یک ساعت تا باران

داستان کوتاهی دارم به اسم یک ساعت تا باران که اولین داستانی است که نوشته ام. اگر اشتباه نکنم باید آن را اسفند سال 1376 نوشته باشم. داستان این گونه شروع می شود:

از بس باران نیامده تا تکه ابری در آسمان پیدا می شد همه مردم چترهایشان را بیرون می آوردند. عده ای بارانی می پوشیدند. حتی بعضی یقه ی بارانی شان را بالا می کشیدند ...

حالا شده حکایت این روزهای خشک و بی باران ما. دی ماه هم به نیمه رسید و برف که نبارید هیچ، جز چند قطره باران چیزی از سخاوت ابرها نصیب ما نشد. یادم هست نوجوان که بودم وقتی باران نمی بارید در مساجد بعد از نماز دعا می کردند که خداوند رحمتش را نازل کند، حتی گاهی نماز باران می خواندند. در تاریخ نماز باران امام رضا (ع)  معروف است و در عصر معاصر نماز باران آیت الله خوانساری. نماز باران آدابی دارد:

... و نیز مستحب است این که نماز را بعد از گرفتن سه روز روزه بخوانند، یعنی امام امر کند مردم را که سه روز روزه بگیرند وآنگاه به صحرا روند برای نماز ... منبر را با خود به صحرا ببرند، مؤذنها همراه مردم باشند، پیران و کودکان و چهارپایان را هم با خود ببرند،

انگار یادمان رفته که خداست که باران را نازل می کند. این روزها نه کسی دعایی می‌خواند، نه نماز بارانی.

پی نوشت:

تلگرام که از کار افتاده، بدجوری احساس بی خبری از دوستانم می کنم. قبل تر آدم تلفن را بر می داشت و زنگ می زد و احوالی می پرسید. حالا این شبکه های مجازی بدجوری آدم را تنبل کرده اند. البته یک عده هم هستند که شماره ای از آنها نداری یا ارتباط تان در حد تلفن نیست ولی بالاخره آدم است دیگر. دلتنگ دوستانش می شود. از خدا سلامتی همه شما را خواهانم و بارش باران رحمت الهی بر سراپای شما..

/ 0 نظر / 102 بازدید