روزهای آخر

این روزهای آخر پر از حوادث شیرین و تلخ می‌گذرند. ازیک طرف ضربات گاو خشمگین راتحمل می کنم و از طرف دیگر در محبت دوستانم غرق می شوم. گاهی دلتنگم گاهی شاد. دیروز (چهارشنبه) بچه‌ها یک جلسه پرسش و پاسخ گذاشتند و آخر کار هم از ما تجلیل کردند! قبلاً خیال می‌کردم وداع من با این دانشگاه بی سر و صدا و غریبانه باشد، حتی چندین بار آن غروب غم انگیزی را که باید وسایلم را از توی اتاق بردارم، فایلهایم را از روی کامپیوتر پاک کنم، میز و کمد را برای استاد بعدی مرتب کنم و با دو تا ساک پر از کتاب و جزوه پله‌های متروک را یکی یکی طی کنم، در ذهنم مجسم کرده بودم.

چند هفته اخیر داشتم حضور کوتاه مدت خودم در این دانشگاه را محاسبه می‌کردم. دیدم خیلی حرف نگفته و کلی حرف نشنیده دارم. تاسف می‌خوردم چرا هیچ یک از آن جلسات صمیمی که در دانشگاه شیراز و شریف داشتم، اینجا تکرار نشد! می‌گفتم لابد محیط اینجا این چیزها را نمی‌طلبد، حتی وقتی یکی از دانشجوها پیشنهاد این جلسه پرسش و پاسخ و به تعبیری تودیع را داد، از او خواستم که برنامه در یک کلاس کوچک برگزار شود، چون فکر نمی‌کردم بیشتر از ده دوازده نفر بیایند آن هم در آخرین چهارشنبه.

اما بچه‌ها آمدند، خیلی‌ها سرپا ایستادند و به بانگ چنگ آن حکایتها را که از نهفتن آن دیگ سینه می‌زد جوش، گفتیم. بچه‌ها روی قابی که هدیه دادند این شعر خواجه را نوشته بودند:

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست

که خدمتی به سزا برنیامد از دستم

 چقدر خوب است وقتی آدم از یک جایی می رود، چند نفر غمگین بشوند... شاید بگویید غم که چیز خوبی نیست اما کاش می‌دانستید آن آدم چقدر غمگین است  ... 

/ 5 نظر / 15 بازدید
reihaneh jaafari

ميان گريه و لبخند هراسی نيست.همراه! ما به ابديت گل ها پيوسته ايم.

802.11

ما حضور شما را همیشه و ار طریق همین وبلاگ حس کردیم امیدوارم تغییر مکان شما - اندکی از این طرف به آن طرف - تاثیری در این حضور شما نداشته باشد. جای شما همیشه در آن اتاق پر از نور خالی است

ali ahmadi

سلام منظور شما از ؟ چيست راستی بهشت دل چرا اينقدر خالی شده .

dgh

لبابل

صنم

راستی سال دوم دبیرستان یادم اومده استاد کامپیوتری داشتیم فکر کنم سادات مطمئن نیستم ...یعنی ممکنه؟ سه راه فرودگاه کارودانش شفا؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! درسته ؟بگو که مخم کااار افتاااد؟