلام. صبحتان پر از آرامش. «آدمهای جالب» و «معدن طلا» آرامش و آسایش را برایتان آرزو میکنم. ضمنا عجب شعر دلنشینی سروده اید؛ بخصوص این دو بیت: مطرب ما او شد و رقاص من این همه عام اند ولی خاص من یاد تو در سینه غزل می شود سخت ترین مساله حل می شود

بیقرار

به نظر من منظور دکتر این بوده است که به Reverse Brainstorming هم بها دادن روش خوبی است. چرا که یکی از قانونهای این روش «انتقاد ممنوع» است که همان دلسرد نکردن می شود.

مصطفی

سلام دکتر چند هفته پیش بود که در جستجوی تصنیفهای حسام الدین سراج به وبلاگ شما رسیدم .احساس می کنم پس از سالها -بیست و سه سال پیش -که عاشق شده بودم! دارم دوباره عاشق می شوم. عاشق روح بلند شما ! با خواندن یادداشتهای شما آرام می شوم و امیدوار. موضوع این است که من هم مثل شما عاشق شعر و ادبیات، عاشق حافظ و سعدی، عاشق ایران، عاشق آزادی، عاشق موسقی ایرانی، عاشق مولانا و قیصر و ... . من هم مثل شما رشته ام فنی است. خلاصه فصل مشترکهائی داریم و اما یک تفاوت اساسی داریم! من کارمندم! و با تمام وجود فاصله هائی را که شما در یادداشتهایتان به انها اشاره می کنید حس می کنم. می بینم که می توان میلیونها استعداد را افسرده و خاموش کرد و یا برعکس مثل ان چه را که دیده اید، از یک ذره آتش فشان انرژی تولید کرد. ادراک این فاصله ها و برزخی را که در آن زندگی میکنیم آدم را افسرده می کند . خوشحالم که این روزها شما را پیدا کردم. انشائ ا.. هیچ وقت روشنائی این یادداشتها را ازما دریغ نکنید. ایمداوارم یک روز از نزدیک شما را ببینم و همانطور که در یادداشتتان درباره دیدار با سراج گفته بودید، بگویم که ندیده چقدر دوستتان داشته و دارم. راستی شما داستا

بیقرار

الان آبان 84. چه آرامشی به من داد این «کیمیای دل» http://beheshtedel.persianblog.ir/post/170/ گرچه گهگاهی این تند و آهسته رفتن باعث برداشت اشتباهم می شود اما این مطلب آرامش بخش بود. به ویژه شعر شیخ شیراز.

محمد رضا

سلام اینجا ما همه خوبیم ولی‌ شما باور نکن! خدا را شکر، در این ۱۰ روز گذشته تمام هم و غم ما زنده ماندن در هوای منفی ۳۰ درجه اینجاست. بنازم به قوانین طبیعت خدا که با این گرم شدن زمین سرزمین برف هر روز سرد تر میشود:) حکماً حکمتی هست

بیقرار

سلام؛ چه جمله زیبایی گفته اید ...گاهی مجبوری خودت را کوچک کنی آنقدر کوچک که در قفس انسانهای بزرگ بگنجی. تیر1385