این ۳۲ دقیقه

از خانه ی ما تا ایستگاه اتوبوس، پیاده، ۱۶ دقیقه راه است . روزهایی که به واترآباد می روم ۳۲ دقیقه دارم که مال خودم است، مال خود خودم! این ۳۲ دقیقه را نه به کسی فکر می کنم نه به کارم.

صبح که می آیم بین ساعت ۶:۴۵ تا ۷ خیابان ها خلوتند، بیشتر آواز می خوانم. گاهی هم از خودم آهنگ می سازم. صبح ها آدمهای ثابتی را هر روز در مسیر مخالف می بینم مثل دختری که ساعتم را با دیدن او تنظیم می کنم و یک روز او را در گوشه ی داستانی خواهید دید که تعقیبش می کنم و بالاخره سر از کارش در می آورم!

عصر یا غروب که برمی گردم بعد از ساعت ۷ یا  ۹ پیاده روها هنوز شلوغند این جور وقت ها در خودم فرو می روم. گاهی – مثل همین روزهای اردیبهشتی- چراغی در خیالم روشن می شود که رشد می کند، بزرگ و بزرگتر می شود تا به هیجان می رسم، از دنیا و مافیها جدا می شوم و یکی دو بیت شعر می گویم اما به خانه که می رسم آنقدر خسته ام که شعرها ناتمام می مانند. آن یکی دو بیت را پشت پاکت نامه ای یا پرینت مقاله ای می نویسم و بعد ... مثل قایقی بین امواج کاغذها گم می شود و تمام می شود.

 

تو عاشق-مشربی با شمع بی جان در نمی افتی

تو با این آرزوی رو به پایان در نمی افتی

تو در دریایی از گلهای رنگارنگ می خوابی

تو با این لاله ی خودروی لرزان در نمی افتی

تو را پیراهنی از جنس آواز چکاوک هاست

تو با این زاغ ناهنجار حیران در نمی افتی... 

/ 8 نظر / 13 بازدید

شعر قشنگی بود. [لبخند] پیشنهاد: تو عاشق مسلکی...

بومرنگ

این فال حافظ شما خیلی با...با چی بگم بهتره ؟ شاید باحال کلمه مناسبی نباشه ، ولی هربار می یام اینجا و برای خودم فال می گیرم...امروز بهش گفتم حافظ جان مغزم داره می ترکه ... جالب بود: غم دنیای دنی چند خوری باده بخور حیف باشد دل دانا که مشوش باشد

بهشت دل

سلام مسعود جان (مسعود ب) پیغامت رو خوندم. خیلی خوشحال شدم . ایشالا مشکلات برطرف می شه و شیرینها باقی می مونه هنوز شعر میگی؟ جای ما رو هم در کنار اون چشمه ی زیبا خالی کن

سعیده جعفرپور

از نوشته هاتون لذت بردم.ممنون.

صنم

من ملک بودم وفردوس برین جااایم بود ادم اورد درین دیر خراب ابادم شب سیاهم شروع شد خوووش باشید دعایم کنید

صنم

ساعتتون رو با تایم تردد اون دختر خانوم تنظیم کن که زودتر سر از کارش در بیاری شازده بوسیدن لب یار اول زدست مگذار کاخر ملول گردی از دست ولب گزیدن[گل]

صنم

شعر که قبلا هم گفتم حرف نداره تو را پیراهنی از جنس اواز چکاوک هااست...

صنم

کفتی زاغ یاد وحشی افتاد پیش او یار نو ویار کهن هردو یکیست حرمت مدعی وحرمت من هردو یکیست یه جاش میکه مصرع اول یادم نیست زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود سیمرغ منی ققنوس منی همای سعادتم کی باهمدیگه بال بزنیم بریم؟