تذکار

 

پریروز پیرزن خودکار فروش را دیدم، بعد از ۶ ماه. چندماهی است که به ساختمان دورتری رفته‌ایم و من به جای پیاده روی مترو سوار می شوم. هیچ وفت او را اینقدر بالا ندیده بودم. بین ما نگاهی رد و بدل شد نگاهی که عمق داشت و آن قدر طول کشید که سرش با عبور من چرخید.

او حرفی نزد، من هم خودکاری نخریدم. فقط در چهره‌اش عمیق شدم. دیدم آن قدر ها هم پیر نیست به قول معروف شکسته شده.

از آن روز تا الان که ساعت ٣ بامداد است. ذهنم درگیرش شده. پیرزن، نقش عجیبی در ذهن من دارد. تکه ای از وجدان من است انگار. مثل هنرپیشه‌ی معروفی که کارگردان بزرگی نقش کوچکی به او می دهد، نقشی در حد یک نگاه یا یک دیالوگ کوتاه.

خاصه که این روزها رمانی از داستایوسکی را می خوانم که بدجور مرا به فکر برده. بعد از اینکه پر حرفی های دویست صفحه اول کتاب را (که پر بود از تحلیل های روان کاوانه و جامعه شناسانه مخصوص نویسنده) تحمل کردم حالا سیر حوادث داستان آهنگ عجیبی پیدا کرده. امروز که در مرکز خرید وان میلز در استراحتی کوتاه مشغول خواندن ادامه ماجرا شدم، جوان خام که راوی داستان است چنان اشتباه ابلهانه‌ای کرد که عصبانی شدم و کتاب (کتابخوان) را محکم بستم. شاید تا یک ساعت این عصبانیت ادامه داشت. فکر نمی کردم همچین آدمی باشم؟!

استنتاجات فردی ما انسان ها بر پایه شنیده هایمان استوار است. زنجیره‌ای معقول بین پاره‌ای از شنیده‌ها پیدا می کنیم، از کشف خودمان ذوق زده می شویم، و همین مبنای قضاوت ما و تنظیم رفتار ما (درباره انسان های دیگر) می شود. وقتی پرده‌ای بیفتد، شمعی روشن شود، پی به اشتباهمان می بریم اما عبرت نمی گیریم و اشتباه از سر می گیریم.

آرمان گرایی آمیخته با هیجان و احساسات جوانی ما را به قضاوت های عجولانه وا می دارد.

اذان گفتند ...

/ 6 نظر / 11 بازدید
http://iranpoetry.org

شهر تبريز است و جان قربان جانان ميکند سرمه چشم از غبار کفش مهمان ميکند تشريف بيارين خوشحالمون ميکنين http://iranpoetry.org

http://iranpoetry.org

******************************************** ***********( بزرگترين گروه شعر ايران )************ ******************************************** سلام دوست عزيز وبلاگ بسيار زيبايي دارين اگرمايل باشيد در وب سايت ( بزرگترين گروه شعر ايران ) به جمع دوستانتان بپيونديد منتظرتون هستيم تشريف بيارين خوشحالمون ميکنين باتشکر http://iranpoetry.org

عبداله

عابر ناشناس شناس با یک تفکر مه گرفته. ممنون

طاووس

سلام دوست عزیز.از وبلاگتون خیلی خوشم اومد دلم نیومد که هیچ پیامی نذارم براتون.از این سبک نوشته خوشم می اد.تو سایت گشتم اما راهی برای تماس جز از این طریق پیدا نکردم.موفق باشید.از امروز بیشتر سر میزنم به اینجا

کودک فهیم

سلام دوست گرامی ,خيلي وقته كه وبلاگتونو ميخونم اما تا حالا اينقدر كم كار نديده بودمتون ايشالله علتش هر چه هست زودتر برطرف بشه. چشم براه نوشته هاي زيباتون هستيم هر چند چراغ خاموش مياييم وميريم

حسین

سلام دوست گرامی ای صاحب بهشت دل .انشاا... که همیشه عند ملیک مقتدرید .ارادتمندیم و دوستدار شما