خوابگردی (۹)

خواب دیدم در جایی هستم مثل سالن انتظار نمایش که شلوغ بود و پر از آدم هایی که دو تا دو تا با هم صحبت می کردند. آدم هایی که می رفتند و می آمدند. انگار این سالن، سالن انتظاری ابدی بود. آدم هایی که آنجا بودند همه نویسنده هایی بزرگ بودند از زمان های مختلف که در سن و سال پیری یا آخرین سالهای عمرشان به این سالن آمده بودند اما همدیگر را نمی شناختند. من به هبات زنی جوان و جذاب در آمده بودم که پیرمردهای نویسنده او را حسابی تحویل می گرفتند. خودم هم ظاهرا نویسنده بودم و چون اهل زمان معاصر بودم همه نویسنده های قدیمی و درگذشته را از روی عکس ها و نقاشی هایی که دیده بودم به قیافه می شناختم. از میان همه آن ها با دو نفر بیشتر گپ می زدم یکی گابریل گارسیا مارکز که در همین سن و سال پیری اش بود با موهای سفید. البته هنوز راه می رفت ولی لنگ لنگان. لباس یک دست سفیدی پوشیده بود. دیگری هم داستایوسکی بود که در عالم خواب به شکل فیدل کاسترو در آمده بود. با قامتی بلند و ریشی بلند که رنگ کرده بود. وقت راه رفتن سینه اش را جلو می داد. صدایش بلند و جمله هایش کوتاه بود.

در پرده ای دیگر داشتم وارد سالن می شدم که در شیشه ای آن قاب آهنی آبی رنگی رنگ و رو رفته ای داشت . کمی قبل از ورود داستایوسکی را دیدم که در حال خروج بود. به او گفتم که خیلی دوستش دارم و به نظرم بزرگترین نویسنده دنیاست. پرسید اهل کجا هستم. گفتم: ایران همسایه شما. خیلی گرم گرفت. از حافظ می گفت. حرف های شیرین می زد و بلند می خندید. در همین وقت، گارسیا مارکز عصا زنان از کنار من رد شد و به داستایوسکی محل نگذاشت. وقتی رفتم داخل گارسیا مارکز گفت: این آقایی که با او حرف می زدی که بود؟ گقتم داستایوسکی. گفت: داستایوسکی بزرگ! سراسیمه، با آن حالش از سالن بیرون رفت و خودش را به سرعت به داستایوسکی رساند. او را دربغل گرفت و گریه کرد. من هم گریه ام گرفت. احساس می کردم که دو دریا به هم رسیده اند. یا دو نیمه گمشده یکدیگر را پیدا کرده اند...

پی نوشت:

 قبل از خواب فیلم ساعت ها را دیده بودم که بر مدار ویرجینیا ولف نویسنده آشفته حال انگلیسی می گردد.

/ 4 نظر / 8 بازدید
صبا

سلام اما من حس می کردم دارم فیلم نیمه شب در پاریس رو می بینم[لبخند]

Midnight in Paris.... [لبخند]

سوما

پس باعث وصال دو نویسنده شدید[لبخند][لبخند] خواب جالبی بود. من یکبار خواب عطار را دیدم با ردا و کلاه ایران قدیم. سر کلاس داشت درس میداد و چون چندین قرن قبل بود، کلاس مردانه بود و من اجازه ی حضور در کلاس را نداشتمو برای همین پشت در کلاس نشستم و یواشکی به درسهاش گوش دادم. یکبار هم خواب دیدم توی مجلس ختم رستم نشسته ام و رستم همسر خیلی محجبه ای داشت که به شدت بی تابی می کرد. سهراب هم بود اما خیلی کوچک و لاغر که من رفتم جلو و سهراب را بغل کردم[لبخند]

دون

آمدم بگویم کل من علیها ...fun