نفوس مرده

آمده ام به کافه دنجی که در این نزدیکی است تا شرحی بنویسم از ایامی که گذشت.

دو سوم از تابستان گذشته و سه چهار هفته دیگر ترم جدید شروع می شود. تعطیلی کلاس ها فرصتی بود که وقت بیشتری روی پروژه های صنعتی بگذارم. خیلی دلم می خواست که بنویسم و حرفهای زیادی بود که از دهن افتاد اما نا به سامانی پرشین بلاگ مرا سرد و سر در گم کرده.

***

چند هفته است که چهارشنبه ها، بی سر و صدا، حافظ می خوانیم در فضای کوچک اتاقم. جلسه اخیر، دیگر جا نبود و یکی از بچه ها روی زمین نشست. از اول دیوان شروع کرده ایم و غزل هایی را انتخاب می کنیم و می خوانیم. این هفته به این غزل رسیدیم:

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت؟

وی مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت؟

بیتی از این غزل مرا برد به نامه 31 امام علی (ع)

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل؟

باری به غلط صرف شد ایام شبابت

کاش می شد همه جوان ها این نامه را بخوانند.

***

دو تا از دانشجوهایم - سجاد و محمدرضا- این هفته برای ادامه تحصیل میروند به آمریکا. آمده بودند برای خداحافظی. با هر دو نزدیک به سه سال مانوس بودم. جدایی سخت است اما راهی است که بعضی ها باید بروند. به فکرم بود جزوه ای تهیه کنم از توصیه ها و تجربه ها و به یادگار به بچه هایی بدهم که با هم درسی و بحثی داشته ایم و حالا مسافر غرب اند، اما فرصت نشد مثل خیلی کارهای دیگر که دلم می خواهد و نمی شود ...

***

 در سفر مسکو، به صورت اتفاقی از کنار خانه نیکلای گوگول رد شدم  و شرح زندگی اش را خواندم. بعد شروع کردم به خواندن رمان نفوس مرده Dead Souls از بهترین کارهای او. 

نثرش مثل شعرهای سعدی صاف و روان است. آنقدر صمیمی و راحت می نویسد که آدم خودش را در فضای داستان و کنار چیچکوف و پلاتونوف و موزارف احساس می کند و فراموش می کند که این داستان 170 سال قبل نوشته شده. حتی تکان های درشکه هم تو را از این خواب شیرین بیرون نمی آورد. هنوز مطالعه رمان تمام نشده بود که خواندن داستان دیگری از او را شروع کردم: دماغ! (یکی را از روی گوشی می خوانم و دیگری را از روی کتاب)

چیچکوف شخصیت اصلی داستان آدم متقلب و جاه طلبی است که روسیه فئودالی را برای خرید رعیت های مرده (نفوس مرده) زیر پا می گذارد و در این داستان با زمین داران بسیاری دیدار می کند که هر کدام روحیه  متفاوت و ضعف هایی دارند.

 نثر گوگول آمیخته به طنز است. واقعیت های جامعه روس را در قالب شخصیت های داستان نقد می کند. همه جور آدمی در داستان او پیدا می شود: کنستانتین آدمی زحمت کش و خودساخته که از روی تجربه عمل می کند، پلاتونوف جوان زیبا و ثروتمند اما بی انگیزه و ملول افسرده، کوروبوشکا پیرزن وسواسی و نادان، پلوشکین مرد خسیس و بیچاره و ... بر خلاف خیلی از نویسنده های روس، هر شخصیت را بسیار کوتاه در دو سه جمله توصیف می کند اما همین کافی است که او را بشناسی و با او ارتباط برقرار کنی. شخصیت ها در داستان او بسیارند  و به داستان بر نمی گردند. حس می کنم چقدر لازم است که کسی به سبک او جامعه ایرانی را به زبان طنز نقد کند تا این مرز پر گهر را بهتر بشناسیم!  

 
/ 0 نظر / 63 بازدید